بخش ۲ - در نعت حضرت سید المرسلین(ص) - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۲ - در نعت حضرت سید المرسلین(ص)
عطار نیشابوریدرود از حضرتش بر جان آن کس
که نامد در جهان مانند او کس
ملایک تا بشر جمله طفیلش
نبوده با کسی پیوند و میلش
مهین و برترین آفرینش
سر و چشم خرد را تاج و بینش
خرد دانا به نور روی او شد
معطر از نسیم کوی او شد
زمین و آسمان و عرش و کرسی
بهشت و دوزخ و جنی و انسی
ز بهر اوست بشنو از دل پاک
بدین روشن دلیلی هست لولاک
مرفه انبیا در زیر جاهش
مشرف اولیا از خاک راهش
به جودش انبیا گشتند محتاج
ز گفتش اولیا بر سر نهند تاج
چه گویم گر بدانی جمله خود اوست
درین عالم هر آنکو برتری یافت
همه تابع بدند او مقتدا شد
گهی کرد او به یک انگشت چون سیم
به شمشیر اشارت مه به دو نیم
به معنی بد مقدم بر همه کس
هنوز آدم میان آب و گل بود
در آن حضرت به جان حاضر به دل بود
به صورت آدم او را گر پدر بود
به معنی او پدر آدم پسر بود
عمل ها را به حضرت رابطه اوست
اگر مقبول گردد واسطه اوست
تمامت رهروان را بر سر آمد
که تا نامش بدانی در حقیقت
خدا را در الوهیت احد خوان
چو حق اندر خدایی فرد و داناست
نبی در بندگی بی مثل و همتاست
تو تقریر معانی کن درین کار
به جان و دل معانی گوش می دار
که معنی از تو می جویند مردان
ازان حالت به خود چون بازگشتم
به معنی با خرد همراز گشتم
به جان گفتم شدم منقاد رایش
منم ذره وجود او چو خورشید
دل و جانم از آن حضرت پر امید
هم از خورشید ذاتش گشت پیدا
به جان و دل شنو از من تو مطلق
نگوید کس سخن زین بهتر الحق
اگر گویی به کاری باز ناید
اگر بر طرز او گویی سخن را
اجازه چون که شد از حضرت پاک
همی گویم سخن گستاخ و چالاک
چو زان حضرت اجازت شد چه باکم
چو از غیب است پس بی عیب باشد
چنان گویم که هر عارف که خواند
نثار جان و دل بر وی فشاند
چو عالی قیمت آمد مرد معنی
سخن گو راست اندر معنی خویش
سخن را چون معانی راست باشد
ز گوینده چرا واخواست باشد
بلی اهل سخن باید که خواند
کسی که اهل سخن نبود بخندد
ز تو هر کس سخن را کی پسندد
چو او نااهل باشد وقت او خوش
اگر با هندویی گویی به تازی
بخندد بر تو و گیرد به بازی
نباید شد به انکار وی از جای
که او سرباز می نشناسد از پای
کسی کاو زین سخن بیگانه باشد
بر او سر به سر افسانه باشد
مرنج از وی که هست او مرد عادت
مگر او را ازو محروم کردند
شقاوت بر شقی شیرین چنانست
که گوید صد رهش خوشتر زبانست
عبارت جوی خواند خندد این شعر
یقین دانم که او نپسندد این شعر
خراب آباد شد طبع وی از پیش
عبارت ناید از وی هیچ مندیش
عبارت در سخن وانگاه درویش
مگر آنکس که باشد رهزن خویش
چو عذرش گفته شد آنرا تو مپسند
درین شیوه مرا طبعی است کافی
مرا با لفظ و صورت کار نبود
معانی بین که چون در ثمین است
من از انکار اغیاران سرمست
بخواهم رفتن ای جان و دل از دست
ز قول و فعل هر دو مستفیدم
نشد ایمن یقین دان هیچ عاقل
که از نااهل پوشی این ترانه
تو جوهر را به نزد جوهری بر
که باشد او به جان جویای جوهر
اگر اهلت به دست افتد همی خوان
که باشد نزد او شیرین تر از جان
وگر نااهل باشد پوش از او راز
بدان از جان و دل ای طالب راه