بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
عطار نیشابورییک شبی محمود شاه حق شناس
اشک می افشاند بر روی ایاس
جامه چون از اشک خود درخون کشید
موزه او عاقبت بیرون کشید
طشت آورد و گلاب آن نیک نام
شست اندر طشت زر پای غلام
گرچه بسیاری گلابش پیش بود
صد ره اشکش از گلابش بیش بود
چون بدامن خشک کردی پای او
تر شدی از چشم خون پالای او
روی آخر بر کف پایش نهاد
پس ز دست عشق در پایش فتاد
تا به روز از پای او سر بر نداشت
پای او از دیده تر برنداشت
میگریست از آتش سودای او
بوسه میزد هر نفس بر پای او
شمع باشه نیز خوش خوش میگریست
همچو شه جانی پر آتش میگریست
