بخش ۴ - حکمت حق سبحانه وتعالی عز اسمه در بیرون آوردن آدم را از بهشت برای رموز حقیقی - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۴ - حکمت حق سبحانه وتعالی عز اسمه در بیرون آوردن آدم را از بهشت برای رموز حقیقی
عطار نیشابوریای برادر حکمت حق گوش دار
تا شوی از هر دو عالم مرد کار
دست لطف حق چو آدم آفرید
از برای سر عشقش پرورید
چل صباح او آن گلش تخمیر کرد
بعد از آنش برکشید و میر کرد
پس بفرمودش بفوق تخت باش
سر وحدت یاب عالی بخت باش
بعد از آن فرمود ای افلاکیان
سجده آرید پیش آدم این زمان
سر نهادن جملگی در پیش او
سرکشیده آن لعین از کیش او
حق تعالی گفت ای ملعون راه
تو چرا سر می کشی از پیش شاه
ز آدم معنی تو آگه نیستی
سخت مغروری که در ره نیستی
ای لعین گنجی است آدم در صور
تو چه دانی زانکه هستی بی خبر
تا که تو سر می کشی از راه دین
لعنت ما بر تو بادا ای لعین
آن زمان آدم نشسته در بهشت
بود با روحانیان درباغ و کشت
صدهزاران حور هر دو در برش
صدهزاران نور هر دم بر سرش
صد هزاران حله در بر یافته
نه در آنجا رنج دید و نه تعب
سلسبیل و زنجبیل و می روان
شیر و شهد و میوه های جاودان
هر زمانی گفته اوهل من مزید
حق تعالی خواست تا اسرار را
آدم از جنت برون آورده اند
وسوسه کرده به آدم هر زمان
سر ببین و سر بدان ای راهبر
روح را فرمان نبرده است آن فضول
لاجرم ابلیس نام و بوالفضول
از چه آمد آدم اندر خاکدان
رو نمود آن جایگه او دم به دم
شیث وار اندر جهان شیدا شده
نوح گشته در جهان سال هزار
بت شکسته پیش حق هر دم عیان
باز اسماعیل همچون جان شده
در ره حق هر زمان قربان شده
بوده در عشق خدا آزاد و فرد
باز یوسف بوده اندر مصر جان
پادشاهی کرده در عالم عیان
کرده او فرعون را مات و خراب
باز آمد چون سلیمان در جهان
تخت را بر باد کرده خوش روان
اره کرده زان درختش لخت لخت
صد هزاران نور او اندر جهان
عاشقان جمله از او یابند مل
خلق عالم یافته از وی حضور
از حسین وز حسن تو راز بین
صدهزاران سر حق را باز بین
باز آمد با یزید اندر مزید
هر زمان گفته زجان هل من مزید
با دلی پردرد و جان بی نیاز
باز منصور آمده ز اسرار عشق
از ره عشق آمده بر دار عشق
صدهزار اعمای صرف از دشمنان
آمدند از جهل و کوری آن زمان
جمله کوران قصد آن عین الیقین
در عداوت گشته آن منصور بین
کی توانم جمله را تکرار کرد
عشق ناگه در دل من کار کرد
گر بگویم صدهزاران خود یکی است
مرد حق را اندر این ره کی شکی است
آدم از جنت برون آمد چو جان
تا جمال دوست را بیند عیان
هرچه حیوانی بود آن پوست دان