بخش ۱۴ - مطلب در صفت عشاق الهی - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۱۴ - مطلب در صفت عشاق الهی
عطار نیشابوریجمله مردان زخود فانی شدند
در بقای حق بحق باقی شدند
نفس خود را در ریاضت داشتند
از خدای خود سعادت داشتند
یک زمان نه خواب کردند و نه خورد
بوده اند از خلقهم آزاد و فرد
ترک لذات جهان کردی به کل
این جهان را دیده اندر عین ذل
از مراد نفس خود برخواستند
هر دوعالم را به کل درباختند
در ره توحید حق پاک آمدند
د رره تجرید چالاک آمدید
سالها بودند اندر انتظار
تا که واصل گشته اند با جان نثار
هم شدم در راه حذ بسیار گوی
زان ندیدم در جهان اسرار جوی
ما بگفتیم و ندانستند خسان
هر که در پندار نفس خویش ماند
کی تواند حرف این اسرار خواند
هر که او یک دم سزای نفس داد
سالکان نه خواب کردند و نه خورد
در ره معنی شدند آزاد و فرد
رستمان در راه رفتند ای پسر
این خران در شیب کاهند خیره سر
در پی آب و علف در مانده اند
از هزاران گنج معنی مانده اند
چند گویم چون شما را درد نیست
در چنین راهی که دیدم مرد نیست
باشد از چشم خسان پنهان مگر
خود نشان عارفان شد بی نشان
زین سبب پنهان شدند از چشمشان
تا تو هستی در وجود ای محترم
تا برآری از یکی دریا تو در
از قدم بینی جمال جان عیان
این عدم دریا و در اندریم است
جهد کن تا در زنم آری بدست
والذین جاهدوا حق گفت از آن
تا که در کار آوری این جسم وجان
جسم را شبها بدار اندر قیام
تا از آن معنی شوی مرد تمام
تا بدارش دو رکوع و در سجود
کل تو فانی شو ز بحر این وجود
بعد از آن جان را بفکروذکردار
تا برآید در ز بحر بی کنار
چون در تو حاصل آمد از عدم
وآن زمان آتش زنی ددبیش وکم
این در اینجا عشقدان ای بیخبر
بیشکی آتش زند در خشک و تر
چونکه عشق آمد پدید ای مرد کار
نه همی دیار ماند و نه دیار
نه سلوک ونه اصول و نه فروع
نه ره تقوی نه زهد ونه ورع
نه زمان و نه مکان و نه عروج
نه سما ونه نجوم و نه بروج
نه بیان و نه گمان و نه یقین
نه بد ونه نیک ونه کفر و نه دین
نه ره تقلید ونه قال و مقال
نه ره طامات نه زرق و فریب
نه بلند و پست و نه بالا نه شیب
نه ره سالوس و دلق و نام وننگ
نه سر کبر و نه خشنود و نه جنگ
نه ره پندار و کبر و معصیت
محو گشته این جهان و آن جهان
راز ما را از درون بیرون فکند
عشق ما را خود از این تن برکشید
حاصل ما خود ز تن عشقش کشید
کار ما را عشق زیبا برگشود
عشق ما را برد اندر لامکان
عشق ما را راه داد از بحر جان
عشق ما را از خودی بیزار کرد
عشق جانان در دل ما کار کرد
عشق آمد سالکان حیران شدند
در سلوک خویش سرگردان شدند
از تفکر هر زمان بیخود شدند
ای بسا کس را که دلها شد کباب
عشق آمد نام وننگ ما بسوخت
خرقه ناموس و رنگ ما بسوخت
شه رخی زد این جهان را مات کرد
عشق آمد با هزاران های و هوی
های را برگیر آنگه باش هوی
می کند عشق این سخنها را بیان
عشق چون راز اناالحق وا نمود
چند گویم هر چه بینی درجهان
سر بسر آن را تو سر عشقدان
صد هزاران دل از او پر داغ بود