بخش ۱۳ - آوردن باد صبا مژدۀ بلبل از گل و بر سر پیمان آمدن او
عطار نیشابوریگفت با بلبل که شادی کن کنون
زانکه دولت مر ترا شد رهنمون
چون بسی گفتیم از دستان تو
گل بیامد بر سر پیمان تو
بعد ازین شکرانه می باید مرا
زانکه کردم درد جانت را دوا
گفت معشوقت که از رفته مگوی
هرچه ماگفتمم از گفته مگوی
کز برای عذر تو گفتم غزل
از صبا بشنو که دارد در بغل
کرد آغاز آن سخن را کارساز
آن سخن هایی که گفته بد براز
سر بسر تفسیر کن در پیش او
تیرها انداخت پر از کیش او
کانتظارت می کشد برخیز زود
تا بمیرد هر که باشد از حسود
مرهمی کن با من دلداده مرد
گر همی خواهن خلاصی دل ز درد
گفت بلبل ای برادر راست گوی
تا در اندازم بپایت سر چو گوی
زانکه او شاهیست با خیل و حشم
