بخش ۱۰ - آغاز كتاب اشترنامه - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۱۰ - آغاز كتاب اشترنامه
عطار نیشابورییک دمی ای ساربان عاشقان
در چرا آور زمانی اشتران
اندرین صحرای بی پایان درآی
تا درین ره بشنوی بانگ درای
تا در آنجا جمع گردد قافله
سوی حج رانیم ما بی مشغله
کعبه مقصود را حاصل کنیم
در تجلی خویش را واصل کنیم
عقبه بر شیمه این ره زنیم
حلقه بر سندان دارالله زنیم
روی در صحرای عشاق آوریم
یاد از گفتار مشتاق آوریم
باز سرگردان این صحرا شویم
در درون کعبه ناپروا شویم
این چنین ره راه مشتاقان بود
تا ابد این راه بی پایان بود
ای دل آخر جان خود ایثار کن
ره روان رفتند و تو درمانده
همچو ایشان گرم رو باش و مترس
اندرین ره سیر کن فاش و مترس
هر کجا آیی فرود آنجا مباش
این دویی بگذار و جز یکتا مباش
بعد از آن در گرد این صورت مگرد
همچو دری باش در دریاش فرد
تا که از ملک معانی برخوری
بعد از آن آهنگ یک بینی کنی
در بن این بحر بی پایان بسی
غرق کشتند و نیامد خود کسی
کس چه داند تا درین دیر کهن
جایگاهی خوفناکست این مکان
وامایست و اشتران زینجا بران
این زمان آنجا زمانی دیگرست
پای دل در پیچ و بس مردانه باش
در جنون عشق کل دیوانه باش
راه اینست و دگر خود راه نیست
هیچ دل زین راه ما آگاه نیست
کز دو عالم هست این ره برترا
راه عشقست این و راه کوی دوست
راه رو تا در رسی در کوی دوست
جمله ذرات شان این راه بود
این ره اندر نیستی پیدا شدست
این چنین ره راه پرغوغا شدست
راه دورست و دمی منشین و رو
ره یکی است و تو ره میبین و رو
جهد کن تا اندرین راه دراز
گرم رو باشی نمانی مانده باز
جهد کن تا تو بمانی برقرار
زانکه بسیارست گل بازخم خار
اندرین ره رازها برگفته اند
در معنی را بمعنی سفته اند
گم شدند اول ز خود پس از وجود
باز بعضی در صور یک بین شدند
باز بعضی مانده و خودبین شدند
باز بعضی در گمان و در یقین
همچو بلعم مانده نه کفر و نه دین
باز بعضی خوار مانده در جنون
باز بعضی در زمین خوار از تعب
باز ماندند از صورها در عجب
باز بعضی از کتبها دم زدند
داد خود از صورت حس بستدند
باز بعضی در شراب و در قمار
بازماندند اندرین پنج و چهار
باز بعضی خوارو ناپروا شدند
باز بعضی تن ضعیف و جان نزار
باز بعضی کنج بگزیدندو درد
باز افتادند و دل ناخوش شدند
باز بعضی باد کبر از سر برون
باز بعضی زرق وسالوس آمدند
اندرین ره بس بناموس آمدند
باز بعضی ناطق وپر گو شدند
در بر چوگان تن چون گوشدند
باز بعضی عدل کردند از یقین
آنچه حق فرموده است از راه دین
باز بعضی دزد و هم رهزن شدند
عاقبت اندر سر این فن شدند
باز بعضی کنج کردند اختیار
تن فرو دادند در صبر و قرار
باز بعضی عقل را عاشق شدند
در مقام عقل خود صادق شدند
باز بعضی عاشق و حیران شدند
در ره توحید بی برهان شدند
این ره کل دان و باقی هیچ دان
این ره جدست و باقی پیچ دان
گردرین راه اندر آیی یکدمی
چند خفسی خیز و ره را ساز کن
یک زمان اندر یقین پرواز کن
برگذر زین چار طبع و شش جهت
تا به بینی کل جان در عافیت
ره نداند برد جسم الا بجان
گر درین رهها نه تو راه بین
هر کسی چون دلو در چاهی دگر
آن کسان که دیگ سودا میپزند
آنکه او در قید دنیا مبتلاست
آنکه در تحصیل دنیا باز ماند
آنکه او شایسته آید پیش شاه
کی تواند کرد در غیری نگاه
آنکه او در صحبت سلطان بود
هرچه گوید پادشه را آن بود
بعد از آن شایسته جانان شوی
راز سلطان گوش داری در دلست
حل شود اینجایگه هر مشکلست
هرکه او در پیش شه شد راز دار
زان توان دانست هر ترتیب کار
راه کن تا بر در سلطان شوی
ورنه تو چون چرخ سرگردان شوی
راه کن در گفت و گوی تن ممان
قافله رفتند و ما در گفت و گوی
قافله رفتند و تو در خوابگاه
کی تواند کرد مرد خفته راه