بخش ۱۱ - حكایت مرد كر و قافله
عطار نیشابوریبود وقتی در ره حج قافله
راه دور و رهروان پر مشغله
در میان قافله بد رهروی
هر دو گوشش بود کر می نشنوی
ناگهان آن مرد کر بر ره بخفت
قافله از جایگه ناگه برفت
کر به خفته بود زیشان بی خبر
بود مردی بازمانده همچو کر
رفت و کر از خواب خوش بیدار کرد
این سخن در گوش کر تکرار کرد
گفت ای کر قافله رفتند خیز
بیش ازین بر جان خود آتش مریز
خیز تا با یکدگر همره شویم
بیش ازین اینجا به تنها نغنویم
قافله رفتند و ما این جایگاه
درنگر تا چند در پیش است راه
کر نمی دانست حیران مانده بود
بی خبر از جسم و از جان مانده بود
مرد گفت ای کر چرا درمانده ای
بر مثال حلقه بر در مانده ای
جان خود بر باد دادم بهر تو
چون کنم می نوشم اکنون زهر تو
گفت کر ما را تو بگذار و برو
ورنه اینجا همچو من خوش می غنو
دزد ره بودند پر خوف و تعب
هر یکی بر اشتری دیگر سوار
برگرفته در کف خود یک مهار
تیغ ها در دست پر سهم آن دو تن
حمله آوردند بر آن هر دو تن
کر دوید و پیش ایشان مردوار
خویشتن افکند اندر روی خار
مرد دیگر ترسناک افتاده بود
چشم بر حکم قضا بنهاده بود
تا چه آید از پس پرده برون
در دلش می زد عجایب موج خون
کر ز روی خار اندر پای خاست
گشت حیران می دوید از چپ و راست
آن دو اشتروار از دنبال او
می دویدند از پی آن راه جو
عاقبت کر را گرفتند آن دو تن
خون روان گشته ورا از جان و تن
گرچه می دانست آن سودای او
تن نهاده بد به حکم کردگار
دو سوار او را نمی گفتند هیچ
دست کر بستند و پایش پیچ پیچ
کر در آنجا زار زار افتاده بود
تن در آن حکم قضا بنهاده بود
ناگه از آن روی صحرا گرد خاست
یک گروهی آمدند از چپ و راست
جمله بر اسب سیاه و باشکوه
گرد ایشان در گرفتند چون حصار
زخم ها کردند بر آن دو سوار
دست و پای کر گشادند آن زمان
کر عجایب مانده بد زان مردمان
با شما از هر چه کردند باز گو
گفت ما با یکدیگر همره بدیم
ناگهان این کر بخفت اینجایگاه
خواب او را در ربود و شد ز راه
خفته بودم من چو او جای دگر
از وجود خویش و عالم بی خبر
عاقبت از خواب چون آگه شدیم
چون بدیدم خویش بی همره شدیم
ره نمی دانستم و حیران شدم
اندرین ره زار و سرگردان بدم
اندرین ره چشم من تاریک شد
مرگم از دور آمد و نزدیک شد
من به سوی آسمان کردم نگاه
گفتم ای دانا مرا بنمای راه
زود باش و تیز تاز و خوش برو
خویش را در ره فکندم آن زمان
در رسیدم در زمان این جایگاه
دیدم این بیچاره خوش خفته به راه
بی خبر چون مرده ای بر روی خاک
گرچه من بودم در آنجا خوفناک
من ورا بیدار کردم در زمان
تا رویم اندر پی آن همرهان
هرچه گفتم گوش را با من نکرد
ذره ای از درد من او غم نخورد
همچو من او بازماند این جایگاه
همچو او من بازپس ماندم به راه
چون بدانستم کری بود این ضعیف
همچو من بیچاره و زار و نحیف
ناگهان این هر دو تن پیدا شدند
دست این مسکین ببستند این چنین
خار در پهلو شکستند این چنین
من چو این دیدم باستادم برش
تا چه آید از قضا اندر سرش
خویش را در امن دیدم زین دو تن
که م نمی گفتند چیزی از سخن
ناگهانی چون شما پیدا شدید
داد ما زین هر دو تن وا بستدید
چون شما بر ما چنین آگه شدید
شد یقین من که خضر ره بدید
شربتی دادش که بستان و بنوش
چون بخورد آن مرد آن آب حیات
بار دیگر یافت او از غم نجات
پاره ای دیگر بدان کر داد و خورد
جان او را از غمان آزاد کرد
شکر کردند آن دو تن در پیش حق
پاره ای در جسمشان آمد رمق
روی با کر کرد پیر سبز پوش
گفت خوش خور پاره دیگر بنوش
از وجود این جان من از کار شد
این دو تن کردند بر ما ظلم و جور
گر خدا دانی رسی این را به غور
داد ما زین هر دو ظالم تو بخواه
زانکه ما را آمدی تو خضر راه
من ضعیف و نامراد و بی کسم
سوی حج امسال کردم روی خویش
من چه دانستم چنین آید به پیش
سال ها خونابه پر خورده ام
نیک مردی ها به عالم کرده ام
بر در حق بوده ام من سال ها
تا مگر ره در خدا دانی برم
سال ها تحصیل کردم در علوم
خوانده ام بسیار در علم نجوم
سعی های پر به معنی برده ام
چند پاره دفتر از درد فراق
ساختم از خویشتن در اشتیاق
مر مرا بسیار کس یاران بدند
چون بدیدم جمله اغیاران بدند
کرده نیکی آنچه بتوانسته ام
چار فرزندم خدا داد از دو زن
نیکبخت و نیک خواه و پاک تن
بعد چندین سال اینم دست داد
روی خود را آوریدم در حجاز
هر چهارم طفلکان همراه بود
من چه دانستم قضا ناگاه بود
خانه با من بود همره آن زمان
زن که با من بود از دنیا برفت
ناگهان افتاد فرزندان به تفت
از جهان رفتند فرزندان دگر
تا بدین جاگاه شان همره شدم
کار من زینسان که گفتم بد چنین
کرد این تقدیر رب العالمین
این دو تن جور فراوان کرده اند
تو چه دانی تا چه با ما کرده اند
روی در کر کرد پیر سبز پوش
دست زد بر لب که یعنی شو خموش
ناگهانی آن دو تن اشتر سوار
کرده آنجا گاه هر دو پاره بار
باز رستند از وبال و مشغله
باز گشتند آن زمان آن هر چهار
بشنو این سر گر تو هستی هوشیار
تو درین ره بر مثال آن کری
کار و احوال یقین را ننگری
بر سر ره خفته ای ای بی خبر
دزد در راه است و جانت بر خطر
جان تو در حال قصد راه کرد
این دو دزد روز و شب اندر قضا
کی ترا سودی رسد زینسان زیان
مانده ای اینجای خوار و ناتوان
راز خود با عشق نه اندر میان
تا رساند مر ترا با جان جان
تا به منزلگاه عقبی در رسی
چند گویم چون بمانده واپسی
دیوت از ره برد و لاحولی ت نیست
از مسلمانی به جز قولی ت نیست
چند گویم چون نه ای تو مرد دین
چون کنم چون تو نه ای در درد دین
خاک بر فرقت که مردار آمدی
باز ماندی در طبیعت پر هوس
اندرین ره که ت بود فریادرس
در نشیبی کی رسی اندر فراز
کی شوی از راز جان آگاه تو
پای تا سر بسته اندر بند و غل
بازماندی همچو سگ مردار را
کی ترا بگشاید این اسرار را
بر سر این ره بخواهی خفت تو
داده بر باد این جهان و آن جهان
چون توانی زد در آنجاگه نفس
بازماندی در بلا خوار و اسیر
بازماندی همچو خر در گل کنون
کی بری از گل تو آخر ره برون
بازماندی دست و پابسته به بند
باز ماندی در جهان گفت و گو
اندرین گفتار این شهباز جان
یک دمش از این طبیعت وارهان
بخش ۱۱ - حكایت مرد كر و قافله - عطار نیشابوری | ناهید