بخش ۱۶ - حكایت
عطار نیشابوریبر لب دریا همی شد عارفی
صاحب در گشته بر سر واقفی
دید مردی را مگر در پیش بحر
ایستاده بود با جانی به زهر
این سخن می گفت او با خویشتن
ای دریغا ای دریغا ما و من
ای دریغا باز ماندم این زمان
بر لب دریا شده خشکم زبان
ای دریغا از کجا اینجا بدید
آمدم پیدا درین گفت و شنید
ای دریغا در من اینجایگاه
اوفتاده سرنگون در قعر چاه
ای دریغا در من گم شد ز من
من کجا دریابم آن خویشتن
همچنان دری که از من فوت شد
ای دریغا آرزویم موت شد
