بخش ۲۴ - رسیدن سالک با پرده چهارم
عطار نیشابوریچارمین پرده عجایب پرده بود
پرده های دیگران گم کرده بود
پرده ای در پرده ای در پرده ای
بی صفت دید او عجایب پرده ای
در میان پرده خضرا صفت
برتر از ادراک و وهم و معرفت
بود نوری ساطع و آتش نهاد
نور او بر سالک حیران فتاد
شعله های تیغ گون بر هر صفت
میزدندی هر زمانی یک صفت
برق استغنای او افروخته
جمله عالم ازو افروخته
نور او بودی ز تحقیق و یقین
کی شود این سر بر هرکس یقین
بود نوری نه سرش پیدا نه بن
کی درآید وصف او اندر سخن
راه او شد در زمان نزدیک تر
بود نوری رنگ رنگ از هم شده
این مگر فهمی کند صاحب قبول
نور تحقیقی یقین تر زان ندید
لال شد سالک چو آن هیبت بدید
رفت پیش پیر چون راهش بد آن
تا شود نور یقین او را عیان
در میان نور پیری زنده دید
ذات او اندر یقین پاینده دید
زو نباشد در جهان مشهور تر
لیک هم در پرده بد در جست و جو
سالها گردیده در شیب و فراز
لیک هم مانده درون پرده باز
اوستاد او را بکلی کرده کل
او یقین خود بده در راه کل
راز اشیا را شده او پایدار
بود نزدیک و بمعنی دور بود
چشم عالم همچو او دیگر ندید
در جهان بسیار دیده گرم و سرد
نور پرده تابداری کرده بود
از نهیب او خماری کرده بود
پردههای او حباب اندر حباب
دید رویش را تمامی همچو ماه
از تف رویش نمیکرد او نگاه
چشم ره بین اندران حیران شده
هم ز دیده روی او تیره شده
ذات او هر دم کمالی بیش داشت
هر دم از نوعی جمالی مینگاشت
یک قلم در دست و لوحی پیش او
اندر آن جا آمده در جست و جو
هر زمان آن پیر میکردی نظر
ذات عیسی را درینجا گه بیان
گر نمیدانی درین منزل نشان
هر نشیبی را بود ذاتی فراز
هر فرازی را بود در عین راز
مرد ره بین چون چنان راهی بدید
گفت ای معنی و صورت جمله تو
از تو پیدا گشته این راز نهان
عکس نعلت داده مه را روشنی
نور تو بگرفته در کون و مکان
این زمان هستی تو درعین عیان
عکس تو بر جان من شوقی نهاد
این زمانم گوییا ذوقی نهاد
راه من بنمای در این جایگاه
زانکه استادم بود در ره پناه
راه از من برتر آمد پیش او
راه میرو هر زمان واپس ممان
تا مگر یابی امان اندر امان
راه دورست اندرین ره دار پای
چون درین ره آمدی میدار پای
راه دورست و پر آفت ای عزیز
هست اندر راه تو بسیار چیز
راه دورست وهمی بین و مترس
اندرین ره آی و میبین و مترس
باز بینی راه جویی این زمان
تو اگر از راز من داری خبر
آنچه دیدی بر یقین پر راز گوی
کام این مسکین بیچاره برآر
زانکه اندر راه گشتم سوگوار
اوستادم این زمان خودتم ز دست
ذات من گویی در آنجا گم بدست
هم تو آخر رمزی از استاد گوی
تا بدانم حال خود در جست و جوی
گفت ای پرسنده بشنو تو جواب
این زمان بسیار سالست ای عزیز
تا بدانستم درین بسیار چیز
گرچه پای من کنون در بند شد
راز استادم عیان چندی نمود
پرده را از سوی بالا مینگر
آن زمان از سوی پرده درگذر
کاین همه ترتیب کلی اونهاد
تو تماشای برون کن راه بین
راه میبین آنگهی شو راه بین
آنچه اول دیده در پرده باز
تو چه دیدی اولین پرده باز
حال ایشان جملگی با او بگفت
راز راز ودر زمان اندر نهفت
گفت ایشان بازمانده در رهند
ماندهاند حیران درین پرده عجب
بازمانده گشتهاند از این سبب
نورافشان جمله از نور منست
هم ز بالا نور از من میرود
لیک من هم نیز ازین حیران ترم
نیست مارا هیچ منزل از بنه
گاه در شیبم گهی اندر فراز
باز میجویم ز استاد این نیاز
تا مگر او را به بینم تا ابد
گر مرا در گردش آید در نهاد
من نخواهم این همه بی اوستاد
سالها مقصود من او بوده است
تا مرا استاد خود کی بوده است
از خودی خود همه ترتیب بست
این همه ترتیب پرده اوستاد
زان شدستم این چنین شیدا بمن
هر دم از استاد کلی این جواب
نور خود را راز پنهانی مکن
آنچه من گویم رهی دیگر مگرد
در ره و در پرده سرگردان شدم
من چو تو در پردهها حیران شدم
این زمان در آب تو تشنهتری
گرهمی خواهی که بینی اوستاد
اندرین راهت قدم باید نهاد
در چنین پرده ممان هر جای باز
ورنه مانی از برون پرده باز
من بسی این راه را طی کردهام
لیک اکنون بازمانده بر درم
هرکه این پرده بکلی راه برد
بعد از آن این پرده را از ره سپرد
در زمان زان پرده بیند اوستاد
کاین همه ترتیب و قانون اونهاد
جهد کن ای رهبر پاکیزه رای
تا نمانی همچو من اینجا بجای
راه رو در ره ممان ای پرده باز
تا نگردد در عقوبت ره دراز
زود بگذر رو درآنجا راه جوی
گر تو هستی مرد راهش راه جوی
یک زمان دیگر نگه کن سوی من
بازگوی احوال را هم بر تمام
تا که چندین پرده دارد احترام
چند پرده بایدم زینجا گذشت
تا مرا گردد ازین اسرار گشت
چند دیگر پردهها اندر رهست
کاین نه راهی خرد و رای کوتهست
هم چنین میرو تو راه و میشنو
غلغل و تسبیح پیران اندران
تا به بینی آن زمان عین عیان
ره گذارت این زمان آنجاگهست
تا نه پنداری که راهی خرد شد
ای بسا کس کاندرین ره مرد شد
همچو تو بسیار کس من دیده ام
آنچه تو دیدی و هم بشنیده ای
تو کجا همچون من اینجا دیده ای
راه تو بر سقف این پرده درست
در پس این پرده یک پرده درست
جهد کن تا خود ازو داری نگاه
ور بمانی باز ازو غافل تری
زانکه سهمی با سیاست در رهت
تا نه پنداری که راهی کوتهست
این سخن حقا که از تهدید نیست
این ز دیده میرود تقلید نیست
هر کسی را زین سخن بویی دهند
کی بیابد بوی این عقل فضول
زانکه اسرایست بی فصل و فضول
راه بینا این ره از ایشان بپرس
هر که دیده باشدش آسان بپرس
بگذر از این پرده و کبر منی
تو طلب کن تا بیابی بی حیل
اندر اینجا کار تو ضایع شده
آنچه گم کردی هم از خود باز جوی
اوستادت برد اندر پرده باز
هم ز استادت ندیدی هیچ اثر
تو چنین در پرده مانده واپسی
لیک خود را این زمان گم کرده
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
همچو ماهی این زمان در زیر میغ
ای دریغا گر از این بیرون شوی
اندرین ره هیچ انجامی مگیر
بگذر ای دل تا نمانی باز پس
زود بنگر راه و منگر باز پس
بگذر ای دل پرده از خود باز کن
تا مگر رویش ببینی در گذار
بگذر این ره تو ممان در پرده باز
گرنه بازیها کند این پرده باز
هرچه دیدی آن خیالی بود و بس
هرچه گفتی آن محالی بود و بس
بازجوی استاد و بگذر شادوار
چند باشی خوار و سرگردان نزار
بگذر از این پردههای جان و تن
چون شنید این راز از استاد پیر
پس قدم در راه بنهاد و برفت
برق وار اندر ره افتاد و برفت
میشد اندر ره عیان اندر نهان
باز میگردید او در هر زمان
راه را میدید و میبرید راه
تا مگر جایی رسد زان جایگاه
خود بخود میگفت این راز او براه
میگذشت و مینوشت آنگاه راه
زار و حیران ناتوان و مستمند
بازمانده دل نزار و تن به بند
راه کرده بی حد و ماتم زده
گفت این خود کردهام اندر عیان
این چنین هرگز که کرد اندر جهان
من چنین حیران در این راه دراز
تن ضعیف و دل نزار وجان گداز
این که من کردم که کردست او بخود
دور افتادم چنین بیچاره من
زار و محروم وزخان آواره من
ای دریغا راه من دور اوفتاد
از چه سر تا پای مهجور اوفتاد
من چه دانستم درین راه دراز
من نه تنها زار اندر ره شدم
ای دریغا رنج برد و سعی من
هیچکس با من کنون همره نشد
آن بلا را هم بخود برداشتم
این بلای خلق بر من جور کرد
این چنین از پردهام در دور کرد
این چنین حیران بمانده در پسم
تا شود زان حضرتم حاصل تمام
این مرادم حاصل آید یا نه خود
بازماندم این چنین حیران بخود
تا درین راهم رهی پیدا شود
این همه سعی تو گردد ناپدید
کی در آن حضرت همی خواهی رسید
برتر از عقلست راه پیچ پیچ
راه دور و چون به بینی هیچ هیچ
من ندانم تا در آنجا کی رسم
حاصلم گردد ندانم تا که چون
مر مرا آنجا که باشد رهنمون
تا مگر بیرون شوم از کفر و دین
بخش ۲۴ - رسیدن سالک با پرده چهارم - عطار نیشابوری | ناهید