شمارهٔ ۵۳
ای به زمین بر بزرگ سایه یزدان ای ملک عادل ای مبارک سلطان آنچه تو کردی ز پادشاهی و مردی پور سیاوش نکرد و رستم دستان روی تو نادیده هر که نام تو بشنید جان بدهد بر هوای نام تو آسان منز
۶۶ شعر از ازرقی هروی
ای به زمین بر بزرگ سایه یزدان ای ملک عادل ای مبارک سلطان آنچه تو کردی ز پادشاهی و مردی پور سیاوش نکرد و رستم دستان روی تو نادیده هر که نام تو بشنید جان بدهد بر هوای نام تو آسان منز
آسمان گون قرطه پوشیدآن چو ماه آسمان مهر چهر آمد بنزد بنده روز مهرگان خواب چشم نر گسینش در سحر سحر آزمای تاب زلف عنبرینش بر سمن سنبل فشان زلف و چشم او همی آشفته کردی جان و دل آن یکی
ای مر ابدان بزرگی را بپیروزی روان وی مر الفاظ سخاوت را ببخشیدن ضمان بر تن دولت بقای جاه تو بهتر ز سر در سر همت هوای جود تو برتر ز جان بردبار امرت آمد گیتی نا بردبار مهربان جاهت آمد
بگداخت آبگینۀ شامی در آبدان وز آب چشم ابر بخندید بوستان با چشم پر سرشک اندر هوا نهاد میغی به رنگ قیر ز دریای قیروان گر آسمان ز میغ بپوشید باک نیست گر آب چشم ابر زمین شد چو آسمان از
مرا درین تن و این دیدۀ چو لاله ستان همی فزاید نور و همی فروزد جان وزین فروزش جان و از آن فزایش نور نداد بهره از آن چهره جز مرا یزدان اگر بچشم کسان دلربای من نه نکوست سپاس از آن که