مخمس
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعه عابد
۲ شعر از شیخ بهایی
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعه عابد
هرگز نرسیده ام من سوخته جان روزی به امید وز بخت سیه ندیده ام هیچ زمان یک روز سفید قاصد چو نوید وصل با من می گفت آهسته بگفت در حیرتم از بخت بد خود که چه سان این حرف شنید