حکایت ۲
شیخ بهاییگربه گفت بدان اى موش در چندى قبل از این گذرم افتاد در مدرسه یى به حجره ى طالب العلمى قضا را در آن حجره کثرت موش به مرتبه یى بود که حد و حصر نداشت و تو می دانى که در حجره طالب علم به غیر از کاغذ و پشتى و کتاب و نمد زیرپایى چیز دیگر نیست و موشان از عداوت قلبى و ظالمى که جبلى ذات ایشانست هجوم به کتابهاى طالب علم می آوردند و کاغذهاى طالب علم را پاره پاره و نابود می کردند و لیقه از دوات او بیرون می آوردند و دستار سر طالب علم را ضایع می نمودند و نمد حجره را سوراخ می کردند آن طالب علم از دست موشان عاجز بود تا آنکه من داخل آن حجره شدم و موشى را گرفتم طالب علم را خوش آمد در حال ته سفره یى که داشت به من داد و هر روز مرا بسیار عزت می کرد تا مدتى چند بگذشت روز بروز در کشتن موشان سعى می کردم و ایشان را بجزاى خود می رسانیدم تا چنان شد که قلیلى موش که مانده بود از من گریزان شدند و طالب علم چون این مردى را از من مشخص کرد مرا پیش طلبید و دست بر سر و رو و دهن من می کشید و می گفت اى سنور خیر مقدم مرحبا مرحبا اجلس عندى و هر روز مرا غایط در خاک کردن و پنهان نمودن تعلیم می کرد و همچنین تعلیم بعضى کلمات در اصول و فروع می داد نمى بینى که ما گربه ها معو معو می کنیم به مد و تشدید می گوییم و دیگر بسیار مسأله هاى شرعى یاد گرفتم اکنون در درس و بحث مهارت تام دارم و به کمال صلاح آراسته و یقین کردم که آزار امثال شما مردم را عبادتست موش گفت از کجا میگویى گفت از روى دلیل و حدیث موش گفت بیان فرما گربه گفت اى موش شنیده ام که در حدیث است هر کس از قرار قول و حدیث رسول صلى الله علیه و آله عمل کند عبادتست موش گفت بلى گربه گفت هم در حدیث است که موذى را باید کشت و نیز ظاهرست که هیچ مخلوقى عزیزتر و مکرم تر از آدم نیست پس هرگاه قتل آدم موذى واجبست تو کیستى حیات و ممات تو چه چیز است موش گفت اى گربه اگر تو طالب علمى من نیز مدتى در مدرسه بوده ام و از مسأله هاى شرعى عارى نیستم و چند سال قبل از این در بقعه ى شیخ سعدى علیه الرحمة مجاور بودم و صوفى شدم و در تصوف مهارت تمام دارم گربه گفت بسیار خوب گفتى که ما را از حال خود خبر دادى موش گفت بلى گربه گفت پس کسى که نیک دیده و فهمیده باشد چرا ترک حرام خوردن نکند و مدام سعى در خوردن مال مردم کند موش گفت مگر نشنیده یى که خداوند عالمیان کوه کوه گناه را می بخشد و همچنین در پیش دیوار مسجدى روزى نشسته بودم که واعظى موعظه می کرد و می گفت خداوند عالمیان توبه ى بندگان خود را مغفرت گردانیده گربه گفت اى موش مگر تو نشنیده اى که ما هم آفریده ى خداییم این موعظه را بیان نما تا بشنویم و ببینیم صحت دارد یا ندارد موش گفت عرض می کنم زمانى مستمع باش تا آنچه شنیده ام بیان کنم
