حکایت ۱
راهدارى ظالم و بدکیش و بى دیانت و عمل او راهدارى بود و همیشه مسافرین و مترددین از تاجر و غیره از دست ظلم او دلگیر بودند تا روزى که وفات یافت مردم می گفتند ایا حال این راهدار چگونه
۲۷ شعر از شیخ بهایی
راهدارى ظالم و بدکیش و بى دیانت و عمل او راهدارى بود و همیشه مسافرین و مترددین از تاجر و غیره از دست ظلم او دلگیر بودند تا روزى که وفات یافت مردم می گفتند ایا حال این راهدار چگونه
آورده اند که در خراسان شیخى بود و مریدى داشت که نام آن مرید مجد الدین بود شیخ آن مرید را بسیار بسیار دوست می داشت و آن مرید هم به کمال صلاح آراسته بود روزى از آن مرید شیخ را اغبرى
آورده اند که گربه یى گذرش در بیابانى افتاد و در آن بیابان دچار شیرى شد چون آن شیر گربه را دید او را پیش طلبید و مهربانى بسیار نمود و دست بر سر و گوش او همى مالید و گفت اى گربه تو ا
آورده اند که در بغداد هر روز یکى از علماى معتزله امامت میکرد یکى از خلفاى بنى عباس که بر مسند خلافت نشسته بود معتزلى را رخصت امامت و پیشنمازى داده آن خلیفه از اقوام نزدیک بهلول بود
آورده اند که روزى در بیابان تاجرى میگذشت و آن تاجر از قافله باز مانده مظطربا در بیابان میگردید که مگر خود را بقافله رساند قضا را دزدى در آن بیابان بود چون تاجر آن دزد را دید حیران