حکایت ۱۰
شیخ بهاییآورده اند که در خراسان شیخى بود و مریدى داشت که نام آن مرید مجد الدین بود شیخ آن مرید را بسیار بسیار دوست می داشت و آن مرید هم به کمال صلاح آراسته بود روزى از آن مرید شیخ را اغبرى به هم رسید آنروز شیخ در مرتبه ى جلال بود و مرتبه جلال را پرده ى استیلاى اجلال غضبناک گفت
برو در آب یعنى در آب بمیرى
قضا را چنان شد که شیخ گفته بود چرا که این مرید با جمعى از اشراف و اکابر خراسان مصاحبت و تردد می نمود قضا را شبى بخانه یى رفت که صاحب آن خانه سلطان آن ملک بود و آن سلطان را پسرى بود جاهل و تند و شدید در آن وقت که مرید داخل شد سلطان زاده بسیار مست بود فرمود که تا او را بگیرند چون گرفتند گفت او را در دریاچه آب انداختند و کسى را قدرت آن نبود که منع نماید تا آنکه مرید شیخ در آب مرد
چون صبح شد خبر از براى شیخ آوردند که یا شیخ مجد الدین که شما به سبب اغبرارى که از او در دل داشتى و او را دعا کردى به سبب دعاى شما در آب مرد و دعا اثر کرد
شیخ چون این مقدمه را شنید و سبب در آب مردن او را فهمید برآشفت و گفت
خون مجد الدین خون خراسان خون مجد الدین خون عراق خون مجد الدین خون بغداد است و چون بغ را گفت و خواست داد را بگوید مریدى دیگر دست به دهانش نهاد و گفت
