رباعی شمارهٔ ۱
ای صاحب مسیله تو بشنو از ما تحقیق بدان که لامکان است خدا خواهی که تو را کشف شود این معنی جان در تن تو بگو کجا دارد جا
۸۱ شعر از شیخ بهایی
ای صاحب مسیله تو بشنو از ما تحقیق بدان که لامکان است خدا خواهی که تو را کشف شود این معنی جان در تن تو بگو کجا دارد جا
دنیا که دلت ز حسرت او زار است سرتاسر او تمام محنت زار است بالله که دولتش نیرزد به جوی تالله که نام بردنش هم عار است
با هر که شدم سخت به مهر آمد سست بگذاشت مرا و عهد نگذاشت درست از آب و هوای دهر سبحان الله هر تخم وفا که کاشتم دشمن رست
آن دل که تواش دیده بدی خون شد و رفت و ز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت روزی به هوای عشق سیری می کرد لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت
فرخنده شبی بود که آن دلبر مست آمد ز پی غارت دل تیغ به دست غارت زده ام دید و خجل گشت دمی با من ز پی رفع خجالت بنشست