شمارهٔ ۱۸۵
اگر از نقطه موهوم نشان خواهدبود به گمانم رسد آن تنگ دهان خواهدبود رفت دل در بر دلدار و شداسوده زغم آری آن کو رسد آنجا به امان خواهد بود تاکند سرو قدی جا به کنارم شب وروز دامنم جوی ...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
اگر از نقطه موهوم نشان خواهدبود به گمانم رسد آن تنگ دهان خواهدبود رفت دل در بر دلدار و شداسوده زغم آری آن کو رسد آنجا به امان خواهد بود تاکند سرو قدی جا به کنارم شب وروز دامنم جوی ...
هرکه را دیدم به دیدار رخت مشتاق بود حسن رخسار تو از بس شهره آفاق بود ماه چون روی تو بود ار ماه مشکین زلف داشت سروچون قدتوبود ار سرو سیمین ساق بود صفحه ی روی تو نیکو مستند می شد به ...
من پی دلبر و او را بر دل منزل بود دل بیهوش مرا بین چه عجب غافل بود تحفه ای از دل و جان در بر جانان بردم لیک مقبول نیفتاد که ناقابل بود شربتی از لب لعلش نچشیدیم آخر کوشش ما و دل ما ...
از غم رویش مبین کز گریه چشمم نم بود دامنم را بین که اندر هر کنارش یم بود در دل هر آدمی باشد در این عالم غمی من غمی دارم به دل کاندر دل عالم بود قدچون تیرم کمان آسا چه غم گر گشته خم...
من نه آن مستم که باک از شحنه وشاهم بود داده شه فرمان به هر کاری که دلخواهم بود من به بزم شاه خوردم می خود آگاه است شاه اسم شب دانم چه غم گر شحنه در راهم بود من به راه عشق خواهم رفت...
دردا که هیچکس نبود دادرس مرا آوخ که یاوری نکند هیچکس مرا دست قضا شکسته مرا بال و پر دگر جا داده اند از چه به کنج قفس مرا خون شددلم که جای هوس بود اندر او جای هوس نمانده چه جای هوس ...
نه کسی رحم دیده در دل تو نه ز دست تو بخشش و برکت دل و دستی چنین همان بهتر که شودخون و افتد از حرکت
گفتم که دلا دلبر ما از چه غمین بود گفتا نه مگر با من غمدیده قرین بود گفتم که چرا گشته ای این گونه پریشان گفتا نه مگر طره دلدار چنین بود گفتم به برش طره طرار چه می کرد گفتا پی تاراج...
دل زخمدار و طره او مشکبو بود ناسور اگر دلم کند از بوی او بود تا درکنار من بنشیند سهی قدی از چشمه های چشم کنارم چو جو بود شیرین تر است در برم از شکر ار چه یار هم تلخ گوی باشد وهم تن...
روشنی کف موسی همه ازروی تو بود تیرگی دل فرعون هم ازموی تو بود دم عیسی که از او عظم رمیم احیا شد رمزی از معجزه لعل سخنگوی تو بود از بهشت آن همه تعریف که زاهد می کرد چو رسیدیم همه وص...
دلم از موی توآشفته چنان است که بود عشق روی توهمان آفت جان است که بود گر سراغ از دل گم گشته من میجویی همچنان گمشده بی نام ونشان است که بود از قدخم شده ام گر خبری می خواهی ز ابروان ت...
دوش از برما یار نهان گشت وبری بود دل بردن و پنهان شدن آیین پری بود دیدیم به صید دل ما هست چو شهباز شوخی که به هنگام روش کبک دری بود می شدکه شبیهش به رخ یار نماییم بر روی مه ار زلف ...
پرده را بردار از رخسار بود مات وحیرانم کن از دیدار خود بنگر اندر آینه بر روی خویش تا بگردی عاشق رخسار خود بشکند تا نرخ عنبر قدر مشک شانه کش بر زلف عنبر بار خود لاله سان خونین دلم ر...
چهر تو آتش است وزلفت دود چشمم از دود توست اشک آلود سر رزم که باشدت کز زلف به بر وسر توراست جوشن وخود ز آمد و رفتن تودلگیرم کامدی دیر و رفتی از بر زود جستم از عقل چاره ای به غمش عشق...
گهی که طره طرار او به تاب رود ز دست من دل واز دل قرار و تاب رود بگفت کز ره مهر آیمت شبی درخواب بگفتمش که کجا چشم من به خواب رود بگفتمی به منجم کی است وقت خسوف بگفت آن بت مه رو چودر...
مردمان بینند کز چشمم همی خون می رود کس نداند از کجا می آید وچون می رود پر شود دامانم از یاقوت و مرجان و عقیق چون حدیثی بر لبم ز آن لعل میگون می رود روی مه زآن پر کلف شد وآسمان زآن ...
آن سرو قد به سیر گل و لاله میرود وز تاب می ز نسترنش ژاله می رود تا گل ز نسبت رخ تورنگ و بو گرفت زاین رشک داغ ها به دل لاله می رود حسن رخت فزون شده ازخط اگر چه ماه ناقص شود زنور چو ...
کس نخوابد تا به صبح از ناله من هر شبا هر شب از بس تا به صبح از درد گویم یا ربا زلف بر روی تو بینم عقرب است اندر قمر پس منجم از چه گوید شد قمر در عقربا همچو من کوکب شناس امروز در عا...
سلطان چرخ دوش چوشد سوی خاورا روی سپهر شد ز ثریا مجدرا چشمم زهجر ان بت بی مهر ماه چهر اختر گهی شمرد وگهی ریخت اخترا گاهی ز گریه بودم چون ابر نوبهار گاهی ز ناله گشتم مانندتندرا از خو...
ای پریشان زلف تو طومار جمع ملک چین جمع چین راهیچ مستوفی نبسته است این چنین جمع چین هم گر به بسیاری چین زلف توست پس بود خاقان چین شاهنشه روی زمین ناصر الدین شه از این معنی اگر آگه ش...
نصیر الملک هم دیدی که ناگاه جهان و زندگی را کرد بدرود اگر چه تندخو می بود الحق کسی را هم ز خود مأیوس ننمود ز عشرت در به روی خود اگر بست در آسودگی بر خلق بگشود زیان برد ار کسی از خو...
دلم ز بسکه پریشان و بی قرار بود روا بود که بگوییش زلف یار بود مرا غمی که به دل باشد از جفای فلک نه یک نه ده نه صد افزون تر از هزار بود بود زدهر چنان تلخ کامیم حاصل که انگبین به مذا...
خدا به ظلم نه راضی و بنده ظلم کند رضای بنده چرا برده از رضای خدا دلا خموش شو ودم مزن از این اسرار بدان که نیست کسی مقتدر سوای خدا
بر ذوالجناح شد چو شه بی سپه سوار گفتی که آفتاب عیان شد ز کوهسار کلثوم در برابرش آمد علم به کف زینب به پیش مرکب او شد رکابدار گفتش روی و می رودم روح از بدن باز آی پیش از آنکه بمیرم ...