شمارهٔ ۲۲
چون به غم خو کرده دل شادی نمی خواهیم ما دل چودر بند است آزادی نمی خواهیم ما گشته ام از بخت بد در وادی هجران اسیر غیر جانبازی در این وادی نمی خواهیم ما ما که خوداز تیشه غم این چنین ...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چون به غم خو کرده دل شادی نمی خواهیم ما دل چودر بند است آزادی نمی خواهیم ما گشته ام از بخت بد در وادی هجران اسیر غیر جانبازی در این وادی نمی خواهیم ما ما که خوداز تیشه غم این چنین ...
خدای داده ولی بنده سد راه شده که آنچه داده خداوند ما به ما نرسد زمانه ای است که کس دادرس به کس نبود به دادما نرسد کس اگر خدا نرسد
قاصد برسان به یار کاغذ وز یار به ما بیار کاغذ گر گفت ز کیست گو که باشد از خسته دلی فکار کاغذ گو از چه سویم نمی فرستی ای یار ستم شمار کاغذ از لوح دل تو محو گشتم یا نیست در آن دیار ک...
جز قد دلبر که داردطره های مشکبار کس درخت سرونشنیده است کآرد مشک بار سروجا گیرد کنار جوکنارم زآب چشم شد چو جوکان سرو بالایم نشنید درکنار خواهش سیر گلستانش کجا باشد دگر آنکه اندر خان...
عاشق روی توام با کفر وایمانم چه کار می پرستم من تو را با این و با آنم چه کار گشته ام از دولت عشقت زعالم بی نیاز با گدایی سرکویت به سلطانم چه کار روی توتاریک شب را روز روشن میکند پی...
با لب لعلت مرا با چشمه حیوان چه کار با خط و خالت مرا با سنبل وریحان چه کار سروقدی لاله خدی گلرخی نسرین بری چون تورا دارم مرا با باغ وبا بستان چه کار چون تویی دلبر مرا گر دل برفت از...
ریزم از بس خون زچشم اندرکنار لاله زاری سازم اندر هر کنار شدکنارم چشمه ساری زاشک چشم تا زمن بگرفت آن دلبر کنار از پی وصل نگاری سیمتن رخ چو زردارم پر ازگوهر کنار من دگر آسوده دل خواه...
پرده را از روی خود انداخت یار وزنگاهی کار ما را ساخت یار بود شب تاریک ومن گم کرده راه دستگیرم شد مرا بشناخت یار دل چو سیم و خودچو زر بیغش شدم بسکه درکوره غمم بگداخت یار نیست دل را ...
التفاتی به ما ندارد یار که زما یاد می نیارد یار یار ما ابرر حمت است ودریغ هیچ برکشت ما نبارد یار اینکه دایم ز دیده خونبارم دل ما را همی فشارد یار مگر از بندگان درگه خویش بنده اش را...
زد سر زلف خود آن دلبر که اکنون دل ببر هر که جان دارد به تن از دست اوچون دل ببر دلبری آموخت لیلی از نگار من که گفت پرده را از روی بردار وز مجنون دل ببر از غم زلفت دلم در قید حسرت شد...
ای دلمناز دهانت تنگ تر وی ز زلف قامت من چنگ تر چشم مستت آمداندر دلبری از دوصد هشیار با فرهنگ تر پیش مرجان لبت یاقوت و لعل گشته اند از پشت گل کم رنگ تر ترک شوخ وشنگ درعالم بسی است ک...
تا به کی از دوری روی تو باید کرد صبر شد فغانم رعد وآهم برق وچشمم ز اشک ابر نیست جز مردن مرا دیگر علاجی از طبیب چاره درد دلم را رو مده داروی صبر زنده گردم خیزم از جا وکفن درم ز شوق ...
نه چوبالای توسروی بود اندر چمنا نه کشدفاخته اندر چمن افغان چومنا به سراغ قدچون سرو توگر نیست زچیست فاخته اینهمه کوکو زند اندر چمنا غنچه لعل تو را دیده همانا که زند چاک هر صبحدم از ...
آنکه منکر گشت در حق علی منگر بدو منکر ومنگر چو در تجنیس تام افتاده اند فاش تر گویم که تا دانی نگه کن درعدد با عمر بنگر که منکر هم مقام افتاده اند
هر زمان بر دل ما می کنی آزار دگر جز دل آزاری ما نیست توراکار دگر نتوان داد زآزار تودل را تسکین نتوانم که دهم دل به دل آزار دگر گلرخی غنچه لبی سروقدی سنبل موی با وجود تو ندارم سر گل...
از سر کوی تو حاشا که روم جای دگر که نباشد به دلم عشق دلارای دگر می توان کرد به بالای تو تشبیه او را بود اگر سرو سهی را به چمن پای دگر مستی من بود از باده چشم و لب تو دهد این باده ب...
یادگار از جم به جا نبود به غیر ازجام دیگر گر نبودی جام هم از جم نبودی نام دیگر از رخ وزلف تودیگرنور وظملت وام ندهی ظلمت ونوری نبیندکس ز صبح و شام دیگر درخم زلفت مده هر لحظه رم مرغ ...
ای گیسوی تو واللیل ای رویت آیه نور از وصف روی و مویت ما را بدار معذور ما را چه حد که گوییم وصفی ز روی مویت کی از سیه شناسد رنگ سفید را کور گویندحور و کوثر اندر بهشت باشد دارم تو ند...
گفتمش بوسی ز لب ده گفت بر کف جان بگیر گفتمش دارم به کف هم جان وهم دل هان بگیر لب نهادم بر لبش تا بوسمش خندیدوگفت شکر افشان است لعلم زیر او دامان بگیر گفتمش زلفت چو چوگان درنظرآید م...
نصیب جان ودلم شد بلای هجرت باز به وصل خود در دولت به رویمن کن باز نه روز رفته نه عمر گذشته باز آید توباز آکه ببینم هر دوآمد باز کلیم سان ید بیضا عیان نما از رخ مسیح وش به تن مرده ج...
بس دل مرده زنده گردد باز گر دهانت به خنده گردد باز زلف تو سر کشی کند تا کی گو که تا سرفکنده گردد باز بنده ای کوگرفته آزادی پیش روی تو بنده گردد باز مرغ دل بال وپر زند خواهد که پر و...
چنگ این همه در طره طرار مینداز در چنبر این مار سیه چنگ مینداز بردی دلم از بر ز برم نیز ببر جان جانا به میان دل وجان جنگ مینداز درمجلس ما شیشه وجام و می ناب است ای چرخ ستم پیشه دگر ...
ای مژه خونریز توچون ناوک دل دوز از چشم سیاه تو سیه گشته مرا روز برخیز وبیاور می وبنشین وبده جام وآتش به دلم ز آتش رخساره برافروز از روی توام خرم واز موی تودرهم موی تو محرم شده وروی...
داد آن هفته ز بس یار شرابم دو سه روز کرد چون نرگس بیمار خرابم دوسه روز باز آن ماه گراید به وثاقم دو سه شب سر بباید که زهر کار بتابم دو سه روز دور از آن ماه دوهفته که زدآتش به دلم غ...