شمارهٔ ۳۳۳
ز آب چشم از بسکه روز و شب زمین را تر کنم مشت خاکی دست ندهد کز غمت بر سر کنم کاسه چشم است وافغان دل وخون جگر بی تو گر مطرب طلب یا باده در ساغر کنم گشته ام درانتظار از بس ز وصلت ناام...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ز آب چشم از بسکه روز و شب زمین را تر کنم مشت خاکی دست ندهد کز غمت بر سر کنم کاسه چشم است وافغان دل وخون جگر بی تو گر مطرب طلب یا باده در ساغر کنم گشته ام درانتظار از بس ز وصلت ناام...
تونوبهار منی نوبهار را چکنم به پیش عارض تو لاله زار را چکنم توسروقد به کنارم نشسته ای شب وروز صفای سرو ولب جویبار راچکنم به باغ رفتم وشیدا شدم ز صوت هزار توچون به صوت درآیی هزار را...
شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنم وز طور و طرز دلبری کو دارد اظهاری کنم دورافکنم هم خرقه را از کف نهم هم سبحه را در برنمایم طیلسان بر دوش زناری کنم منصور سازم خویش را وز دل برم...
گر توگویی بت پرستم بت پرستی میکنم ور توسازی نیستم دعوی هستی می کنم می کشان مستی اگر از نشیه می کنند من به عشق روی تو بی باده مستی می کنم دل همی خواهد تو راگرد فدای خاک راه بخت اگر ...
همچو چشم آن صنم بی باده مستی می کنم چون دهانش نیستم دعوی هستی می کنم نیستم آگه که کافر یا مسلمانم ولی این قدر دانم که من دلبرپرستی می کنم خواست ترک چشم مست اوبرد دل از کفم زلفش از ...
ز حال من خبرت نیست کز فراق تو چونم همی ز بسکه کنم گریه غرق لجه خونم که تا به زلف چو زنجیر توکنند به قیدم همیشه با دل پرخون به درس ومشق جنونم علاج درد دل از غم سکون وصبر شد اما کنم ...
تا که خود را ز بر دوست جدا می بینم مبتلای غم و در بند بلا می بینم دل و جانم اگر از عشق فنا شد غم نیست که بقای همه را من به فنا می بینم می ندانم به حقیقت که چه باشد در عشق که از او ...
بی رخ وزلف تو روز ما سیه تر از شب است یار ما وهمدم ما روز و شب درد وتب است کرده شب ها خواب بر همسایگان ما حرام بس که در هجرت دلم در ذکر یا رب یا رب است کی منجم در زمین دارد خبر از ...
نام دلبر چهار حرف بود که سه حرفش یکی بود به نظر چون شودعید گوید او که بمن عید یابد تجلی و زیور بوی مشکم از او رسد به مشام مشک بی شک گرفته در سر و بر نام نامیش تا بدانی چیست دوستش ش...
نه از وصل تو دلشادم نه درهجر توغمگینم خیال عشق رویت کرده از بس عاقبت بینم به امید وصالت در فراقت شاد ومسرورم ز تشویش فراقت در وصالت زار وغمگینم مرا تا بت پرستی گشته از عشق رخت آیین...
تا گدای درتوام شاهم شاه را رشک آید از جاهم مهر وماهم مطیع فرمانند حرکتشان بود به دلخواهم بی خبر گرچه از خودم لیکن از بدونیک دهر آگاهم من خلیل نشسته درآذر یوسف اوفتاده درچاهم تن چوک...
توگرماه منی من ماه تابان را نمی خواهم توگر سرو منی من سروبستان را نمی خواهم تمنا می کند هر کس ز یزدان حور وغلمان را توگر یار منی من حور وغلمان را نمی خواهم به کویت پاسبانم گر کنی ب...
توسلیمانی وما مورتوایم لیک شیریم چومنظور توایم غایب از چشمی و حاضر به خیال تو مپندار که ما دور توایم چه غم از فتنه چشمت شب وروز که گرفتار شر و شور توایم توگر از تندی خو زنبوری ما ب...
ما اگر خاریم اگر گل از گلستان توایم ما اگر نیکیم اگر بد در شبستان توایم نه زجور چرخ می نالیم ونه از دست بخت زآنکه آشفته دل از زلف پریشان توایم دل پریشان تر ز مشکین طره طرار تو بخت ...
توصاحب کرمی ما گدای کوی توایم تمام تشنه یک قطره ز آب جوی توایم نمی شود دل ما خالی ازخیال رخت همی به روز وشب از بس درآرزوی توایم ز دیده غایب واندر دلی چنان حاضر که روبه هر طرف آریم ...
ما کجا کی عاشق دلخسته ایم عشق را برخود به تهمت بسته ایم از غم بی آلتی افسرده ایم حاش لله کی کجا وارسته ایم اینکه پروازی نمی بینی زما همچو مرغ بال وپر بشکسته ایم اینکه جولایی نمی آر...
ما عاشقان مست دل از دست داده ایم از دست رفته ایم وز پا اوفتاده ایم چشم ازجهان وهرچه در اوهست بسته ایم بر روی خویشتن در دولت گشاده ایم هر جا که عاشقی است به پیشش نشسته ایم هر جا که ...
دین ودل درعشق یار از گفتگویی داده ایم قوت روح وقوت جان را ز بویی داده ایم عاقلان دیوانه می خوانندما ز آنکه ما دل به دست دلبر زنجیر مویی داده ایم خاک ما را آتش سودای او بر باد داد ن...
گوییم عاشقیم وز هجرت نمرده ایم گویا هنوز بهره ز عشقت نبرده ایم امروز در زمانه منجم چوما مجو شب تا سحر ز بس همی اختر شمرده ایم شرحی ز شوق وصل تونتوان بیان نمود از دردهجر بسکه غمین و...
با طلعتت به گلشن وصحرا چه حاجت است درخدمتت به سیر وتماشا چه حاجت است خود با خیال روی تومشغول صحبتم گلزار و صوت بلبل شیدا چه حاجت است از لعل روح بخش توگشتیم زنده دل دل را به معجزات ...
اسم اعظم که خلق می گویند کس نمیداند و بودمستور گر به چنگ آیدت به دهر شود هر خرابی که باشدت معمور همچو خورشید آسمان گردی شرق تا غرب در جهان مشهور من بیاموزمت که تا دانی منکر اما مشو...
ما به یاد آن پری دیوانه ایم خلق پندارند ما فرزانه ایم تا به جانان آشنا گردیم ما از همه اهل جهان بیگانه ایم مرد و زن ما را نصیح گوولی ما به کار عاشقی مردانه ایم طایر آسا پیش زلف وخا...
در تصور ما که ما بینای روی دوستیم دوست پیش ما وما درجستجوی دوستیم از پریشان حالی است این حالت ونبود شگفت و این چنین آشفته دل وآشفته موی دوستیم برمشام ما نگردد بوی گلها کارگر زآنکه ...
یک یار وفادار دراین شهر ندیدیم وز گلشن این دهر به جز خار نچیدیم از سفره این بزم به جز زهر نخوردیم وز ساغر این عیش به جز غم نچشیدیم دل کندزما یار ودل از یار نکندیم برید زما مهر وازا...