شمارهٔ ۳۷۳
ساقی امشب می دهی گر می به من ساغر از کف نه به من می ده به من گو به خادم تا رود در پیش یار گوید او راتا بیاید پیش من آمدی در پیش من خوش آمدی ای نگار گلرخ نسرین بدن نه چورخسارت بود م...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ساقی امشب می دهی گر می به من ساغر از کف نه به من می ده به من گو به خادم تا رود در پیش یار گوید او راتا بیاید پیش من آمدی در پیش من خوش آمدی ای نگار گلرخ نسرین بدن نه چورخسارت بود م...
فراق یار چه دانی چه می کندبا من به جان من زند آتش بر آتشم دامن چنان شود که نماند دگر نم اندر یم ز سوز دل کشم آهی اگر به دریا من چنان وود مرا پر نموده عشق از دوست که خودبه حیرتم از ...
بیدار شد ز خواب بخت به خواب من طالع چوشد به صبح آن آفتاب من مستم چوچشم دوست مستی چنین نکوست زانگور تاک نیست اما شراب من از چشم پرخمار خوابم ربوده یار ترسد مگر شبی آید به خواب من خو...
خرم آن دم که نشنید بت من در بر من شاد بی او نشوداین دل غم پرور من زلف دلدار مرا خاصیت پر هماست پادشاهی کنم ار سایه زند بر سر من ای صبا حال دلم را بر دلدار بگوی جز توکس راه ندارد چو...
هر که را بدخو است یار آگه بود از حال من دوزخی در قعر نار آگه بود ازحال من کس نداند چون بود حال دلم در زلف تو صعوه در کام مار آگه بود از حال من بی می لعل لبت افتاده ام چون چشم تو هر...
باز افتاده به یاد رخ جانان دل من که چو نی می کشد امشب همی افغان دل من دگر اندیشه ز دوزخ ننماید دل من گوید ار قصه ای از غصه هجران دل من شد چودور از لب و دندان من آن تنگ دهان تنگ چون...
چشمه حیوان من شد لب جانان من شد لب جانان من چشمه حیوان من شد رخ جانان من شمع شبستان من شمع شبستان من شد رخ جانان من برد دل وجان من از نگهی چشم تو از نگهی چشم تو برد دل و جان من سنب...
این کیست که آفت زن و مرداست نازک اندام وناز پرورد است از زلف چو سنبل وبه خط ریحان از قد چوصنوبر وبه رخ ورد است بی روی سپید وبی خط سبزش روزم سیه است وچهره ام زرد است مرهم ننهم کزومر...
هر که را روزی فراخ آید به دهر هیچ باکش نیست اندر تنگ سال وآنکه آمد تنگ روزی درجهان در فراخی هم بود آشفته حال
آتشی عشق زد به خرمن من که دل وجان بسوخت درتن من خون دل بسکه ریختم از چشم لاله زاری شده است دامن من غم عالم گرفته جا گویی دردل همچو چشم سوزن من نیست اندیشه ام ز تیر قضا شود از زلف ی...
ای ترک مشک طره کافور روی من دور از رخ توگشته چو کافور موی من سازی مس وجود مرا زره ده دهی گرافکنی نظر ز کرامت به سوی من زد آتشی به خرمن عمرم هوای او عشق رخش بریخت به خاک آبروی من گف...
این صنم کیست که نبود بشری بهتر از این کس ندیده است ونبیند دگر بهتر از این گر که غلمان پدری گردد وحوری مادر که نیارند به عالم بشری بهتر از این گفتمش از نظری دین ودلم بردی گفت می کنم...
من پیرم و دل مرده تو داری به جبین چین من خون جگر خورده بود لعل تو رنگین دامان من از اشک چو چرخ است پر اختر بینم ز برماه تو طالع شده پروین از لب به رخ تو است چرا خون کبوتر زد مژه تو...
روی ننموده ربودی دل ودین ای به قربان توهم آن وهم این هم فلک از غم توخاک به سر هم ملک بر در تو خاک نشین نه عجب باشد اگر از قدرت چرخ را پست تر آری ز زمین یا که این پست زمین را ز شرف ...
تو از فرهاد دل بری نه شیرین توبودی ویس پیش چشم رامین توکردی وکنی نه اختر و بخت شکایت نه از آن دارم نه از این نبیند هر چه بیند جز رخ دوست اگر باشدکسی را چشم حق بین مرا دلبر پرستی گش...
گفتمش چون بینمت ای نازنین گفت رودر آینه خود در ببین گفتمش اندر کجا جویم تو را گفت در دلهای محزون غمین گفتمش گویند هستی لامکان گفت اندر هر مکان هستم مکین گفتمش ره کو که آیم سوی تو گ...
در نافه از خطا مشک می زدبسی دم از بو بو برد چون ز زلفت از شرم شد سیه رو پیدا رخت به زلفت در سنبله است زهره یا مه به برج عقرب یا شمس در ترازو در آتش عذارت زلفت بود سمندر از سوختن سی...
هر صفایی که دارد آن مه رو هست من را چون هستیم هست او هرکه همرنگ یار نیست بلی نیست عشقش به غیر رنگ وبو من وآن شوخ هردو خم داریم من قد از غم و آن صنم ابرو هر دو آشفته و پریشانیم من ز...
دیشب من و دل تا سحر کردیم از بس گفتگو پژمرده گردید او ز من آزرده گشتم من از او گفتم بیا شو منزوی تاکی پی خوبان روی گفتا برو پندم مده عقل وخرد ازمن مجو گفتم به زلف آن صنم کم همنشینی...
عشق حیران درجمال احمداست عقل مجنون از جلال احمد است جنگ هفتاد ودوملت سر به سر بر سر میم کمال احمد است اینکه می گویند روح از دم بود سر آن در میم ودال احمد است آن بهشتی را که وصفش می...
سیم خالص عیار هم گاهی می نهندش به امتحان در قال ماه را هم که در فلک بینی می شود گاه بدر وگاه هلال هفت سیاره هم چو می نگری گه شرف می کنندوگاه وبال همه روز آفتاب عالمتاب صبح دارد طلو...
ای بت ماه روی مشکین مو دل به چوگان زلف توچون گو ای سنان قامت ای زره گیسو تیر مژگانی وکمان ابرو رستم داستان حسنی تو نه خدایا که گشته ای بر زو تا که روزی نشینیم به کنار شه کنارم از ا...
چومریخی ز خون چون ماهی از رو چوتیر از قامتی چون قوس از ابرو منجم چهر و ززلفت را مگر دید که گوید ماه باشد در ترازو نیارد ازختن کس مشک در فارس که داری صد ختن در چین گیسو دلم درچنگ زل...
ای دل چنین بازی مکن با طره طرار او ماری است پیچان طره اش اندیشه کن از مار او عنبر فراوان گشته است از زلف عنبر ریز وی شکر چه ارزان گشته است از لعل شکر بار او گفتم دهی بوسی به من گفت...