غزل شمارهٔ ۳۰
ابن حسام خوسفیشرر آتش هجران تو در سینه ی ماست
پرتو عکس خیال تو در آیینه ی ماست
هم دمی نیست که با او نفسی بنشینیم
جز غم عشق تو کان مونس دیرینه ی ماست
داد خود عاقبت کار ز ما بستاند
روزگار ستم اندیش که در کینه ی ماست
هرکسی ابن حسام از پی گنجی رنجی
برد نقد سخن ماست که گنجینه ی ماست
کرسی ما نسزد چرخ که هنگام سخن
ز بر ذروه ی او پایه ی زیرینه ی ماست
