غزل شمارهٔ ۴۰
جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوست بسته افسون سحر چشم مارافسای اوست گر دلم پروانه آن شمع روشن شد چه شد ای بسا دل ها که چون پروانه ناپروای اوست خانه چشمش سیه کان شوخ یغمایی صفت خانه...

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوست بسته افسون سحر چشم مارافسای اوست گر دلم پروانه آن شمع روشن شد چه شد ای بسا دل ها که چون پروانه ناپروای اوست خانه چشمش سیه کان شوخ یغمایی صفت خانه...
رسم وفا ز یار طلب می کنیم و نیست وز بی وفا کنار طلب می کنیم و نیست از باغ روزگار گلی تازه بر مراد بی زخم نوک خار طلب می کنیم و نیست جامی که بعد ازو ندهد درد سر خمار در دور روزگار ط...
خط تو دایره ماهتاب را بگرفت به باغ عارض تو سبزه آب را بگرفت ستاره چشم سر طره قمر پوشید به زیر سایه شب آفتاب را بگرفت به شب جمال تو گفتم ببینم اندر خواب خیال روی تو در دیده خواب را ...
از کس دلم ندید طریق نگاهداشت جز غم که جانب دل ما را نگاهداشت دل شد شکسته حال و پریشان از آن جهت کاندر سواد طره خوبان پناه داشت زان روی با بنفشه مرا هست الفتی کان شیفته چو زلف تو پش...
خرم دل آن کس که به غم های تو شاد است الا غم رخسار تو غم ها همه باد است بگشا گره از ابروی مشکین که ببینند کاندر خم ابروی تو پیوسته گشاد است در طلعت تو صنع الهی بتوان دید گویی مگر آی...
گل صد برگ را روی تو وارث شمیم مشک را موی تو وارث ز هر نرگس که او جادو فریب است فریب چشم جادوی تو وارث ز هر سنبل که بر نسرین کند ناز نسیم جعد گیسوی تو وارث هر آن هندو که بر ابرو نشی...
اگر چه خرده شناس و مبصرم به حدیث به خرده دهنت ره نمی برم به حدیث خیال سرو قدت را خیال ها بستم سخن دراز شد و من مقصرم به حدیث خیال حسن تو صورت نمی توانم بست به وجه احسن اگر چه مصورم...
ای کرده به غمزه دل صد شیفته تاراج تیر مژه ات سینه من ساخته آماج پیوسته کمان سیه از مشک کشیده است طفره ای دو ابروی تو بر دایره عاج زان لب که رسیده است لطافت به نصابش شرط است زکاتی ک...
لمع البرق و النجوم یلوح اسقنی الراح ذاک راحت روح امشب از نرگس تو مخمورم جرعه ای از لبت به وقت صبوح پند ناصح چو درنمی گیرد توبه کردم ز توبه های نصوح از در میکده گشایش جوی تو چه دانی...
بشکفت بر چمن گل عذرا عذار سرخ وز جرم لاله شد کمر کوهسار سرخ همچون خط تو شد طرف جویبار سبز وز لاله صحن باغ چو رخسار یار سرخ مطرب بساز پرده ی عشاق درحجاز ساقی تو نیز عذر میار و می آر...
ای کعبه جان خاک سر کوی تو ما را محراب دل اندر خم ابروی تو ما را هر بار که پای از سر کوی تو کشم باز پابست کند باز سر موی تو ما را در راه تو خون دل عشاق سبیل است گو چشم تو خون ریز به...
لبت یاقوت گوهر پوش دارد به گاه بوسه طعم نوش دارد سرزلف سیاهت بر بناگوش زنزهت بوی مرزنگوش دارد چوگوشت با رقیبان است کم زان که یک ره جانت ما گوش دارد دلم با روی خوب تست دایم بگو بهرخ...
به جرعه ای که ز جام جهان نما بخشند کرشمه ایست که صد جام جم به ما بخشند نصیبه ای به گدایان مگر حواله شود در ان مقام که صد گنج بی بها بخشند به تیغ غمزه ی خوبان بنه سر تسلیم که کشتگان...
مگر چو دردکشان جام بی ریا بخشند زکاس لم یزلی جرعه ای به ما بخشند قتیل عشق شو ای جان که مر ترا روزی زنوش داروی نوشین لبان شفا بخشند دوای درد طبیبان عشق می دانند ترا که درد نباشد کجا...
نگار من همه آیین دلبری دارد ولی زعاشق بیچاره دل بری دارد لبش به بوسه گر اب حسات می بخشد به غمزه شیوه ی جور و ستمگری دارد چنانکه در رخ او آیت ید بیضاست فریب نرگس او سحر سامری دارد چ...
مرا زمانه زخاک درت جدا مکناد رقیب را به سر کویت آشنا مکناد به غیر دیده ی پاک بلند منظر من کسی نظاره ی آن سرو گل قبا مکناد به بوی زلف تو مشک خطا همی جستم دگر مشام من اندیشه ی خطا مک...
بیا بیا که در این خطه خراب آباد نگشت بی تو دمی این دل خراب آباد گره زن آن زلف بنفشه بر لاله که کار بسته ی من جز بدان گره نگشاد چو لاله صرف مکن با پیاله حاصل عمر که دور مایه ی جوراس...
گل به فصل بهار می خندد سبزه بر مرغزار می خندد غنچه ی دلگشای تنگ دهان چون لب لعل یار می خندد ابر بر لاله زار می گرید لاله بر کوهسار می خندد هرشکوفه که زینت چمن است بر سر شاخسار می خ...
غمی دارم که وا گفتن نشاید مرا زان غم به شب خفتن نشاید غم دردانه ای دارم که نامش به الماس قلم سفتن نشاید غباری کز سرکوی تو دارم زلوح چهره ام رفتن نشاید زگریه سوز دل ننشسته کآتش به آ...
با خال تو گر مشک به دعوی بنشیند حقا که نه بر صورت معنی بنشیند ابروی تو نگذاشت که اندر خم محراب یک گوشه نشین از سر تقوی بنشیند آنرا که به نقد از سرکوی تو بهشت است جیفست که بر نسیه ی...
باحسن تو مه در صف دعوی ننشیند باصورت خوب تو به معنی ننشیند دردور هلالی به جز از چشم تومستی درگوشه ی محراب به تقوی ننشیند جز لعل تو ترسا بچه کان آب حیاتست کس درصدد معجز عیسی ننشیند ...
ای به سر کوی تو مسکن و مأوی مرا خاک درت خوش تر از جنت اعلی مرا روی توام در نظر فکر توام در ضمیر بهتر از این چون بود صورت و معنی مرا گوشه نشینان کنند دعوی هر قبله ای قبله ابروی توست...
ان را که مهر روی تو در دل نیافتند او را به هیچ واسطه مقبل نیافتند حجاج ره به کعبه ی اهل صفا نبرد تا در حریم کوی تو منزل نیافتند عطرنسیم کوی توکان همدم صباست درچین طره های شمایل نیا...
خرم تر از رخت به چمن گل نیافتند خوشبوی تر زموی تو سنبل نیافتند از ناله ام منال که بازار حسن گل ده روزه بی ترنم بلبل نیافتند بنیان عمر و قصر حسات ار چه محکم است بی اختلال باد تزلزل ...