رباعی شمارهٔ ۲۹
شب نیست که آهم به ثریا نرسد وز دیده من سیل به دریا نرسد دل گلشن وصل تو به جان می طلبد تا عاقبت آنجا برسد یا نرسد

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
شب نیست که آهم به ثریا نرسد وز دیده من سیل به دریا نرسد دل گلشن وصل تو به جان می طلبد تا عاقبت آنجا برسد یا نرسد
بالای خوشت به سرو می ماند راست همچون قد تو زباغ شمشاد نخاست چشم سیه فتنه گرت عین بلاست چین سر زلف شکن مشک خطاست
بیچاره حسود بی بصر خواهد شد چون کور شده ست کورتر خواهد شد از زیر و زبر چو گویمش کان فلکی مانند فلک زیر و زبر خواهد شد
چون خواجه نظام در چنان محرم شد فردوس ز فر قدمش خرم شد چون زآن به حساب سال با هم ضم شد تاریخ وفات صاحب اعظم شد
چون لاله و سبزه باهم آمیخته شد از لؤلؤی تر زمرد انگیخته شد گل خنجر بید دید برداشت سپر می گفت که خون ارغوان ریخته شد
چشم سیهت که فتنه خواب آمد مستی ست که در گوشه محراب آمد زآن چشمه نوش تر نشد لب مارا آن چاه زنخ نگر که بی آب آمد
گرچه به قلم کام بسی دانی راند وز نوک قلم مشک توانی افشاند چون نامه خویشتن بباید خواندن منویس کتابتی که نتوانی خواند
آنکس که طریق مدح و ذم می داند میدان که هجا و هزل هم می داند در هزل مرا ز خویش کم می دانی یا ابن حسام از تو کم می داند
تا عارض چون آتشت افروخته اند صد خرمن تقوی و ورع سوخته اند گویی که قبای دلبری روز ازل بر قد تو پرداخته و دوخته اند
جانهای رسل براس و عین آمده اند حوران همه با زینب و زین آمده اند امشب ملکوت آسمانها بتمام گریان به عزاپرس حسین آمده اند
آنها که شراب را حکیمانه خورند شرطست که می به شرط پیمانه خورند اکنون که حرام شد حکیمان نخورند پیمانه چو باشد اهل پیمانه خورند
با قد تو سرو سرفرازی نکند با زلف تو مشک دست یازی نکند سوسن سخن بنفشه با موی تو گفت آن به که دگر زبان درازی نکند
در خانه تو مزاج مرزنگوش است وز خط تو افتاب کحلی پوش است گویی که دواتت ظلماتست کزو خضر قلم ترا دهان پر نوش است
آن کس که عمل به جز مجازی نکند در خدمت محمود ایازی نکند از مردم دیده کی پذیرند نماز تا خرقه به خون دل نمازی نکند
خواهی که به کام دشمنانت نکنند انگشت نمای مردمانت نکنند پرهیز کن از خواهر و از دختر و زن تا حیز و دیوث و قلتبانت نکنند
ای در گران مایه دریای وجود بر قامت تو قبای زیبای وجود خواهی که خدای خویش را بشناسی خود را بشناس ای شناسای وجود
بر عارض چون گل تو سنبل بدمید از عنبر تو غالیه بر ماه کشید غنچه سخنی ز پسته تنگ تو گفت باد سحر آمد و دهانش بدرید
آن پیر که جنبشی ازو می آید معشوقه اگر جوان بود می شاید ور پیر بود زن و جوان باشد مرد حیف است که پیر را جوان می گاید
تیر تو چو شست کابلی بگشاید خال از رخ زنگیچه شب برباید گویی که مهست در سراپرده قوس چون روی تو در برج کمان بنماید
آن سنبل تر چو بر لب آب آید گل را ز بنفشه زار او تاب آید با روی تو خورشید برابر می شد زلفت به طرفداری مهتاب آید
تیر دگران اگر زره بگشاید پیکان تو از موی گره بگشاید قاپوچی آسمان کمان پشت شود تیر تو چو در کمانچه طه بگشاید
یا بوی تو از باد صبا می آید یا رایحه مشک خطا می آید یا چین سر زلف تو را بگشادند یا آهو چین نافه گشا می آید
این باد معنبر ز کجا می آید کز نکهت او دم صبا می آید یا کرد طواف بر ریاحین بهشت یا از سر زلف یار ما می آید
اسرار غم عشق بگنجینه ماست دردانه غم در صدف سینه ماست با هر که در آمیختم از من بگریخت جز غم که حریف و یار دیرینه ماست