رباعی شمارهٔ ۵۰
گویند همایی به هوا می آید چون سایه الطاف خدا می آید گفتم غلطی که گر مرا می آید کوفست به ویرانی ما می آید

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
گویند همایی به هوا می آید چون سایه الطاف خدا می آید گفتم غلطی که گر مرا می آید کوفست به ویرانی ما می آید
ابر آمد و بر روی هوا می گرید چون متهم از شرم و حیا می گرید معلومم شد که او چرا می گرید بر عمر تلف گشته ما می گرید
با نغمه داوود کمانچه نزنید زر وزن کنید و بر کپانچه نزنید گفتم به جواب تو درآیم لیکن شرطیست که بر کوه طپانچه نزنید
ای دست نشان قلمت لؤلؤ تر منشی فلک عبارتت را چاکر بر بام فلک ز ماه می سازند از بهر قلمدان تو ما شوره زر
ای دست امید ما به لطف تو دراز بنواز مرا به لطف ای بنده نواز هرچند تو بی نیازی از ما ما هم بر خاک در تو روی بر خاک نیاز
گر پیر شدم دلم جوانست هنوز سودا و خیال ما همانست هنوز چون ابروی دوست گرچه پشتم خم شد دل مایل آن سرو روانست هنوز
ای باد نشان کوی دلدار بپرس از ماش دعا رسان و بسیار بپرس صد بار اگر زیار بر دل بیش است او را تو بجان او که صد بار بپرس
بیداری شبهای من از اختر پرس حال دل پر خون ز لب ساغر پرس بی زر ز لب دوست به کامی نرسند ای دوست بیا و از من بی زر پرس
ماییم و هزار گونه خودکامی خویش مستوجب آتشیم از خامی خویش ای شاه رسل مرا فرو نگذاری در روز جزا به حق هم نامی خویش
بنشست به ناز سرو در دامن باغ لاله ز کرشمه برداشت ایاغ تا خرم و خوش بود شبستان چمن در پای درخت لاله بر گرد چراغ
آن رفته ز چشم و مانده در دل چونست آن شکل ظریف و آن شمایل چونست نرگس بمیان آب خرم باشد آن نرگس آبدار در گل چونست
سرو آمد و بنشست به رعنایی باغ لاله ز دگر طرف به لالایی باغ بخرام به باغ تا که خوبان چمن دیگر نزنند لاف زیبایی باغ
ای ماه گرفته روی آن ماه دریغ آن ماه بود برنج ای ماه دریغ گر آه و دریغ گفتنم سود بدی صد بار بگفتی که صد آه دریغ
هر چند که یار پارسا باشد گرگ از بره همان به که جدا باشد گرگ بیرون مهل از خانه زن ار خلق ولیست خر بسته به ار چه آشنا باشد گرگ
در مانده به چنگ شیر و دندان پلنگ در سینه اژدها و در کام نهنگ سر کوفته و مغز برآورد به سنگ به زان که بود سلیطه ای با تو به جنگ
نور تو که در سینه نهان بد چو هلال از شعشعه بدر برآمد به کمال اکنون که عروس سخنت یافت جمال المنة لله تبارک و تعال
ای قطره ز دریا برسیدی به کمال از مشرب عذب یافتی آب زلال نور تو ز بدر است و لطافت ز جمال المنة لله تبارک و تعال
آنها که ببسته اند چون رشته طبل بر جعبه میوه های گوناگون حبل در روضه چو الوان فواکه بینند قالوا هذا الذی رزقنا من قبل
بلبل بنشست باز بر منبر گل بگشاد ز هم ورق ورق دفتر گل بر گل ز رخت آیت خوبی می خواند جان می پرورد از رخ جان پرور گل
بشکفت شکوفه باز چون خرمن گل سبزه بکشید حله در دامن گل در تاک نگر که با سر افرازی خویش کرده است به ناز دست در گردن گل
تیسیر ز فسر سخنت یافت نظام کشاف مکملی و حاوی کلام هر نکته که در وقایه دین کافی ست در سلک معانی بیان تو تمام
عنبر اثری ز فضله خامه توست بوی خط تو در شکن نامه توست چون فضله نحل سر به سر عین شفاست آن رشحه که اندر گلوی خامه توست
بدخواه تو صد بلا کشیده چو قلم با اشک روان بسر دویده چو قلم از دست تو تیغ تیز بر سر خورده سر داده ز دست و پا بریده چو قلم
تا نرگس یار لاله گون می بینم چشمم به میان آب و خون می بینم از عارضه چشم تو ای بینایی اندر عجبم ز خود که چون می بینم