رباعی شمارهٔ ۷۲
از خرمن جود خوشه ای می خواهم وز کشت جلال توشه ای می خواهم چون گوش به حال خود همی باید داشت من گوشه گرفته گوشه ای می خواهم

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
از خرمن جود خوشه ای می خواهم وز کشت جلال توشه ای می خواهم چون گوش به حال خود همی باید داشت من گوشه گرفته گوشه ای می خواهم
ماییم که بی هیچ غمی دم نزنیم یک دم به مراد خویش بی غم نزنیم صدبار شبی بود که صد خار فراق بر دیده زنیم و دیده بر هم نزنیم
گر موی تو را مشک خطا می گویم در تاب مرو که من خطا می گویم بالای تو گر به سرو گفتم به مرنج زیرا که حدیث ناروا می گویم
تا من صفت عارض او می گویم الحق سخن از او چه نکو می گویم دل مایل دوست گشت و من مایل او زآن هر چه دلم گفت بگو می گویم
از خاک جهان به زرق رستن نتوان بر رهگذر سیل نشستن نتوان از مکر جهان حذر که از وی زادی با مادر خود نکا بستن نتوان
اکنون که وداع می کنی مسکین من دل را به چه انواع دهم تسکین من بر روی نهم روی که هنگام وداع برمه ریزم ز اشک خود پروین من
خود نیست کسی دگر تبهکار چو من جز جامه من کسی سیه کار چو من یا رب تو اگر گناه می آمرزی نبود به جهان گنه کار چو من
ای روضه برون آی رسول ثقلین ای ماه حجاز و آفتاب حرمین پر زهر ببین خلعت زیبای حسن پر خون بنگر کسوت زیبای حسین
خوش وقت بهار و سبزه و دامن کشت با پسته دهن شکر لب حور سرشت در باغ مراد ما چنین سرو نرست بر خاک امید ما کس این دانه کشت
جانیست مرا و نیست اندر خور تو غایت ز بر من است و اندر بر تو لطف تو هزار در برویم بگشاد دیگر نروم به هیچ باب از در تو
ای قامت دلکش تو سرمایه سرو سبز است لباس تو چو پیرایه سرو مهتاب شبی چه خوش بود بر لب جوی تنها من و تو نشسته در سایه سرو
ای روضه بگو ابوالبشر آدم کو وای باد که صاحب خاتم کو ای روح بگو که عیسی مریم کو اینها همه رفت خواجه عالم کو
در دست و دوا هست طبیب من کو فریاد رس حال عجیب من کو جودت به تمام مردم شهر رسید انعام چو عام شد نصیب من کو
اکنون که نماند مایه حشمت و جاه آمد اجل و گرفت ما را سر راه کردیم دراز پای بر بستر مرگ چون دست تصرف ز تعلق کوتاه
چون خامه تو سیاه سازد جامه عنبر بارد ز نوک او برنامه همدست کند عطارد و پروین را آنجا که بنان تو بگیرد خامه
ای خواجه چه گویم چو نیی فرزانه از شمع شکیبا نبود پروانه عیب است خروس با زن اندر خانه تا خود چه رسد به مردم بیگانه
از چار بلا که دور باد از خانه پرهیز کنند مردم فرزانه از دیوار شکسته و گاو سترگ از زال سلیطه و سگ دیوانه
از نشو و سحاب شد زمین سبزه نمای وز بوی عبیر شد هوا نافه گشای از لاله زرد و سرخ بر پشته کوه عالم علم دو رنگ بر کرد بپای
ای مرگ چه گویم که چه ها ساخته ای پرداخته ای هرآنچه پرداخته ای بس تخت سلاطین که به هم برزده ای بس تاج ملوک کز سر انداخته ای
ایام نشاط و شادمانی بگذشت دوران مراد و کاردانی بگذشت فریاد که عمر و زندگانی بنماند هیهات که عالم جوانی بگذشت
ای صبح ندانم که چه در یافته ای مشکین قصب از بهر که بشکافته ای خورشید عفاک الله از آنروز که گرم بر تشنه لبان کربلا تافته ای
نازکتر از آبی تو نه از آب و گلی از جان و دلی از آنکه در جان و دلی گر کام دل من ندهی از لب خویش بس خون دلم بریزی از من بحلی
ای روشنی دیده بینا چونی ای بلبل خوش لهجه گویا چونی تن های همه فدای تنهایی تو تا در لحد تنگ تو تنها چونی
ای احمد دلخسته تو با ما چونی وای تازه گل خرم رعنا چونی ما بی تو چو پروانه ز بی پروایی ای چشم و چراغ ما تو بی ما چونی