رباعی شمارهٔ ۹۴
ای جان اثری ز مظهر خاک بجوی ای گوهر پاک گوهر پاک بجوی از سوک حسن مذاق ما پر زهر ست از نوش لبش مایه تریاک بجوی

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
ای جان اثری ز مظهر خاک بجوی ای گوهر پاک گوهر پاک بجوی از سوک حسن مذاق ما پر زهر ست از نوش لبش مایه تریاک بجوی
گرچه به تصور از خود آگاه شوی در هود به غلط مشو که گمراه شوی در چاه غرور اگر بمانی دل را هاروت صفت مقید چاه شوی
گر تیر به جانب فلک بگشایی شب خال سیه از رخ مه بربایی از تیر تو خصم تو کمان پشت شود گر پشت کمان خود برو بنمایی
ای باد صبا غالیه سا می آیی چون مشک خطا نافه گشا می آیی معلومم شد که از کجا می آیی از تربت آل مصطفی می آیی
در دست مرض گرچه زبون می آیی برپای روی و سرنگون می آیی گر بر سرت آسیا همی گردانند چون سفله ز آسیا برون می آیی
ای ابر پر آب بر هوا می پویی گریان گریان رخ ز حیا می شویی فریاد کنان چو رعد و برداشته آب از بهر حسین کربلا می جویی
رویت آیینه ای ز صنع خداست خط سبزت سواد مشک خطاست سنبلت کابروی نسرین است بر گل تر ز مشک غالیه ساست آنچه در آب خضر پنهان است ما بجستیم و در لبت پیداست رخت آراسته است کار جهان راستی ر...
به امیدی که بگشاید ز لعل یار مشکل ها خیال آن لب میگون چه خون افتاده در دل ها مخسب ای دیده چون نرگس به خوش خوابی و مخموری که شب خیزان همه رفتند و بربستند محمل ها دلا در دامن پیر مغا...
ای غمزه تیز کرده به قصد هلاک ما بر باد داده آتش عشق تو خاک ما صد دل فدای چاک گریبان و دامنت آخر بپرس حال دل چاک چاک ما آتش گرفت سینه ز سوز درون من اندیشه کن ز سوز دل دردناک ما همچو...
دانی چه گفت سالک خمار خانه دوش بشنو نصیحت از نفس پیر می فروش با درد ما بساز و ز درمان سخن مگوی صوفی شو و ز راه صفا درد ما بنوش یا حسن ما مشاهده کن یا نظر ببند یا یاد دوست کن به زبا...
بیا که مجلس انس است و دلستان جان بخش همی کند ز گلزرا قدس ریحان بخش بیا که هدهد هادی به لحن داوودی حدیث می کند از منطق سلیمان بخش آیا رسیده به سر چشمه ی زلال وصال به عاشقان جگر تشنه...
مرا به قبله ی روی خود آشنایی بخش زهر چه غیر تو باشد مرا جدایی بخش هوای عشق تو بر سر زد این هوایی را هوای های هویت بدین هوایی بخش ز ظلمت شب یلدای زلف خویش مرا به نور طلعت رخشنده روش...
دلا چو شیوه ی رندی نمی رود از پیش بجوی گنج سلامت ز کنج خانه ی خویش چه شکوه ها که ندارم ز دست نوش لبان که نوش می ندهند و همی زنندم نیش چو خار نیزه شد این دشمنان طعنه گذار چو گل دو ر...
نگاری دلبری دارم چو زلف خود ز من سرکش به جان قربان شدم او را نمیگیرد دلم ترکش ز حد بگذشت مشتاقی به جام باده ی باقی لبالب کن قدح ساقی به یاد لعل او درکش بر آن سرو سیم اندام اگر در ب...
ای کرده همچو نرگس خوشخواب خواب خوش بر گل کشیده از خط مشکین نقاب خوش کتابیان دور قمر خوش نبشته اند بر گرد عارض تو ز عنبر کتاب خوش در چشمه ی عذوبه ی لعلت نهفته اند اندر سواد ظلمت زلف...
ساقی بیار لعل مذاب رحیق خاص باشد که یابم از غم دل یک زمان خلاص ما را به آب چشمه حیوان چه حاجت است لعل لب تو چشمه نوش است در خواص آنجا که قید زلف تو دام بلا نهد لیس المفر منتفعا منه...
به وقت فصل بهار از چمن مکن اعراض جهان ز لاله و گل بین به رنگ و بوی ریاض میان حوضه چشمم ز خون برست گیاه چنانکه لاله سیراب بر کنار حیاض شمامه ی سر زلفت که شام رعناییست چو باد صبح فرح...
بر گل ترا که گفت ز سنبل برار خط وز مشک ناب بر ورق گل نگار خط بی خط به بندگی تو اقرار کرده ایم آخر چه حاجتست خدا را میار خط بر عارض چو آب تو حسن دگر فزود تا سبز شد به دور رخت بر عذا...
دل به ره باز نیامد به فسون وعاظ زان که چون خشم فسون خوان تواش نیست حفاظ غمزه هر لحظه به خونریز دلم تیز مکن قد کفانی قتلتنی زمرات الالحاظ چشم خوش خواب تو شد راهزن بیداران همچنان خوا...
روی تو چشم خیره کند آفتاب را موی تو خون کند جگر مشک ناب را تا ماه در حجاب خجالت فرو رود از آفتاب چهره برافکن نقاب را خوی بر گل عذار تو ماند بدان که ابر بر برگ گل فشانده ز شبنم گلاب...
تا شمع جمال تو برافروخت به مجمع بنشست شعاع نظر شمع مشعشع خورشید ز رخسار تو در عین حجاب است تا باز شد از پرتو رخسار تو برقع واعظ فزع روز قیامت که بیان کرد گر بخت جوان بادی و از عمر ...
بی تو حرامست تماشای باغ با تو مرا از همه عالم فراغ ای رخ تو شمع شب افروز من خوش بنشین تا بنشیند چراغ شیفته را به ز مفرح بود بوی سر زلف تو اندر دماغ ما به می لعل لبت قانعیم ساقی مجل...
غمزه تیز ترا سینه من شد هدف خون دلم گو بریز اینت مرا صد شرف در صف تو عاشقان جامه به خون شسته اند تا که شود در میان یا که رود پیش صف دل به کمند تو باز بسته از آن شد که هست سایه موی ...
به وقت گل چو به کف برنهی شراب رحیق بنوش جام مروق به یاد لعل رفیق بیار ساقی گلرخ می خمار شکن به بوی مشک و صفای گلاب و رنگ عقیق صفای دل می صافیست بار ها گفتم ولی چه سود که صوفی نمی ک...