غزل شمارهٔ ۱۳۶
در سر هوس غمزه جادوی تو دارم پیوسته نظر بر خم ابروی تو دارم هر موی تو زنجیر من شیفته شاید کاشفتگی از سلسله موی تو دارم در حلقه سودازدگان جوی دلم را کان غمزده را در خم گیسوی تو دارم...

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
در سر هوس غمزه جادوی تو دارم پیوسته نظر بر خم ابروی تو دارم هر موی تو زنجیر من شیفته شاید کاشفتگی از سلسله موی تو دارم در حلقه سودازدگان جوی دلم را کان غمزده را در خم گیسوی تو دارم...
بس که یاد آن لب و دندان چون در می کنم دامن از اشک چو مروارید تر پر می کنم سال ها سودای ابروی تو در سر داشتم بار دیگر آن خیال کج تصور می کنم از وجودم تا عدم مویی نماند در میان در می...
به رویت گر نظر کردیم کردیم بکویت گر گذر کردیم کردیم چو گویند از دهانت تنگدستان سخن گر مختصر کردیم کردیم به امید لب شکر فشانت تمنا شکر کردیم کردیم لبت در بوسه گر کامم روا کرد تقاضای...
چو زلف خود فرو مگذار کارم که چون زلفت پریشان روزگارم به یاد لعل شیرینت چو فرهاد بتلخی روزگاری می گذارم بجز نقش رخت نیکو نیاید ز هر نقشی که نیکو می نگارم نیارم بر زبان اورد نامت که ...
ای ز خطت غالیه پر مشک ناب آینه دار رخ تو آفتاب تا رخ تو رونق مه بشکند برشکن آن طره مشگین ناب با رخ تو مهر ندارد فروغ ذره نیارد بر خورشید تاب دوش مرا خیل خیالت ببرد صبر و قرار از دل...
طرفه طوطی شکرستانیم عندلیب هزار دستانیم طایر آشیان لاهوتیم تو چه دانی که ما چو مرغانیم در زوایای قدس معتکفیم محرم بزم عیش سلطانیم درد و درمان ما بجوی که ما گاه دردیم و گاه درمانیم ...
بی نیازی تو و ما بهر نیاز آمده ایم رفته بودیم ز کوی تو و باز آمده ایم روی دل در طرف زاویه تحقیق است ما بر این روی نه بر وجه مجاز آمده ایم دوش الطاف تو چون بنده نوازی می کرد گفت باز...
گرچه بس منفعل از شرم گناه آمده ایم تکیه بر مرحمت لطف اله آمده ایم دست در دامن ملاح عنایت زده ایم ما بدین بحر نه از بحر شناه آمده ایم رقم جرم و گناه از صفحات عملم محو فرمای که بس نا...
سرو دلجویست یا شمشاد یا بالاست آن راست گویم هرچه من گویم از ان بالاست آن ابرویت بر قامتت بالا نشینی می کند راستی کج می نشیند ابرویت با راستان گفتمش رویت به زیبایی دل از ما می برد گ...
بی نیازی از نیاز ما چه استغناست این جور کم کن بر دلم کآخر نه از خاراست این گفتم ای سرو سهی بنشین که بنشیند بلا گفت بنشینم ولیکن نه بلا بالاست این گفت رنگت سرخ دیدم این نه رنگ عاشقی...
چه افتادت ای ترک خرگاه من که بر من نمی تابی ای ماه من بدین سر بلندی که در سرو تست بدو کی رسد دست کوتاه من ز وجهی که نیکوست روی تو خواست دل رو شناس نکو خواه من ره صومعه دوش دیدم به ...
ای قامت بلند تو عمر دراز من محراب ابروی تو محل نماز من هستم چو شمع شب همه شب در گداز و سوز و آگه نیی ز گریه و سوز و گداز من رازم به زیر پرده ز مردم نهفته بود بر رو فکند اشک من از پ...
رخسار تو بی نقاب دیدن یک شب نتوان به خواب دیدن رویی که حجاب آفتاب است کی شاید بی حجاب دیدن در دیده ی ما خیال رویت چون مه بتوان در آب دیدن در روی تو چشم خیره گردد نتوان رخ آفتاب دید...
طراز طره مشکین پرشکن بشکن دل شکسته مجروح صد چو من بشکن ز چین زلف گرهگیر نافه ای بگشای به بوی مشک خطا رونق ختن بشکن به خنده زان لب شیرین عبارتی بگشای به نکته منطق طوطی خوش سخن بشکن ...
ترا که گفت که بر برگ گل کلاله فکن بنفشه تاب ده و بر رخ چو لاله فکن به غمزه صید دل عاشقان کن و آنگه بهانه بر نظر نرگس غزاله فکن میار باده تلخم که عیش من تلخ است ز لعل خویش می ناب در...
پوشد ز زشک یلمق تو اطلس آفتاب پیش رخ تو ذره بود واپس آفتاب جز زلف تو که سجد کند آفتاب را در دور حسن تو نپرستد کس آفتاب گر آفتاب تیره شود با کمال نور یک لمعه از لقای تو ما را بس آفت...
دهانش آرزوی تنگدستان عذارش قبله آتش پرستان بجای پسته و شکر تمامست دهان ساقی و لب نقل مستان ز دیوان کمال از غایت لطف بدست آوردم این معنی بدستان دهانش هست میگویند آن نیست میانش نیست ...
بیا و معنی اسرار ما مشاهده کن حیات جان ز لب یار ما مشاهده کن طریق بنده نوازی و رسم دلداری گرت دلیست ز دلدار ما مشاهده کن به شهر ما بفروشند جان و غم نخرند بیا و رونق بازار ما مشاهده...
ای خیال عارضت گلشن نگار چشم من رسته شمشاد قدت در چشمه سار چشم من گر خیالت دامن آب روان می بایدش گو بیا چون سرو بنشین بر کنار چشم من چشم خوشخوابت به عیاری و شوخی می برد صبر و آرام د...
آن سرو ناز کو که ببوسیم پای او روشن کنیم دیده به خاک سرای او او سر ز ناز خویش نیارد به ما فرود ما چون بنفشه سر بنهاده به پای او او را به جای ما به غلط گر کسی بود ما را کسی نبود و ن...
گران جانی مکن جانا و بشنو مکن تکیه برین چرخ سبک رو میفکن عشرت امشب به فردا که روز نو بیارد روزی نو چو نتوان خورد بیش از روزی خویش رها کن تا توانی این تک و دو بقا و ملک اگر پاینده ب...
دل را حضور نیست دمی بی حضور او خرم دلی که شاد بود با سرور او پویندگان وادی ایمن توقفی باشد که لمعه ای بدرخشید ز نور او سالک به اهتمام ارادت وصال یافت موسی و ذره ای ز تجلی و طور او ...
دلم صید کردی بدان چشم آهو گرفتار گشتم بدان جعد گیسو قدم شد خمیده چو ابروی شوخت نبد با کمال تواش زور بازو دلم چون پریشان نباشد که باشد چو زلف تو آشفته دایم برآن رو تنم را ببستی دلم ...
من مرغ آشیانه قسدم به دام تو ز آرامگه رمیده و یک چند رام تو ای ساکنان کوی ترا چشم روشنی از خاک آستانه عرش احترام تو روح ملک به جبهه بساید هزار بار خاکی که بر کشند برو نقش نام تو زن...