بخش ۴۳ - رفتن ابن زیاد به خانه ی هانی بن عروه
الهامی کرمانشاهیزن هانی اندر پس درشنید
مراین راز و رنگ ازرخ او پرید
نهانی زهانی به مسلم بگفت
همه گفت خود کرد بالا به جفت
که در خانه ی ما ز ابن زیاد
مکش کینه بر پا مفرما فساد
چو درخانه ی ما تو خون پلید
بریزی یکی فتنه گردد پدید
کز او تخم کینه بروید همی
پر آشوب گردد ازآن عالمی
یزید آورد برسر ما شتاب
کند خاندان کهن مان خراب
بدان زن چنین گفت فرزانه مرد
که هرگز نخواهم چنین کارکرد
چو من میهمانم به خان شما
نخواهم بد آید به جان شما
