بخش ۹۷ - در گفتگوی امام علیه السلام با حر و سیراب نمودن حضرت او و یارانش را
الهامی کرمانشاهیچو آمد بر پیشگاه بلند
خم ازبهر پوزش به بالا فکند
بیاورد برخسرو دین نماز
بدو گشت لختی ستایش طراز
نخسنین نگه چون به رویش گشاد
دل و جان و هوش آن نگه را بداد
همان یک نگه تا بدانجاش برد
که درکربلا جان شیرین سپرد
چنان زان نگه گشت مجذوب حر
که از خویش خالی شد ازدوست پر
بلی خلق را با نگاهی چنین
کشد سوی خود هادی راه دین
تو را بس همین نکته گر عاقلی
بیابی اگر مرد صاحبدلی
چو شه آشنا یافت بنواختش
ز بیگانگی دل بپرداختش
بفرمود او راکه ای نامجو
زکوفه چرا آمدی بازگوی
به یاری کمربسته تنگ آمدی
ویا با من از بهر جنگ آمدی
بدو گفت حر کای سرافراز شاه
مباد آنکه با حق شوم رزمخواه
