بخش ۱۱۰ - آمدن حبیت ابن مظاهر و مسلم بن عوسجه - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۱۱۰ - آمدن حبیت ابن مظاهر و مسلم بن عوسجه
الهامی کرمانشاهیرسید آنچه بر آل احمد – ستم
همه ازعرب بود نی از عجم
زکین رزم جستند با داورا
نه با سبط مظلوم پیغمبرا
کسی کو بود شاه دنیا و دین
بود رزم آن رزم جان آفرین
چو پر گشت از لشگر آن دشت کین
به شه گفت شهزاده ی راستین
علی اکبر آن شبه خیرالبشر
حسین علی را گرامی پسر
که از کوفه آید پیاپی سپاه
پی رزم ما ای جهاندار –شاه
شگفتا که نامد برون یک سوار
پی یاری ما – زکوفه دیار
به فرزند فرمود فرخنده شاه
که آیند یاران ما هم ز راه
چو آن گرد را داور دین بدید
مر این گرد باشد ز یاران من
به سوی من آرید با خود فراز
چو رفتند یاران پاکیزه خوی
که تازند باهم تکاور به راه
سرو روی و دستار مو پر غبار
از ایشان عیان نور پروردگار
دو پیر سرافراز با فر و زیب
که بودند ز اصحاب خاص رسول
چو دیدند آن مهتران را زدور
زبان پر ز تسبیح و سر پر زشور
سراسر ز توسن به زیر آمدند
بر آن دو فرزانه پیر آمدند
بگفتند شان بس درود و سلام
چو بیننده شان روی شه را بدید
پس آنگه نهادند با اشک و آه
به پوزش سرخویش بر پای شاه
به پابوس تو گرچه دیر آمدیم
چو در پای تو جانفشانی کنیم
به پیرانه سر نوجوانی کنیم
کشید اندر آغوششان شاه تنگ
ازین رنجتان عذر خواهم همی
شنیدم که آن هر دو پیر کهن
به کوفه شد این داستان برملا
یکی روز از خانه بیرون چمید
به بازار کوفه به مسلم رسید
بدیدش که استاده آن پاک هوش
بدو گفت بعد از درود و سلام
که دهان ای برادر تو را چیست کام
که سازم بدان سرخ موی سپید
بیا تا نمایم تو را آن خضاب
که تنها نه رنگین کند موی تو
خضابی کز آن زیور دین کنند
وزان عاشقان چهره رنگین کنند
بگفتا به جز خون به میدان عشق
تو را زین خضاب است گر آرزوی
سوی کربلا با من اکنون بپوی
که درآن زمین خسرو کم سپاه
غریب اند و بی یار و زار و ملول
چو مسلم شنید این سخن را حبیب
برفت از سرش هوش و از تن شکیب
همان لحظه با یار روشن روان
سوی خانه رفتند زار و نوان
حبیب سر افراز با بنده گفت
که رازی است از من بباید شنفت
که راز من ازخلق داری نهان
نهانی ز مردم – به دروازه بر
بمان اندر آنجا که آییم ما
مرآن بنده ی راد ازجای جست
برفت و ابر توسنان بر نشست
زکوفه برون رفت و از راه دور
به خود گفت گویا که ازبیم جان
پشیمان شدند از سفر خواجگان
همان به که من خود شتابم همی
بزد اسب و آمد بدانسو روان
که گشتند پیدا برو خواجگان
گریزی و نام اندر آری به تنگ
چو آن بنده بشنید آوای پیر
باستاد و از باره آمد به زیر
به جان آفرین خورد سوگند سخت
که ای نامور خواجه ی نیکبخت
زمن کی زند سرچنین زشت کار
چو لختی دراینجای کردم درنگ
که خود جان کنم برخی جاه شاه
بدو خواجگان آفرین خواندند
پس از قتل مسلم به جا بود از وی
که آن ماهرو نیز با سعی مام
بدان رزمگه مسلم آن هر دوتن