بخش ۱۱۸ - برداشتن امام بیعت خویش را از اصحاب و رفتن گروهی از ایشان - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۱۱۸ - برداشتن امام بیعت خویش را از اصحاب و رفتن گروهی از ایشان
الهامی کرمانشاهیچو گردید ازکین چرخ بلند
شه شرق درباختر شهربند
جگر گوشه ی سیدالمرسلین
حسین آن جهانداور بی قرین
برافراشته خرگه اندر نشست
چو بر عرش دادار بالا و پست
سرافراز یاران شه با نیاز
بدو برنیایش نموند ساز
به پوزش برآن خداوند دین
بسودند رخسارها – برزمین
چو لختی برآمد –گشود آن جناب
در از پر گهر درج یاقوت ناب
بدانسان کز آن شاه در خورد بود
زمانی جهان آفرین را ستود
نبی صو علی ع را ثنا کردساز
پس آنگه به یاران چنین گفت باز
بدانید و آگاه باشید – هان
که اندر چنین ورطه ای ناگهان
که برمن بگرید ازآن چشم بخت
که ای نامداران پاکیزه دین
ندانم به روی زمین سربه سر
ندارند دست ازمن این قوم دون
مرا تا نریزند برخاک و خون
ولی جز من این لشگر بی شمار
شما را من ای نامور یاوران
بزرگان و آزاده گان و سران
تن آزاد کردم ز پیمان خویش
رها ساختم دل ز فرمان خویش
کشیده است تا شب پرند سیاه
تن و جان خود را حصاری کنید
پس آنگه به فرزند فرمود باز
از آنرو که درتیرگی شرم نیست
کسی را - زروی کس آزرم نیست
بجستند از جای و زان انجمن
برون رفت هر کس که بیگانه بود
بماند آنکه در خورد آن خانه بود
چو بیگانه یکران از آنجا براند
خدا خانه با آشنایان بماند
مقیمان آن خانه با درد و داغ
چو روشن نمودند زان پس چراغ
به جز چند پروانه بر گرد شمع
پر و بال خود رابدان سوخته
نه جز عشق جانان کس انبازشان
زخود بی خبر محو دیدار یار
همه جان فروشان ز پا تا به سر
درون ها پر از راز و لب ها خموش
میان خالی از خویشتن چون حباب
همه دل نشان کرده و جان و سر
خداوند آن بنده گان را چو دید
به پاکیزه دیدارشان بنگرید
همه خویش را دید از رویشان
برون کرده سر از بن مویشان
به چشم نهان هر قدر بنگرید
درون و برونشان پر از خویش دید
بلی ما و من ازمیان چون رود
شوی تو همه اوی و او تو شود
تهی کاخ دل چو ز شیطان شود
درآن جا خداخانه یزدان شود
از آن پس که آن آزمون کردشان