بخش ۱۲۶ - دربیان روایت ابن نما منقول از هلال بن نافع - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۱۲۶ - دربیان روایت ابن نما منقول از هلال بن نافع
الهامی کرمانشاهیزگفت هلال بن نافع سخن
چنین راند در نامه ی خویشتن
که رفت ازدهم شب چو یک نیمه بیش
بدم من نشسته به خرگاه خویش
دلی پر زدرد و لبی پر ز آه
زکردار آن مردم دین تباه
که رفتند و شه را نهادند فرد
همی گفتم و گریه کردم به درد
که بادا ز بخشایش کردگار
جدا جان آن مردم نابکار
کز اول ببستند پیمان به جهد
چو شد وقت یاری شکستند عهد
برفتند و درچنگ دشمن اسیر
نهادند شه را درین دار و گیر
دریغا که سلطان دین خوار ماند
پناه جهان بی مددگار ماند
درین حال بودم کز آن پهندشت
که بگذشت از پیش خرگاه زود
کشیدم سبک ازمیان تیغ خویش
که دارد به کف تیغ و با اشک و آه
خرامد ز بالا و پستی به راه
گرستی و گفتی که فردا به گاه
درآید چو خورشید زرین کلاه
گرستی و گفتی که فردا به گاه
درآید چو خورشید زرین کلاه
دراینجا بریزید با درد و غم
همه ی ناز پرورده گانم اسیر
بود این شب آن شب که گفتا به من
ازین پیش پیغمبر ص ذوالمنن
شنیدم چو این زان شه ارجمند
بدید آن جهان بین گریان من
یک امشب عیال من آسوده اند
جز امشب به راحت نخواهند خفت
کزین پس به درد و غم آیند جفت
زبانگ تو ترسم هراسان شوند
زخواب اندر آیند و ترسان شوند
شنیدم چو این زان امام همام
بدو گفتم ای سبط خیرالانام
شبی این چنین تار و دشمن فزون
چو فردا برآید درخشنده مهر
به من خون کند گریه چشم سپهر
دراینجا بیفتم ز اسب رسول ص
کند مو پرشان به مرگم بتول ع
شبی را که چندی ازین پیش تر
به من وعده فرمود خیرالبشر
زآثار انجم به من گشت راست
که امشب همان شام درکربلاست
به دل هیچ باکی ندارم جز این
که فردا دراین دشت اندوهگین
زدی هرکجا بود خاری به راه
به پستی درافکند با داغ و درد
بدو گفتم ای سبط خیرالانام
ازین خار کندن تو را چیست کام
بفرمود فردا چو من زین جهان
از آن کندم این خارها را ز راه
که چون کودکانم به افغان و آه
سرو پا برهنه به صحرا روند
بگفت این و با اندوه و درد و غم
به دهلیز خرگاه شد من به پای
ستادم که آرم حراست به جای
به بر خواند بانوی خرگاه را
ندانم که زینب چه از شه شنید
کز آن پرده بی پرده آوا کشید
تو ماندی دراین دشت بی دادرس
گروهی که هستند بر جا کنون
ندانم تو شان کرده ای آزمون
ویا روز چون شد چو یاران پیش
که بس سست عهدند و پیمانشکن
هم اینان که هستند برجای باز
زنو آزمونشان کن ای سرفراز
چو بشنید م این گشتم آشفته حال
چواصحاب را بانگم آمد به گوش
بگفتند کاین آه و زاری زچیست
چه دیدی که چونانت با یدگریست
بگفتم که ای فرقه ی غمگسار
هنوز است نا ایمن و بدگمان
نداند که از ما چه آید پدید
چو فردا زند تیغ تابنده شید
سپارید راه این زمان همگروه
به آیین پیمان و سوگند سخت
دل بانو از خویش سازید پاک
چو این گفته شد سوی خرگاه شاه
چمیدند با ناله و اشک و آه
زما پاکدل باش و آسوده حال
مده ره به دل رنج و بیم و ملال
همه یاور و بنده گان توایم
به درگه پرستنده گان توایم
چو آن دیگران بیوفا نیستیم
وگرنه در اینجا نمی زیستیم
شویم ارز بدخواه با خاک پست
کنون گرتو فرمان دهی بیدرنگ
به آن افکنی پا گذاریم پیش
چو گفتار شان بانوی دین شنفت