بخش ۶۳ - آغاز داستان غدر اهل کوفه با امیر مختار
چه فرخنده مختار کشور پناه بپرداخت از کار بد خواه شاه نماند از ستم پیشه گان کس درست مگر کزدم تیغ او گور جست جهان پاک از خیل ناپاک کرد زخود شادمان شاه لولاک کرد زخونریزی دشمن بد نهاد...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چه فرخنده مختار کشور پناه بپرداخت از کار بد خواه شاه نماند از ستم پیشه گان کس درست مگر کزدم تیغ او گور جست جهان پاک از خیل ناپاک کرد زخود شادمان شاه لولاک کرد زخونریزی دشمن بد نهاد...
چو شد مسلم اندر بهشت برین زفرو شکوهش تهی شد زمین به فرمانده ی کوفه ابن زیاد یکی گفت زان مردم پر فساد که درکوفه ازمسلم نامدار دو فرزند مانده به جا یادگار صدف گشته این مرز و آن دو زب...
پس از احمد ص آن پور فخر زمن سه فرزند فرزانه بودش حسن ع یکی نام فرخ پدر داشتی سر نیزه از چرخ بگذاشتی دگر زید و عمرو آن دو زیبا جوان که بودند هر یک چو سرو روان یکایک به میدان کین در ...
سپهدار کفر اندر آمد به دشت به هرسوی آن سوی پهنه یکسر بگشت ز یاران خود هر کجا کشته دید یکایک یه یکسوی میدان کشید بشوییدشان زآب و پوشاند برد نه برخاک بردست آتش سپرد ولیکن تن شاه و یا...
شریح آن دو تن را به غمخواریا چنین گفت بامویه و زاریا که ازگریه لختی درنگ آورید دل خود کم ازدرد تنگ آورید بدانید فرمانده ی این دیار شما را زهرکس بود خواستار گرایدر شما رابه دست آورد...
به چرخ ولایت همه ماه نو روانشان به مهر حسینی گرو به مردی همه نامور چون پدر بلی آید از شیر نر شیر نر نخستین ابوبکر ناورد خواه روان شد به میدان به فرمان شاه رجز خواند و زد خویش را بر...
سپهدار مختار کرد آفرین به حیلت سگالان ناپاکدین شبانگه چو شد روی گیتی سپاه بزرگان برفتند از پیشگاه نشستند و با هم همی رای زن شدند و گفتند زینسان سخن که مصعب بیاورده با خود سپاه که ب...
که هان ای شهنشاه آخر زمان که بر تو درود آید از عرشیان حسنیت ع بود این تن باژگون دو صد پاره آغشته با خاک و خون که ببرید از پشت دشمن سرش ردا برد و دستار از پیکرش ز پوشش تهی پیکر پر ز...
در این بود بانو که آمد ز راه سکینه گل باغ آغوش شاه بگفتا که ای عمه این کشته کیست که از زخم جسمش پدیدار نیست بفرمود کاین پیکر باب توست که گریان براو چشم بی خواب توست سکینه چو بر آرز...
به رخسار مانند تابنده ماه دو ابروش مشگین دوگیسو سیاه چو افکند یکران به دشت ستیز تو گفتی پدیدار شد رستخیز دم تیغ و همچو باد خزان همی ریخت سرها چو برگ رزان فزون کشت زان فرقه ی نابکار...
که ایدر شتاب آر فرمان تو راست همه گنج و شهر و تن و جان تو راست براهیم جنگی به موصل دراست سپه دور و مختار بی یاور است همه کوفیانند با وی به کین تو خود گو چه آید زمردی چنین بیا کام خ...
شنیدم درآن تیره شام سیاه سپردند آن کودکان هرچه راه نگشتند جز اندک ازکوفه دور که اختر سیه بود و برگشته هور به ناگه بدان کودکان بازخورد هم از کوفیان چند شبگرد مرد مرآن بیکسان را به ر...
زکف حرمت هردو نگذاشتی همی پاس حرمت نگهداشتی چو بگذشت ازآن داستان روزچند همه پست شد فتنه های بلند روان شد به زاری شبی ازشبان برآن دو زیبا جوان روزبان برآن دو شهزاده ی پاک خوی بگفت ا...
بیامد به بالین پور جوان بیفتاد بر خاک زار و نوان هم آغوش شد سرو آزاد را به زاری برافراخت فریاد را بزد بوسه بر پا و دست و سرش بدان هر دو گلبرگ از خون ترش ببوسید لعل شکر پاسخش ببویید...
وزان پس به گنجور گفتا برو بیاور همان دشنه ی سر درو سلیح و کمند و کمان مرا همان رمح چون پر غمان مرا برفت و بیاورد گنجور او سلیح نبردش به دستور او به گنجور کرد آفرین و فره گرفت آن گر...
ابولفضل را بود ازباب و مام سه کهتر برادر چو بدر تمام که الم البنینشان بدی مادرا بپرورده بدشان چو جان در برا به از چار فرزند ام البنین نه دید آسمان و نه بیند زمین مهین مرد آن چار عب...
سه فرخ برادرش را پیش خواند درآن روز و اندر برخود نشاند بگفت ای دلیران فرخنده نام برادر مرا هر سه از باب و مام ببینید کامروز باشد چه روز چه فتنه است این فتنه ی عقل سوز پی چیست این ک...
بگفتند یاران که ای نامدار همانی که گفتی تو در کارزار نه ما هم پرستندگان توایم به جان و دل از بندگان توایم بود بنده ی یکدل ممتحن به هر کار چون خواجه ی خویشتن تو را جمله فرمانبر و پی...
چو آمد به نزدیک رود آن کنیز بدید آن دو تن نورسان عزیز که مویان به آه و فغان اندرند به زیر درختی نهان اندرند کنیزک به ایشان چنین گفت باز که ای نو نهالان بستان ناز بدینسان چرا راز بن...
یکی گفتی ای سرو بستان من بپرورده از شیر دامان من که بنمود دور از کنار منت که رنگین به خون کرد زاینسان تنت که بر نو جوانیت رحمت نکرد مرا کرد همخوابه ی داغ و دود یکی گفتی ای از حسن ع...
بگفت ای خداوند دنیا ودین جگر گوشه ی سیدا لمرسلینص گرآید پذیرفته در پیشگاه سه قربانی آورده ام بهر شاه اگر خار اگر گل زباغ تواند فروغی ز روشن چراغ تواند برآور زجان باختن کامشان بنه م...
زکارش دژم پور مرجانه شد بدانسان که ازخویش بیگانه شد بفرمود یاران گمراه را که آرند آن پیر آگاه را مراو را به فرمان آن کینه خواه کشان زار بردند در پیشگاه چو افکند سویش نگه کینه جوی ز...
به یاد آمدش گویی آن رزمگاه که مسلم درآن کشته شد بیگناه همان خواری او به چشم آمدش زتیمار او دل به خشم آمدش همی دست برسر زد و کرد آه بنالید و گفت ای سپهدار شاه ایا برخی جان تو جان من...
بدان بال و پر بسته مرغ حرم علی اصغر آماج تیر ستم که برخاک افتاده درآفتاب ز گوری که از بهر وی کنده باب برون آمد آمن در یکتا زکان مگر از پی باره ی مشرکان دوید و چو گوهر زخاکش ربود هم...