غزل شمارهٔ ۴۰
آه به یک بارگی یار کم ما گرفت چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت بر دل ما گه گهی داشت خیالی گذر نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت دل به غمش بود شاد رفت غمش هم ز دل غم چه کند در دلی کان
۳۰۵ شعر از عراقی
آه به یک بارگی یار کم ما گرفت چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت بر دل ما گه گهی داشت خیالی گذر نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت دل به غمش بود شاد رفت غمش هم ز دل غم چه کند در دلی کان
باز هجر یار دامانم گرفت باز دست غم گریبانم گرفت چنگ در دامان وصلش می زدم هجرش اندر تاخت دامانم گرفت جان ز تن از غصه بیرون خواست شد محنت آمد دامن جانم گرفت در جهان یک دم نبودم شادما
مرا گر یار بنوازد زهی دولت زهی دولت وگر درمان من سازد زهی دولت زهی دولت ور از لطف و کرم یک ره درآید از درم ناگه ز رخ برقع براندازد زهی دولت زهی دولت دل زار من پر غم نبوده یک نفس خر
کی از تو جان غمگینی شود شاد کی آخر از فراموشی کنی یاد نپندارم که هجرانت گذارد که از وصل تو دلتنگی شود شاد چنین دانم که حسنت کم نگردد اگر کمتر کند ناز تو بیداد ز وصل خود بده کام دل
هر که را جام می به دست افتاد رند و قلاش و می پرست افتاد دل و دین و خرد ز دست بداد هر که را جرعه ای به دست افتاد چشم میگون یار هر که بدید ناچشیده شراب مست افتاد وانکه دل بست در سر ز