شمارهٔ ۱۱ - مستزاد مجلس چهارم - میرزاده عشقی | ناهیدشمارهٔ ۱۱ - مستزاد مجلس چهارم
میرزاده عشقیاین مجلس چارم به خدا ننگ بشر بود
دیدی چه خبر بود
هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود
دیدی چه خبر بود
این مجلس چهارم خودمانیم ثمر داشت
والله ضرر داشت
صد شکر که عمرش چو زمانه بگذر بود
دیدی چه خبر بود
دیگ وکلا جوش زد و کف شد و سر رفت
باد همه در رفت
ده مژده که عمر وکلا عمر سفر بود
دیدی چه خبر بود
دیگر نکند هو نزند جفته مدرس
در سالون مجلس
بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود
دیدی چه خبر بود
دیگر نزند با قر و قنبیله معلق
یعقوب خر بارکش این دو نفر بود
سرمایه بدبختی ایران دو قوام است
یک ملتی از این دو نفر خون به جگر بود
آن کس که قوام است و به دولت همه کاره است
در بی شرفی عبرت تاریخ سیر بود
بر سلطنت آن کس که قوام است و بخوبر
زین دزد که دزدیش از اندازه به در بود
هر دفعه که این قحبه رییس الوزرا شد
این دوره چه گویم که مضارش چقدر بود
آن واقعه مسجدیان کم ضرری داشت
آن فتنه ز مشروطه شکاننده کمر بود
آن روز که در جامعه آن نهضت خر شد
از غیظ جهان در نظرم زیر و زبر بود
در بیستمین قرن ز پس حربه تکفیر
افسوس نفهمید که آن از چه ممر بود
این مسیله کی منطقی اهل نظر بود
از من به قوام این بگو الحق که نه مردی
ریدی به سر هر چه که عمامه به سر بود
من دشمن دین نیستم اینگونه نبینم
دستور ز لندن بد و با دست بقر بود
با آشتیانی ز چه این مرد کم از زن
ای کاش که بر گردن این هر دو تبر بود
آن کس که زند این تبر آن سید ضیا بود
بر مردم ایران به خدا نور بصر بود
کافی نبود هر چه ضیا را بستاییم
من چیز دگر گویم و او چیز دگر بود
دیدی که وکلا را همه خر کرد
در مجلس چارم خر نر با خر نر بود
زد صدمه بسی از کینه به ملت
آن پوزه که عکس العمل قرص قمر بود
شهزاده فیروز همان قحبه خاین
هم صیغه کرزن بد و هم فکر ددر بود
خواهر زن کرزن که محمد ولی میرزاست
چون موش مدام از پی دزدیدن زر بود
سید تقی آن کلفت ممد ولی میرزا
این جنده زن افسرده تر از خفته ذکر بود
هر چند که یعقوب بنام است به پستی
این مرد که زان مرد که هم مردکهتر بود
آن شیخک کرمانی زر مسلک ریقو
هر روز سر سفره اشراف دمر بود
شد مصرف پرچانگی شیخ محلات
خیلی دگر این شیخ پدر سوخته لچر بود
سرچشمه پستی و خداوند تلون
این زنجلب از داور زن قحبه بتر بود
آقای لسان عرعر و تیزو لگدی داشت
چون چاره اش آسان دو سه من یونجه تر بود
می خواست ملک خود برساند به وزارت
افسوس که عمامه برایش سر خر بود
آن شیخک خولی پز و بدریخت امین نیست
آن کس که رخش همچو سرین بز گر بود
تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد
گویم ز چه عمامه به سر در پی شر بود
عمامه به سر هر که که بنهاد دو کون است
آن گنبد مندیل سرش کون دگر بود
آن مردکه خر که وکیل همدان است
یک پارچه کون از بن پا تا پس سر بود
آن معتمدالسلطنه خاین مأبون
یک روز که در جایگه خویش پکر بود
می گفت که بر کرسی مجلس چو نشینم
راحت نیم ای کاش که این کرسی ذکر بود
اغلب وکلا این سخن از وی چو شنفتند
دیدند در این نطق بسی حسن اثر بود
افسار وکیل همدان را چو ببستند
گفتند که این ما چه خر آبستن زر بود
این مجلس چارم چه بگویم که چها داشت
پس من خرم این مرد که گر نوع بشر بود
از بس که شد آبستن و زایید فراوان
گویی کمر آشتیانی ز فنر بود
مستوفی از آن نطق که چون توپ صدا کرد
فهماند که در مجلس چارم چه خبر بود
من نیز یکی حرف بگفتم وکلا را
هر چند که از حرف در ایران چه ثمر بود
نه سال گذشته که گذشتم ز مداین
آزرده بدانسان که پدر مرده پسر بود
ویرانه یکی قصر شد از دور نمایان
گفتند که این راه پر از خوف و خطر بود
جایی است خطرناک و پر از سارق و جانی
عریان شود آن کس که از آن راهگذر بود
کسرای عدالتگر اگر زنده بد این عصر
گفتم که به اعصار گذشته چه مگر بود
گفتند که بوده ست عدالتگه ساسان
سر تا به سرش مملکت علم و هنر بود
من در غم این کز چه عدالتگه کشور
زین نکته غم اندر دل من بی حد و مر بود
این منزل دزدان شدن بارگه داد
همواره همین مسیله در مد نظر بود
تا این که در این دوره بدیدم وکلا را
دیدم دگر این باره از آن باره بتر بود
ویران شده شد دزدگه آن بنگه کسرا
ویران نشده دزدگه و مرکز شر بود
این مجلس شورا نبد و بود کلوبی
از هر که شب از گردنه بردار و ببر بود
هرگز یکی از این وکلا زنده نبودی
این جامعه زنده نما زنده اگر بود
وآنگه شدی از بیخ و بن این عدل مظفر
حتی نه به تاریخ از آن نقش صور بود
تنها نه همین کاخ سزاوار خرابی است
ای کاش که سرتاسر ری زیر و زبر بود
ای ری تو چه خاکی که چه ناپاک نهادی
از شر تو یک مملکتی پر ز شرر بود
شمر از پی تو جد مرا کشت چنان زار
صد لعن به او نیز که رنجش به هدر بود
ای کاش که یک روز ببینم درین شهر
در هر گذری لخته خون تا به کمر بود
از کوه وزو آنچه که شد خطه پمپی
ای کاش که در کوه دماوند اثر بود
این طبع تو عشقی به خدایی خداوند
محکم تر و معظم تر و آتشکده تر بود