شمارهٔ ۱۲ - ملت فروش
یکی را ز تن جامه در دزدگاه بکندند از کفش پا تا کلاه پس آنگاه آن روز تا شب دوید که تا بر دهی نیمه شب در رسید بشد در سرای خداوند ده که چیزی مرا ای خداوند ده که تا پوشد اندام خود این ...

سیدمحمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی (زادهٔ ۲۰ آذر ۱۲۷۳ در همدان – ترور در ۱۲ تیر ۱۳۰۳ در تهران) شاعر، روزنامهنگار، نویسنده و نمایشنامهنویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود. وی با وجود طول عمر کوتاهش از جمله مهمترین شاعران عصر مشروطه بهشمار میرود که از عنصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی میدانند.
یکی را ز تن جامه در دزدگاه بکندند از کفش پا تا کلاه پس آنگاه آن روز تا شب دوید که تا بر دهی نیمه شب در رسید بشد در سرای خداوند ده که چیزی مرا ای خداوند ده که تا پوشد اندام خود این ...
نوع بشر سلاله قابیل جابری آموخت از نیاش به جای برادری جنگ است جنگ خاک اروپا نهفته است در زیر یک صحیفه پولاد اخگری ایتالی و فرانسه و روس و انگلیس بلغار و ترک و ژرمن و اتریش و هنگری ...
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق نیم رسوا عاشق اندر فن خود استاد نیست ای دل از حال من و بلبل چه می پرسی ب...
نازم به گوی بازی مردان انگلیس خم گشته پشت دهر ز چوگان انگلیس ایران و هند و تازی و سودان و ترک و چین افتاده همچو گوی به میدان انگلیس
کار و بارت جور مهیا شده نور علی نور مهیا شده دخترکی خوب مهیا شده خفته و خود عور مهیا شده تاری و تنبور مهیا شده هم آب انگور مهیا شده بس آجیل شور مهیا شده تریاک و وافور مهیا شده مهدی...
جهان را دایما این رسم و این آیین نمی ماند اگر چندی چنین ماندست بیش از این نمی ماند به چندین سال عمر این نکته را هر سال سنجیدی که آن اوضاع دی در فصل فروردین نمی ماند همان گونه که آن...
عشقی به خدا همان که می گفت خدای از عشق وطن سرشت آب و گل من چون کالبدش ز پای تا سر دیدم عشق همه چیز داشت جز عشق وطن
وقتی آلو شده در تهران دو همه رفتند پی دو به شکی هست دو آنجا میم دو جوان نیست جز ایران دیوان دو به یکی خواستم از تو هتک پاره کنم حیف و افسوس نمانده هتکی دانم از بهر چه کردی داخل در ...
در هفت آسمانم الا یک ستاره نیست نامی ز من به پرسنل این اداره نیست بی اعتنا به هییت کابینه فلک گردیده ام که پارتی ام یک ستاره نیست بر بی شمار مهر فلک پشت پا زدم خصم چو من فلک زده ای...
مرا عزاست نه عید این چه عید قربان است که گوسفند وطن زیر تیغ خصمان است الان که عید من امروز نیست چون قربان شوم پی وطن آن روز عید قربان است مرا به جامه عیدی مبین دلم خون است درون خان...
سوگند به مردی ار پی زر گردم نامردم اگر ز گفته ام برگردم خوانند مرا همسر قارون و روچلد گر زآنکه کلانترین توانگر گردم بگذار ادیب بی بضاعت باشم با سعدی و شکسپیر همسر گردم
شب به سرم نوبه تاخت روز تب آمد هر چه در این روزگار روز و شب آمد رفته ام از دست دسته دسته بس امسال دست طبیبم به روی نبض تب آمد هر چه به من می رسد ز دست زبانست جان من از دست این زبان...
بتا نظام دگر ناز و عشوه سازی نیست که این معامله سربازی است بازی نیست مکن مداخله در این کار مملکت ای شیخ که این مباحثه غسل بی نمازی نیست کلاه خویش نما قاضی این همه قاضی چه لازم است ...
دل پر خون من را کس ندارد سر مجنون من را کس ندارد همه کس را ز گردون دل کباب است ولی گردون من را کس ندارد
امشب آماده یار و بزم و شرابست گو که همین امشبم ز عمر حسابست هر شبم از هجر آب دیده روان بود امشبم از شوق وصل دیده پرآبست لب به لب میگسارش نازده مستم آنچه زیادست این میانه شرابست نقش...
این ملک یک انقلاب می خواهد و بس خونریزی بی حساب می خواهد و بس امروز دگر درخت آزادی ما از خون من و تو آب می خواهد و بس
مرا اگر زر و سیم و ثروت دنیا بر آنچه هست تسلط دهند و چیره کنند تمام برگ درختان گر اسکناس شود تمام ریگ بیابان اگر که لیره کنند گر آسمان همه زر گردد و به من بخشند سپس به گنجه ام افلا...
ای دوست ببین بی سر و سامانی ایران بدبختی ایران و پریشانی ایران از قبر برون آی و ببین ذلت ما را این ذلت ایرانی و ویرانی ایران آوخ که لحد جای تو شد تا به قیامت رفتی و ندیدی تو پریشان...
در قرن بیستم بشود آدمی سوار بر آهنی پرنده دل آکنده از بخار وآنگه رهی که ما به دوسالش کنیم طی او در هوا دو روزه از آن را کند گذار
بوآلو شاعر گویای مغرب حکیم بخرد دانای مغرب در این نکته چه خوش گفت این سخن را که بس خوش آمد از این نکته من را که اندر چارپایان چرایی و یا ماهی و مرغان هوایی ز هر تیره گروه نسل حیوان...
چو این منظومه آفاق سرتاسر منظم شد همانا فارغ آفاق آفرین از نظم عالم شد روان فرمود از انوار أنجم بر زمین روحی که آخر رشته ای زان روح ارواح مکرم شد بدان روح عمومی سایه ای از پرتو یزد...
هر آن که بی خبر از فن خایه مالی شد دچار زندگی پست و نان خالی شد بهل بمیرند آن صاحبان عزت نفس که پشتشان همه از بار غم هلالی شد سعادت و خوشی و روزگار بهبودی برین گروه در این مملکت مح...
من چو یک غنچه بشکفته گریبان چاکم گر چو گل باشم در چشم خسان خاشاکم داده فتوای به ناپاکی من مفتی شهر کز چه بر ساحت پاکیزه دین هتاکم شکر یزدان که خود این عیب نکردند مرا که بر دیده ناپ...
من این پیری جوانی را نخواهم بمیرم زندگانی را نخواهم چو نام نیک باشد زندگی چیست چو باقی هست فانی را نخواهم