شمارهٔ ۱۱۳ - تتبع شیخ
باشدم خرمی از هر چه درین عالم ازوست از غمش نیز دلم شاد بود کین هم ازوست نبود هیچ تفاوت ز نشاط و غم دهر به وصالم چو نشاط و به فراقم غم ازوست زخم هجرش به دلم مرهم وصلش بر وی خوشم آید...

میرنظامالدین علیشیر نوایی (زادهٔ ۸۴۴ ه.ق در هرات - درگذشتهٔ ۹۰۶ ه.ق) شاعر، دانشمند و سیاستمدار برجسته روزگار فرمانروایی تیموریان و معاصر سلطان حسین بایقرا (۸۴۴ – ۹۱۱ ه.ق) بوده است. او مردی نیکوصفت و دانشمند و شاعر بوده اشعار بسیاری به دو زبان فارسی و جغتایی دارد؛ به همین جهت مشهور به «ذواللسانین» بود. تخلص او در اشعار ترکی «نوایی» و در اشعار فارسی «فانی» است. وی در سال ۸۴۴ ه.ق در هرات زاده شد و تحصیلات اولیهٔ خود را نزد پدرش کیچکینه بخشی، که از جمله امرای دربار تیموریان بود، کسب کرد و سپس برای ادامهٔ تحصیل به سمرقند رفت. علیشیر در خردسالی با سلطان حسین میرزا همدرس و هممدرسه بود. نوایی از آن پس به منظور تحصیل معارف و کمالات خراسان و سمرقند و بسیاری از شهرهای دیگر را سیاحت کرد و در آن میان گرفتار فقر و فاقهای سخت شد. با به سلطنت رسیدن سلطان حسین میرزا امیر علیشیر بهحکم دوستی دیرینه به نزد او رفت و به گرمی از سوی وی مورد استقبال واقع گردید. آنچه روشن است او در این هنگام از جمله توانمندترین چهرههای سیاسی دربار به شما میآمدهاست. از جمله مقامها و مناصبی که از سوی سلطان حسین میرزا به امیر علیشیر واگذار گردید میتوان به تصدی مقام مهرداری، امارت دیوان اعلی، حکومت هرات و حکومت استرآباد اشاره داشت. با وجود این، گفتنی است امیر علیشیر بیشتر مایل بود تنها ندیم و مشاور سلطان باشد و بدین سبب به تقریب از پذیرش مناصب سیاسی گریزان بود. امیر علیشیر سرانجام به سال ۹۰۶ در شهر هرات درگذشت. وی از مناصب و نفوذ و قدرت سیاسی خود علاوه بر پشتیبانی از ادبیات در توسعهٔ بناهای فرهنگی و تاریخی و خدماتی بهره برد. از جمله مشهورترین آثاری که توسط امیر علیشیر بنیاد گردید میتوان به مجتمع آموزشی اخلاصیه هرات، آرامگاه عطار در نیشابور، کتابخانه امیر علیشیر در هرات، آرامگاه جامی در هرات، آبراهه چشمه گیلاس مشهد، آرامگاه شاه قاسم انوار تربت جام، دارالحفاظ و ایوان صحن عتیق حرم امام رضا (ع) در مشهد، کاروانسرای سنگ بست، مسجد جامع ترشیز، رباط اسفراین، رباط چناران (البته برخی این بنا را مربوط به دوره صفوی میدانند)، بند طرق مشهد، پل بابا کمال هرات، مدرسه فناییه هرات، مسجد جامع سرخس و … اشاره داشت. امیرعلیشیر نوایی برجستهترین حامی و بزرگترین پشتیبان فرهنگ در روزگار تیموریان بود و بدین سبب جمعی بزرگ و پرشمار از دانشمندان، عالمان، هنرمندان، شاعران، نویسندگان و عارفان به گرد او فراز آمده بودند. از جمله مشهورترین اینان میتوان از مورخان نامدار میرخواند و خواندمیر، نقاش سرشناس کمال الدین بهزاد، خوشنویش پرآوازه سلطانعلی مشهدی، دانشمندان و عالمان مشهور واعظ کاشفی و الهی اردبیلی و همچنین شاعر و عارف بزرگ جامی یاد کرد.
باشدم خرمی از هر چه درین عالم ازوست از غمش نیز دلم شاد بود کین هم ازوست نبود هیچ تفاوت ز نشاط و غم دهر به وصالم چو نشاط و به فراقم غم ازوست زخم هجرش به دلم مرهم وصلش بر وی خوشم آید...
بیا که پیر مغان در سبو شراب انداخت هوای مغبچه دل ها در اضطراب انداخت نه ساقی از خوی رخسار خود چکاند به جام پی نشاط دل من به می گلاب انداخت بجست اهل طرب را پی نشاط صبوح ولی چو دید م...
اگر ز عین جفا چشم او دلم بشکست چه مردمی متوقع بود ز کافر مست مرا که مرغ دل از قید دام فارغ بود به حلقه موی یکی طره شد دگر پا بست چو نخل قد تو در باغ سینه بنشاندم به سینه تیر تو چون...
بیا که پیر مغان جام پر ز صهبا ساخت ز بهر دردکشان بزم می مهیا ساخت مرا به مجمع رندان رسید صف نعال ازانکه مغبچه در رو بروی من جا ساخت سبوکشان دهم صاف باده قسمت کرد نه بهر صدرنشینان ق...
صبح ساقی بهر رندان ساغر گلفام ریخت چون که در گل شبنم می را به گلگون جام ریخت یافت آرامی دلم کاخر دلارامی چنین می به بی آرامش دلهای بی آرام ریخت صبح دولت شد عیان از مطلع اقبال او کا...
سیم خوش باشد که سازی با حریف ساده خرج لیک غیر آنچه خواهد شد به نقل و باده خرج قلب روی اندود من خرج سگان یار شد وه چه سازد این دم این راز دل از کف داده خرج ما و عریانی و سر بر خاک م...
کسی که ملک دلش کرد خیل غم تاراج پی عمارت آن غیر باده نیست علاج جنون و عشق بتان باعثم به رسواییست کجاست می که مهیا شده ست مایحتاج به کوی عشق میان گدا و شه فرق است که پیش یار خود آن ...
دشمنت گر حسود شد نیک است که به رنج آید او ز فعل بدش فعل او یار و دشمنش باشد از پی قصد جسم و جان خودش
هر لحظه گر از چرخ جفایی رسدت وز حادثه زمان بلایی رسدت غم نیست گر از مهی جفایی رسدت سر چون سر زلف او به پایی رسدت
از تغار می چنان نوشم شراب ناب را کبر نتواند ز دریا آنچنان برد آب را در جفا دارد قرار آن چشم و در بیداد خواب زانکه بردند از دل و چشمم قرار و خواب را تا قیامت شام تنهایی بود در دیده ...
نسیم صبح نمود از تغار صهبا موج چو باد شرطه که آرد ز روی دریا موج به باده زورق می را گر افکنی باشد چو کشتی ای که به دریا روان بود با موج پی هلاک حریفان ز حله دختر رز نموده هر طرف از...
چیست دانی ناله مرغ سحر هنگام صبح با حریفان صبوحی می دهد پیغام صبح یعنی اول می چو بگرفتند شوخان چمن لاله از یاقوت و نرگس نیز از زر جام صبح باده گلرنگ را در جام چون خورشید نوش شسته ش...
چون حیات آساست روشن روزگارم از قدح تا دم آخر کنون سر بر ندارم از قدح من که غرق می شدم باید سرم دادن به باد چون حباب از سرخوشی گر سر برآرم از قدح چون که یاقوت مفرح خشک می سازد دماغ ...
به خوبی شد چنان آن سیم بر شوخ که در خوبان چو او نبود دگر شوخ چسان هوشم به جا ماند که هستند دو چشم مستت از هم بیشتر شوخ ترا شوخی چنان باشد که باشد به تمکین تر کسی پیش تو هر شوخ نگیر...
بود گرچه جام می لاله گون تلخ ولی جام هجرست از وی فزون تلخ گر این هر دو تلخ است لیکن به اغیار بود یار می خوردن از حد برون تلخ ز هجران بدانگونه تلخست عمرم که آید برون گر زنی زخم خون ...
صبح چون رایت به فرق خسرو خاور کشید باده خوش باشد ز جام خسروانی در کشید کو کله کج نه به مستی هر که در وقت صبوح لاله سان در جام یاقونی می احمر کشید زیبدش در باغ رعنایی نمودن هرگه او ...
سر وحدت که درو خلوتیان حیرانند گر ز رندان خرابات بپرسی دانند دفتر و خرقه ما وجه خماری نه بس است گرچه بر هر طرف میکده می گردانند با همه بیخبری درد کشان می عشق راز گردون ز خط دور قدح...
هر که در کوی مغان رفت گرفتار بماند پای در لای میش بر در خمار بماند دل بشد تا خبر از جانب دلدار آرد بیخبر گفت که زود آیم و بسیار بماند آمدند اهل تماشا ز سوی مغبچگان دل ما بود که در ...
باد با طره دلدار بهر تار چه کرد زیر هر تار به دلهای گرفتار چه کرد صورتش کرد چو آراسته مشاطه صنع وه که در گونه آن عارض و رخسار چه کرد با همه سنگدلی رحم کنی گردانی که شب هجر تو با رو...
بوی شراب عشق تو بیهوشی آورد رنگش ز رنگ عقل فراموشی آورد باشد تکلم تو زبان بند اهل عشق کش استماع مایه خاموشی آورد لعلت عجب می است که کیفیتش به دل بیحالی او فزاید و مدهوشی آورد پیر م...
گر کسی یار موافق دارد ای دل باک نیست گر ز دوران مخالف خان زاری باشدش در دو غم نبود کسی را از جفای دهر اگر درد را همدرد و غم را غمگساری باشدش
تا کی ستم و محنت هجران کشمت باشد که شبی به بیت الاحزان کشمت از چاک درون دل ویران کشمت وانگاه ز دل به خلوت جان کشمت
سوزی ام تا برفروزی روی آتشناک را ساز آتش گیره آن شعله این خاشاک را از شکاف غنچه پنداری نمایان گشت گل گر ز چاک پهلویم بینی دل صد چاک را گردسان خیزد زمین زان رو که در وقت خرام جان ده...
مرا دل از خرابات مغان بیرون نخواهد شد چه سوی خانقاهش ره نمایم چون نخواهد شد به طوف گلشن و گل رند عاشق را کجا جویی که جز با روی گلرنگ و می گلگون نخواهد شد به صحرای جنون هر کو قدم زد...