شمارهٔ ۱۳۱ - تتبع خواجه
بیا که لشکر دی خیل سبزه غارت کرد بسوی باده ز یخ شوشه ها اشارت کرد ز باده جوی حرارت که رفت آن کآتش بگرم رویی خود دعوی حرارت کرد بریم دفتر و سجاده بهر می سوی دیر که سود کرد هرانکس که...

میرنظامالدین علیشیر نوایی (زادهٔ ۸۴۴ ه.ق در هرات - درگذشتهٔ ۹۰۶ ه.ق) شاعر، دانشمند و سیاستمدار برجسته روزگار فرمانروایی تیموریان و معاصر سلطان حسین بایقرا (۸۴۴ – ۹۱۱ ه.ق) بوده است. او مردی نیکوصفت و دانشمند و شاعر بوده اشعار بسیاری به دو زبان فارسی و جغتایی دارد؛ به همین جهت مشهور به «ذواللسانین» بود. تخلص او در اشعار ترکی «نوایی» و در اشعار فارسی «فانی» است. وی در سال ۸۴۴ ه.ق در هرات زاده شد و تحصیلات اولیهٔ خود را نزد پدرش کیچکینه بخشی، که از جمله امرای دربار تیموریان بود، کسب کرد و سپس برای ادامهٔ تحصیل به سمرقند رفت. علیشیر در خردسالی با سلطان حسین میرزا همدرس و هممدرسه بود. نوایی از آن پس به منظور تحصیل معارف و کمالات خراسان و سمرقند و بسیاری از شهرهای دیگر را سیاحت کرد و در آن میان گرفتار فقر و فاقهای سخت شد. با به سلطنت رسیدن سلطان حسین میرزا امیر علیشیر بهحکم دوستی دیرینه به نزد او رفت و به گرمی از سوی وی مورد استقبال واقع گردید. آنچه روشن است او در این هنگام از جمله توانمندترین چهرههای سیاسی دربار به شما میآمدهاست. از جمله مقامها و مناصبی که از سوی سلطان حسین میرزا به امیر علیشیر واگذار گردید میتوان به تصدی مقام مهرداری، امارت دیوان اعلی، حکومت هرات و حکومت استرآباد اشاره داشت. با وجود این، گفتنی است امیر علیشیر بیشتر مایل بود تنها ندیم و مشاور سلطان باشد و بدین سبب به تقریب از پذیرش مناصب سیاسی گریزان بود. امیر علیشیر سرانجام به سال ۹۰۶ در شهر هرات درگذشت. وی از مناصب و نفوذ و قدرت سیاسی خود علاوه بر پشتیبانی از ادبیات در توسعهٔ بناهای فرهنگی و تاریخی و خدماتی بهره برد. از جمله مشهورترین آثاری که توسط امیر علیشیر بنیاد گردید میتوان به مجتمع آموزشی اخلاصیه هرات، آرامگاه عطار در نیشابور، کتابخانه امیر علیشیر در هرات، آرامگاه جامی در هرات، آبراهه چشمه گیلاس مشهد، آرامگاه شاه قاسم انوار تربت جام، دارالحفاظ و ایوان صحن عتیق حرم امام رضا (ع) در مشهد، کاروانسرای سنگ بست، مسجد جامع ترشیز، رباط اسفراین، رباط چناران (البته برخی این بنا را مربوط به دوره صفوی میدانند)، بند طرق مشهد، پل بابا کمال هرات، مدرسه فناییه هرات، مسجد جامع سرخس و … اشاره داشت. امیرعلیشیر نوایی برجستهترین حامی و بزرگترین پشتیبان فرهنگ در روزگار تیموریان بود و بدین سبب جمعی بزرگ و پرشمار از دانشمندان، عالمان، هنرمندان، شاعران، نویسندگان و عارفان به گرد او فراز آمده بودند. از جمله مشهورترین اینان میتوان از مورخان نامدار میرخواند و خواندمیر، نقاش سرشناس کمال الدین بهزاد، خوشنویش پرآوازه سلطانعلی مشهدی، دانشمندان و عالمان مشهور واعظ کاشفی و الهی اردبیلی و همچنین شاعر و عارف بزرگ جامی یاد کرد.
بیا که لشکر دی خیل سبزه غارت کرد بسوی باده ز یخ شوشه ها اشارت کرد ز باده جوی حرارت که رفت آن کآتش بگرم رویی خود دعوی حرارت کرد بریم دفتر و سجاده بهر می سوی دیر که سود کرد هرانکس که...
دوش در میخانه جانان همدم عشاق بود تا سحر غوغای رندان را به جان مشتاق بود زهره را آورده بود او از سر مستان به رقص کان صدا اندر خم این گنبد نه طاق بود گرچه زو صد ناز و از ما بوده صد ...
ملمع خرقه ام از وصله ها بادپالا شد بدان هیأت که گویی داغ های باده هرجا شد وز آنها پاره ای دیگر بسان جامه کعبه به بین کش دوخته بر روی محراب مصلا شد چه عالی رتبه شد دیر مغان کز نام ا...
آن قلندروش که سویش دل به پاکی می کشد پاکبازان را به کوی دردناکی می کشد هر الف کو می کشد بر سینه از مستی و حسن راستان را دل به سوی سینه چاکی می کشد زین سبب شادم که شاید تیغ او بر من...
آن بیوفا چه شد که نظر سوی ما کند وعده کند وفا و به وعده وفا کند آنکاو ز جور مغبچگان در شکایت است باید به پیر دیر مغان التجا کند شوخی که التفات به سوی شهان نکرد با من که مست و رند و...
لبت که برگ گل تر به باده آمیزد دگر عجب که مسیحا ز باده پرهیزد به عشوه نرگس شوخت به طرفة العینی هزار فتنه ز هر گوشه ای برانگیزد دلم ضعیف و می تندوش مگر ساقی گلابی از خوی رخسار بر قد...
رندان که عزم سیر به کوی مغان کنند دین بهر می و چو مغبچه جوید چنان کنند ایمان چو باختند به زنار زلف او آنگه سبک نشاط به رطل گران کنند سرخوش چو بهر عیش کله گوشه بشکنند نقل طرب ز انجم...
باده خور تا زنده ای کز بعد مردن روزگار خانه نسیان به مهجوران خاکی می کشد فانی آنکس را فنا باشد مسلم کو به دهر درد و داغ عشقبازی را به پاکی می کشد
هر که را دل مبتلای چون تو جانانی بود هم فدا سازد گرش هر مو بتن جانی بود چون خیال آرم کشیدن آن تن نازک ببر منکه هر سو کرده سر از سینه پیکانی بود ای مسلمانان چه خوانیدم به مسجد چون ب...
کتاب آن کس که از کس عاریت جست مکن ز اهل خرد دیگر شمارش که هست آن مونس محبوب کس را گهی اندر بغل گه در کنارش چه ابله مردکی باشد که گوید به من ده چند روزی مستعارش
دل نیست که در زلف پریشان تو نیست جان نیست که سرگشته هجران تو نیست گویی که دلت زان منست آن تو نیست جان آن منست گوییا جان تو نیست
ای از بهار حسن تو بر چهره ام گلزارها در سینه زان گلزارها دارم خلیده خارها از نیش هجرش متصل کو رشته جانم گسل چون دوخت نتوان چاک دل زان سوزن و زین تارها در کلبه غم گر برم آیی نیابی پ...
دوران نشان ز بخت جوانم نمی دهد جامی ز دست پیر مغانم نمی دهد از هر که نوشداروی جان می کنم طلب جز از شرابخانه نشانم نمی دهد در هجر او که گریه شده در گلو گره فریاد ازو که راه فغانم نم...
ز سر آب حیاتم می آگهی آورد به کوی میکده خضرم به همرهی آورد چنان که کشتی سایل سپهر بین ز هلال ببزم دردکشان ساغر تهی آورد می صبوح کشان جان به باد خواهم داد که بوی دوست نسیم سحرگهی آو...
در دست پیر میکده گلرنگ باده بود یا عکس روی مغبچه در می فتاده بود رفتم به دیر و شوکت رندان بساحتش از هر چه در خیال درآید زیاده بود پیر مغان نشسته به صد حشمت و جلال گردون بقد خم به د...
گلی که شرح غمم پیش او صبا بکند خوشست یک بیکش گر چو من ادا بکند ز غمزه تو نیاید طریق دلجویی جز اینکه قصد دل زار مبتلا بکند به تندخویی آن مست بین که زاید تیغ گه خرام اسیری گرش دعا بک...
عشق اجزای وجودم را به راهت خاک کرد سنگ بیدادت ازان خاکم برون آورد کرد گرمی و سردی ندیدم گرچه اندر راه عشق کرد ازان عیبم مبرا اشک گرم و آه سرد چند تعویذم نویسی از پی دفع جنون زاهد ا...
باز تیغ ظلم بر کف تندخوی من رسید ریخت هر سویی دو صد خون تا به سوی من رسید هر چه از طوفان اشک من رسید اندر غمش بر همه روی زمین اول به روی من رسید سنگباران فلک صد جا سرم را هم شکست س...
از رخت عکس مگر در می گلفام افتاد یا گل از گوشه دستار تو در جام افتاد چون گل خشک بود بسته به گلدسته تر شکل داغ تو که بر جسم گل اندام افتاد گر نه آن مغبچه از دیر برون آمد مست چیست ای...
قدح به خلوت یارم بهانه ای باشد مرادم از دو سرا کنج خانه ای باشد ز تیر عشق تو زخمی به سینه می خواهم که هرکجا روم از تو نشانه ای باشد غرض ازین که بهر آستانه مالم روی به چشم روشنی از ...
از فراقت رنج بی اندازه بر جانم رسید بر دلم درد آنچه کردن شرح نتوانم رسید وه که نتوان دوخت چاک پیرهن بر زخم زار زانکه صد بار از گریبان تا به دامانم رسید پیکرم گشته گلستان جنون از خو...
در میخانه کزو عقل پریشان آمد حلقه اش حلقه جمعیت رندان آمد نخرامد سوی باغ نظرم سرو قدش که گلش خون دل و خار ز مژگان آمد بنده پیر مغانم که گدایان درش هر یک از وسعت دل قیصر و خاقان آمد...
یا رب چه بناست اینکه باشد بالای نهم فلک رواقش گردون بهلال و بحر با چنگ دو تا و کشند زیر طاقش
در جام بلورین می همچون یاقوت گر یابم و سازم شب و روز آن را قوت تا در فلک پیر و سپهر فرتوت چون هر دو شود حواس و عقلم مبهوت