شمارهٔ ۴۲
امشب که طرب از دل مهجور برفت نومید طبیب از سر رنجور برفت گفتم که تماشای رخ درد کنم ناگه ز چراغ زندگی نور برفت

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
امشب که طرب از دل مهجور برفت نومید طبیب از سر رنجور برفت گفتم که تماشای رخ درد کنم ناگه ز چراغ زندگی نور برفت
هزار بار قسم خورده ام که نام تو را به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود
برون شدن ز دلم درد را چه امکانست که درد شوخ عنان ناله تنگ میدانست درون کعبه حرم جوی را بیابانهاست که هجر گام نخستین این بیابانست
آن شوخ چو جام ناز در چنگ گرفت صد ملک ملاحتش به نیرنگ گرفت از تیزی آفتاب حسن آن عارض پر نازک بود اندکی رنگ گرفت
مسکین فصیحی دوش جان می داد و می نالید غم کامشب چراغ زندگی ما را ز بالین می رود
چون غنچه دلم شیفته و دل نگرانست از شوق نسیم چمنی جامه درانست بر داغ من آتش مفشان کاین گل بدروز بدنام کن سلسله باد خزانست ما پیر خرابات بجز غم نشناسیم کز همت او دیده ما شعله فشانست ...
امشب می درد آسمان بی غش باد در خرمن صبح این شب ما آتش باد خورشید اگر ز رشک امشب سوزد نوروز جهان تویی که روزت خوش باد
کو جنون تا هر نفس در دل سراغی گم شود سینه همچون موج در گرداب داغی گم شود
شه محبتم و ملک غم بلاد منست عمارت جگر از شعله عدل و داد منست جهان دردم و کنعانیان نیند آگه که نور دیده یعقوب در سواد منست درین چمن چو ببینی گیاه تشنه لبی ز شعله آب دهش کان گل مراد ...
در کوی تو هر گه پای اندیشه نهاد در سینه او درد رگ و ریشه نهاد آنجا کم جان خویش می باید گفت نتوان به هوس پای درین بیشه نهاد
رمزی است خط دوست که چون بخت سرآید آب سیه از چشمه خورشید برآید
من آن صیدم که صیادم جنونست نشاط افزای جانم خاک و خونست برات ما بر آن کشور نوشتند که از آوازه مستی مصونست به بزم عشق کانجا شرم ساقیست نوای ناله ما ارغنونست دمی از گریه ناسودم همانا ...
آن می که دلش به صد تمنا می خورد در میکده نی صاف از آن ماند نه درد آن حسن که دل ز دست مجنون می برد سوگند به جان غم که با مجنون مرد
چون ماهی ساحل طپد از آرزوی دل زخمی که شهیدان تو را بر سپر آید
گستاخی نظاره ما جرم جنونست ورنه دل ازین بی ادبی غرقه به خونست چون ابر بر افتاده مگریید درین باغ چون برق مخندید که خنده نه شگونست صد بادیه را توشه یک گام فزون نیست اما چه کنم توسن ا...
ناصح ما را میل نصیحت دارد پندارد دل ز عشق محنت دارد می بیند آتش و ولی آگه نیست کاین دوزخ ما مشرب جنت دارد
جذبه عشق بحدی ست میان من و یار که اگر من نروم او به طلب می آید
نهفته در دم شمشیر نوبهاری هست شهید شو اگرت با طرب شماری هست به ذوق حلقه ماتم ندیدم انجمنی به هر طرف نگرم چشم اشکباری هست دلم شکفت کجا شد خلیل تا بیند که در هر آتش سوزنده لاله زاری ...
آهم چو بر آسمان شبیخون آرد بر هر مویم فغان شبیخون آرد هر ناوک ناله ای که لب بگشاید بر گردد و بر کمان شبیخون آرد
نقش پایی به سر کوی تو دیدم مردم که چرا غیر من آنجا دگری می آید
آن سرو خرامان که گذشت از چمن کیست و آن شمع برافروخته از انجمن کیست شمعی که چراغ دل ما روشن ازو شد روشن شود ای کاش که در انجمن کیست جان یافتم از بوی تو ای باد سحرگاه این بوی خوش از ...
آنم که ز من زبان سخن نپذیرد گر روح شوم تمام تن نپذیرد از بس که شدم دست زد رد و قبول آیینه ز ننگ عکس من نپذیرد
هرگز مباش آتش سوزان سپند باش خود را بسوز و دفع هزاران گزند باش چون شعله سر مکش که برآرند از تو دود شو خاک راه و در دو جهان سربلند باش
چو آفتاب کند تاب شرم ماه ترا به موج فتنه درآرد خط سیاه ترا به چشم زخم بگریند کشتگان که مباد ز دیده اشک برد لذت نگاه ترا چه گلشنی تو که مشاطگان کشور حسن به نو بهار بروبند خوابگاه تر...