شمارهٔ ۵۶
دندان امشب ز درد شد بس که نژند داغیم به روی آتش از خواب سپند گر درد چنین تیز کندش گرنه دندان طمع ز عمر می باید کند

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
دندان امشب ز درد شد بس که نژند داغیم به روی آتش از خواب سپند گر درد چنین تیز کندش گرنه دندان طمع ز عمر می باید کند
دوش تقلید جرس کردم و صد قافله سوخت آه اگر ناله پریشان تر از این می کردم
دی قاصد یار آمد و مژگان تری داشت از یار مگر بهر هلاکم خبری داشت عمری به ره یار دلم تخم وفا کشت پنداشت که این تخم که می کاشت بری داشت آن بود دل جمع که از دست بتان بود صد پاره و هر پ...
ای چرخ بر آتشم نهی همچو سپند کز سفله طبیعتان کنی دفع گزند ای سفله به ما مضایفه تا کی و چند کز تست چراغ ما به بادی خرسند
زبون دردپرستان زلف یار شدم نه صید دوست که صید دل فگار شدم
نوبهاران از در این باغ و بستان بازگشت خنده نومید از لب گلهای خندان بازگشت وای بر یعقوب ما کز بعد چندین انتظار کاروان مصر از نزدیک کنعان بازگشت هر نگه کز موجه خون جگر بیرون فتاد بی ...
ای آنکه دمت راز مسیحا داند کی رنجه شدن از تو دل ما داند در دیده تو نوری و نرنجد از نور آن دیده که لذت تماشا داند
من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس به چه امید در این دام گرفتار شدم
از دل هزار لخت به چشم نثار رفت جز داغ هر چه بود درین لاله زار رفت ضعفم چنان گداخت که طوفان اشک دوش صد جا نشست از مژه تا در کنار رفت آن دیده گو ذخیره دیدار می نهاد نیرنگ بخت بین که ...
باز آمد و رفت و هجر خونخوار بماند ز آن روز سفید این شب تار بماند در دیده ما نگاه نومید نشست در سینه ما امید بیمار بماند
با یار به سیر هند آماده شدم برگشتم و زین تعلق آزاده شدم نارفته به هند واژگون شد کارم آن ماه مخطط شد و من ساده شدم
سرمه کوری کشیدم دیده تحقیق را تا نبینم در لباس صدق هر زندیق را عاقبت از راه گمراهی برد سوی خودم آن که نپسندید بر من منت توفیق را تشنه تر گشتم ز خون دل همانا شوق دوست چون سراب از تش...
از زهر بلا پرست پیمانه ما دورست ز ملک عافیت خانه ما آن خانه خراب بی نصیبیم که جغد بگریزد ازین گوشه ویرانه ما
زنده می گردم پس از مردن چو بر من بگذری می شود بیدار چون برخفته افتد آفتاب
باز عشقم به کین جان برخاست از سرا پای من فغان برخاست غم چنانم نشست در دل تنگ که دویی از میانشان برخاست این چه طوفان محنت ست که باز سیل خونم ز دیدگان برخاست ناله ای راه لب ندیده هنو...
زهی ز مشرق طبع تو آفتاب خجل که هر چه زاده این مشرق ست بهتر ازوست تواضعی ست ز تو مشرقی وگرنه سپهر فسرده غنچه پر گرد و خاک این مینوست چو لب به شعرگشایی ز فیض شادابی سخن بر آن لب مانن...
ز پرده ساز جهان نوا برخاست که فر شاه صفی تخت و تاج را آراست دهان سکه چو نامش گرفت پرزر شد زبان خطبه ثنایش سرود کامرواست به نیم موجه دلش آز را کریم کند سپهر الحق دریادلی چنین می خوا...
از فیض گریه ام مژه نشو و نما گرفت سامان صد بهار چمن زین گیا گرفت نیرنگ عشق بین که به یک تار زلف یار سرتاسر زمانه به تار بلا گرفت بگداختم ز رشک که شمع سحرگهی جان داد و بوی دوست ز با...
چون اشک ز خون هوسم ساخته اند چون ناله ز دود نفسم ساخته اند بیگانه پرواز مرادست پرم گویی ز برای قفسم ساخته اند
چمن پیرای صبحم کیمیای خار و خس دارم به هر شاخ ترنجی آفتابی پیش رس دارم پر پروانه ام در حسرت پرواز گم بادا اگر امید دودی از چراغ هیچ کس دارم
شب بی خبرم حرف فراقت به زبان رفت گوشم به خروش آمد و هوشم به فغان رفت روید چو ز خاکم جگر پاره بهاران دانند که بر ما چه ز بیداد خزان رفت ز آن غنچه طلب نکهت همت که لب خویش نالوده به ی...
امروز که باغ و راغ آراسته اند وز نکهت گل دماغ آراسته اند رشک سوسن ز لاله بیشم سوزد کش سر تا پا ز داغ آراسته اند
نوبهارا به شمیم گل عیشم مفریب که من این ناله زار از دل خرم دارم
دوش غم بر گریه های زخم ما خندید و رفت پاره ای بر ریش های ما نمک پاشید و رفت عید نومیدی مبارک باد کز رویش نگاه همچو اشک حسرتم در خاک و خون غلتید و رفت شب در آمد غم درون از رخنه های ...