شمارهٔ ۶۲
ارباب وفا ز ما وفا می طلبند صبحند و ز من نور و ضیا می طلبند آری آنها که از کمال آگاهند هر چند زرند کیمیا می طلبند

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
ارباب وفا ز ما وفا می طلبند صبحند و ز من نور و ضیا می طلبند آری آنها که از کمال آگاهند هر چند زرند کیمیا می طلبند
خار ترم که تازه ز باغم دروده اند محروم بوستانم و مردود آتشم
از عافیت طراوات گلزار کس مباد این شعله مهربان خس و خار کس مباد از وصل جوش داغ نیازم فرو نشست مرهم طبیب سینه افگار کس مباد بوی طرب چو غنچه کند سرگران مرا این گل نصیب گوشه دستار کس م...
در روز ازل بخت زبونم دادند این جرعه ازین جام نگونم دادند چون تشنه به خون خویش دیدند مرا از هر بن مو دجله خونم دادند
مختصر دستی که ما را بود صرف باده شد گر خدا روزی کند دست دگر بر سر زنم
شب نخل تجلی به گلستان تو بر داد هر موی مرا ذوق تماشای دگر داد می خواست حیا بند نهد بر نگهم لیک شوق آمد و مژگان مرا بال نظر داد در حسن چه شایسته رسولی که لبت را صد معجزه یزدان بجز ا...
روزم ز فراق دود گلخن سازند در وصل شبم چراغ ایمن سازند شمعم که درین انجمن راز مرا هر صبح کشند و باز روشن سازند
کشته بگذارید امشب اندر این میدان مرا یک شبیخون دگر بر تیغ قاتل می زنم
هر قطره خون گرم که از دل در اوفتد دوزخ شود اگر همه در کوثر اوفتد آه این شهید کیست که خونش زمان زمان خیزد ز خاک و در قدم خنجر اوفتد مستم چنان ز باده حیرت که می سزد کز دست داغهای جگر...
آن روز که چهره عذاب افروزند وین مشت خس از تاب قیامت سوزند بر سر گل خورشید به محشر آیم تا دوزخیان گرم روی آموزند
تازه سازم روشن نامه طرازی پس از این ناله ای چند به هر سطر سیه پوش کنم
غم عشقت به عالم در نگنجد بلی این روح در پیکر نگنجد دلم از مهر غم پرگشت چندان که ترسم غم در آن دیگر نگنجد شهید خنجر شوق تو چندان به خود بالد که در محشر نگنجد شراب شوق ما را نشیه ای ...
در ساغر عیش باده خامان ریزند عشاق ز دیده خون به دامان ریزند بی درد کجا ذوق محبت ز کجا این شهد به کام تلخکامان ریزند
جان اگر از ناتوانی بر لب آید باک نیست ناله ام از ضعف اگر بر لب نیاید چون کنم
چنان که باغ در آغوش گل نمی گنجد شکیب در دل مدهوش گل نمی گنجد نخست نام دهانت شنید غنچه مگر که هیچ زمزمه در گوش گل نمی گنجد شهید تیغ ستم شو که زیر نعش هزار ز بس هجوم ملک دوش گل نمی گ...
این خشک بران که دست کشت هوسند گویند هماییم ولیکن مگسند خشنود ز کامرانی بی طربند خرسند به زندگانی بی نفسند
جرم ما گر باده آشامی ست مستی جرم کیست عکس لعل خویش را ما در شراب افگنده ایم
مگر بازم دل از زخم جفایی شاد می گردد که مرگم گرد جان بهر مبارک باد می گردد به فتراک محبت من همان صید گرفتارم که بسمل گشته و گرد سر صیاد می گردد به جای باده خون در ساغرست امروز خسرو...
نوروز چو خان به بخت فیروز کند دولت عید مراد آن روز کند هر روز که در دولت او کهنه شود آن را به شگون زمانه نوروز کند
ما زهر قاتلیم فصیحی نه شهد ناب مرد طپانچه خوردن بال مگس نه ایم
سر آشفته بختم تا به کی بر خویشتن خندد چو غنچه کاش این سر در گریبان کفن خندد تو گر صیاد خونریزی من آن صید گرفتارم که چون بسمل شوم هر قطره خونم به من خندد چو از مهر و وفایت قصه آغازم...
زآن خوبتری که کس خیال تو کند یا همچو منی فکر وصال تو کند شاید که به آفرینش خود نازد ایزد چو تماشای جمال تو کند
ز ما یوسف پرستیدن ادب نیست بیا تا چاه کنعان را پرستیم
آن قطره ام که بحر به دور افکند مرا ظلمت ز ننگ بر در نور افکند مرا من خانه زاد دیده دردم چو طفل اشک گرداب غم به موج سرور افکند مرا بر عشق مهربان شده ترسم که عاقبت در قحط سال وعده طو...