شمارهٔ ۱۵۳
چمن پیرای صبحم کیمیای خاروخس دارم به هر شاخی ترنج آفتابی پیش رس دارم نه ذوق ناله ام بی تاب دارد نه غم محمل هوای پای بوس ناله فرمای جرس دارم پر پروانه ام در حسرت پرواز گم بادا اگر ا...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
چمن پیرای صبحم کیمیای خاروخس دارم به هر شاخی ترنج آفتابی پیش رس دارم نه ذوق ناله ام بی تاب دارد نه غم محمل هوای پای بوس ناله فرمای جرس دارم پر پروانه ام در حسرت پرواز گم بادا اگر ا...
بنشین و به طوف قفس از دام برو منزل منزل سوی دلارام برو زین عرصه که نقش قدم گمراهی ست یک گام فرا برو و بی گام برو
لب زخم ستمم مژده ماتم دارم گوش داغم خبر مردن مرهم دارم نوبهارا به شمیم گل عیشم مفریب که من این ناله زار از دل خرم دارم تشنگی در جگرم مست زلال طربست که درین بادیه صد چشمه زمزم دارم ...
موسی باش و شکفته از طور مشو خرمن باش و به برق مسرور مشو نوری به کف آر جان برو ساز نثار پروانه شمعهای بی نور مشو
ارمغان از بینوایی غم به گلشن می برم وز تهی دستی به بلبل تحفه شیون می برم چاک دردم خانه زاد سینه بلبل نه گل نامه شوق گریبان سوی دامن می برم در عبادت خانه خورشید و مه جای چراغ تیره ر...
دلاکی گشت از سرم موی زدای گردید ز اعجاز هنر سحر نمای با استره ای که باد را نشکافد هر موی مرا شکافت تا ناخن پای
بترس از آن که دمی دامن سحر گیرم چو شعله دم به دم از سوز سینه درگیرم به کوی زخم فروشان روم به سنه چاک هزار زخم در آغوش یک جگر گیرم بیا شکفته و شیرین که گر مرا باشد رخ و لب تو جهان د...
ای از گل اشک گشته مژگان آرای رو گریه به من گذار و تو خنده سرای ور ذوق تماشای گرستن داری یک شب چو نگه به سیر مژگان من آی
گر شاهد غم جلوه کند کام نگیرم ور خون جگر باده شود جام نگیرم بادم که به گل نیست مرا تاب نشستن در باغ درون آیم و آرام نگیرم از بس که مرا داغ تو با برگ و نوا ساخت عمر ابد از آب خضر وا...
ای غم ز دلم چه شد زمانی بدر آی گو از بن هر مویم جانی بدر آی ای نیم نفس که در تنم محبوسی آخر به بهانه فغانی بدر آی
فردوس ساز کلبه پردود آتشم باری اگر زیان خودم سود آتشم سوزم مدام و شعله دودم پدید نیست الماس ریشهای نمک سود آتشم از بس که شعله دوش ثنای دلم سرود پنداشت شوق دوست که معبود آتشم خار تر...
ای غم ز دلم اگر توانی بدر آی هر چند عزیزتر ز جانی بدر آی تو گنج نه ای گنج فشانی تا چند دلگیر درین خزانه مانی بدر آی
نوبهارست و در انجام طرب می کوشم لب گل می مکم و خون جگر می نوشم جلوه نخل مرادم نفریبد هرگز گر همه شعله شود در هوس آغوشم خسم و فرقت بی برگی وی سوخت مرا خرقه شعله در آتشکده تا کی پوشم...
از عهد شکستن چو هوس نشکیبی یک دم ز شکست عهد کس نشکیبی عهد تو دل منست گویی کز ناز گر نشکنیش نیم نفس نشکیبی
آشفته تر از ماست بسی انجمن ما بی نور بود شمع طرب در لگن ما بر ناصیه غنچه ما نقش طرب نیست شرمنده برون رفته نسیم از چمن ما بتخانه عشقیم به طوف در ما آی مستند ز یک جام بت و برهمن ما ن...
آن شوخ که چشم حسن را نور و ضیاست در دیده همتش جهان سرمه بهاست چشمی به هوس نهاده بر هم ورنی در نرگسش از ناز ره خواب کجاست
رتبه حسن بلندست چه حاجت به نقاب بهر منع نگهی کز مژه کوتاهتر است
خوشا وقت قلم کز دست فیضت به خورشید معانی شد برومند شود گم در شکر اوراق دفتر لب کلکت کند گر یک شکرخند ولی در کیش ما گر مرده ای را کنی زنده بدانیمت هنرمند هنرمندی اگر شاخ وفا را کنی ...
نمود گوشه ابرو شب از افق دو هلال که کرد تا در شام آفتاب استقبال چو موج غبغب سیمین بتان همایون فر چو سیم ساعد گل عارضان همایون فال یکی هلال لب جام و دیگری مه عید کز اتحاد نمودند هر ...
گوارا باد آیات تجلی بر لب هوشم اگر بخشد ثوابش را به دوزخ دیده و گوشم همه دردم همه داغم همه آهم افغان محبت کاش سازد در دل یاران فراموشم مهیا می کنم از بهر خویش اسباب ناکامی چو مستور...
ای عشق به تازه مرحمتها کردی خود را و مرا گرم تمنا کردی هر جرم که ما سیاهکاران کردیم در آینه عفو تماشا کردی
دیریست که از گریه بهار دل ریشم شاداب تر از غنچه خون بر سر نیشم یک قطره خونیم و ز فیض نظر عشق از حوصله دیده هر غمزه بیشم تا سبحه و زنار نسوزیم چه دانند کآیین جنون چیست و مجنون چه کی...
دل راز مرا رسه شکستن تا کی بر خود در هر مراد بستن تا کی بیرون جهان سراسری هم بد نیست دلگیر درین خانه نشستن تا کی
نسیم نوبهاران نیستم کاندر چمن رقصم به دوزخ افکنیدم تا به ذوق سوختن رقصم نخستم بند بردارید از پا چون بسوزیدم که تا چون شعله یک ساعت به کام خویشتن رقصم حدیث قتل من تا بر زبانش رفته ه...