شمارهٔ ۹۸
در غم هجرانت ای مهدی گدازانم چو شمع شب نشین در مسجد و محراب سوزانم چو شمع چند بیتی حافظ شیراز اینجا گفته است گر بخوانم عالمی را زان بگریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
در غم هجرانت ای مهدی گدازانم چو شمع شب نشین در مسجد و محراب سوزانم چو شمع چند بیتی حافظ شیراز اینجا گفته است گر بخوانم عالمی را زان بگریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد...
منم غلام به اخلاص آن امام مطاع از اوست امر و ازین بنده امتثال و سماع نه لوح سینه غباری ز دشمنی دارد نه با کسی بود از بهر مال و جاه نزاع به دل محبت آل نبی بس است مرا که غیر از این ه...
آدم ز رشک کرد تمنای علمشان آورد در خیال بدی کاشکی مرا آمد ندا ز غیب به آدم که زینهار از ما مخواه رتبه این قوم در دعا نزدیک این درخت مرو آرزو مکن حد تو نیست منزلت سید الوری کردیم ما...
پس دست قدرت از قبل حق نهاده شد بر پشت آدم صفی آن میر اصطفا ذریتش چو ذره ز ظهرش ظهور کرد مجموع ز ابتدا همگی تا به انتها از حق ندا رسید الست بربکم گفتند جملگی ز دل و جان بلی بلی اول ...
فیض نور خداست در دل ما از دل ماست نور منزل ما نقل ما نقل حرف شیرینش یاد آن روی شمع محفل ما در دل از دوست عقده مشکل در کف اوست حل مشکل ما تخم محنت بسینه ما کشت آنکه مهرش سرشته در گل...
از عمر بسی نماند ما را در سر هوسی نماند ما را رفتیم ز دل غبار اغیار جز دوست کسی نماند ما را رفتیم به آشیانه خویش رنج قفسی نماند ما را از بس که نفس زدیم بی جا جای نفسی نماند ما را ی...
در غمزه مستانه ساقی چه شرابست کز نشأه آنجان جهان مست و خرابست هشیار نه یک زاهد و مخمور نه یک مست مستست تر و خشک جهان اینچه شرابست عشقست روان در رک و در ریشه جانها ذرات جهان مست ازی...
دمبدم دل ما را از الست پیغام است از بلی بلی جانرا تازه تازه اسلامست خاص می نه پندارد کاین بروز اول بود بعد از آن سخن بگسست این عقیده عامست گوش هر خدا بینی مستمع بود از حق وانکه او ...
صورت انسان دگر معنی آن دیگر است صورت انسان مس و معنی انسان زرست مس چه بودلحم وپوست زرچه بودعشق دوست این مس اگر زر شود ازدو جهان بر ترست عشق بود روح دین چشم و چراغ یقین هر که درو عش...
زغفلت تو ترا صد حجاب در پیش است صفای چهره جانرا نقاب در پیش است بسی کتاب بخواندی کتاب خویش بخوان زکردهای تو جانرا کتاب در پیش است حساب کرده خود کن حساب در چه کنی که ماند از پس و رو...
ای آنکه تویی قبله ارباب کیاست چون تو نبود راهنمایی بنفاست گر دعوی دانش کنی از بهر مباهات تسخیر نموده است ترا حب ریاست ای سایس اغیار بتعلیم و هدایت نفس دغلت را نکنی هیچ سیاست ای حار...
راز در دل شده کره محرم کجاست مردم فهمیده در عالم کجاست در گلو بس قصه دل غصه شد برنیارم زد نفس همدم کجاست زخم این نامحرمانم دل بخست محرمی کو در جهان مرهم کجاست غم بخواهد کنند بنیاد ...
خمار گشت مرا ساقیا شراب کجاست نکرد چاره این درد درد ناب کجاست شکیب و صبر مفرما نماند صبر و شکیب مزن زتاب و توان دم توان و تاب کجاست چو نام او شنوم دل در اضطراب آید دلست مضطرب آن جا...
دل که ویران اوست آباد است جان چو غمناک از او بود شاد است موبمو خویش را بدو بندم هر که در بند اوست آزاد است این سعادت بسعی می نشود غم او روزی خداداد است در خرابی بود عمارت دل خانه د...
جمال یار که پیوسته بی قرار خود است چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است همیشه واله نقش و نگار خویشتن است مدام شیفته زلف تابدار خود است هم اوست آینه هم شاهد است و هم مشهود به زیر ...
چراغ کلبه عاشق خیال دلدار است سری که عشق درونیست خانه تار است هزار خرمن شادی به نیم جو نخرد بجان دلی که غم عشق را خریدار است بعشق زنده بود هر چه هست در عالم جهان نییست درو جان عشق ...
از دل که برد آرام حسن بتان خدا را ترسم دهد به غارت رندی صلاح ما را ساز و شراب و شاهد نی محتسب نه زاهد عیشی ست بی کدورت بزمی ست بی مدارا مجلس به بانگ نی ساز مطرب سرود پرداز ساقی می ...
بیابیا که دلم در هوات بیمار است بخور غمم که سراپایم از غمت زار است برس برس که زغمزه نماند جز نفسی بوصل خویش بمن زس که عمر بسیار است مرا زنور حضورت دمی ممان با من که بیرخت نفسی گر ب...
ذره ذره نور حق را جلوه گاهی دیگر است یک بیک بر وحدت ذاتش گواهی دیگر است اهل دل ببنند در هر ذره از حق جلوه هر دم ایشانرا برخسارش نگاهی دیگر است دیده حق بین نه بیند غیر حق در هر چه ه...
ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است از قلزم غم تو محبت گهر بس است گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است از کشت عمر حاصل ما اینقدر بس است دوزخ چه حاجتست چو یک آه برکشم سوزیم پاک سوخته را ...
یار ما گر میل صحرا میکند صحرا خوش است میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است گر نماید روی او خود رفتن دلها نکوست وربپوشد رخ زحسرت شور در سرها خوش است در وصالش چون نوازد مستی ما خوش...
دل بوفای تو نهادن خوش است جان بتمنای تو دادن خوش است گر سرعاشق برود رفته باش بر قدم عشق ستادن خوش است پای کشیدن زهمه کارها سربسر عشق نهادن خوش است یکسره بر خواستن از هر دو کون بر ق...
مرا زجام خیالش شراب در پیش است بهر کجا نگرم آفتاب در پیش است زتوبه دم نتوان زد مدام زان لب لعل بهر کجا که نشستم شراب در پیش است مرا که سینه کبابست و لعل یار شراب زخوان حق نعم بی حس...
منوش ساغر دنیا که درد ناب نماست درونش خون دلست از برون شراب نماست هر آنچه در نظر آید ز زینت دنیا بنزد اهل بصیرت سراب آب نماست ببر مگیر عروس جهان که غدار است مرو بجامه خوابش که پیر ...