غزل شمارهٔ ۲۰۳
عشق بری پیکران می نپذیرد علاج شورش دیوانگان می نپذیرد علاج تا نظر افکنده دین و دلت رفته است دلبری دلبران می نپذیرد علاج قصد دل وجان ما تا چه بایمان کنند فتنه این رهزنان می نپذیرد ع...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
عشق بری پیکران می نپذیرد علاج شورش دیوانگان می نپذیرد علاج تا نظر افکنده دین و دلت رفته است دلبری دلبران می نپذیرد علاج قصد دل وجان ما تا چه بایمان کنند فتنه این رهزنان می نپذیرد ع...
در تنم دل خون شد از دلهای کج سینه ام بریان شد از آرای کج میکند هر لحظه چندین فتنه راست این فسون دیو در دلهای کج از زبان این سخن در گوش آن میرود چون کفش کج در پای کج در بدن از دل سر...
این جهان بی بقا هیچست هیچ هر چه میگردد فنا هیچست هیچ گرجهانرا سر بسر بگرفته چون نمیماند بجا هیچست هیچ شد مرا یک نکته از غیب آشکار در دو عالم جز خدا هیچست هیچ گرنه سردر راه عشق او ر...
من و یاد خدا دگر همه هیچ بندگی و فنا دگر همه هیچ شمع بیگانه پرتوی ندهد من و آن آشنا دگر همه هیچ صمدم بس بود دگر همه پوچ صحبت با خدا دگر همه هیچ دل پر درد و شاهد غیبی عشق مرد آزما د...
رام قتلی و ما علیه حباح قتل عشاقه علیه مباح هر دلی کو اسیر عشقی شد نیست او را دگر امید فلاح تشنه باده وصال توام العطش یا حبیب هات الراح شب هجر تو جاعل الظلمات روز وصل تو فالق الاصب...
یا ندیمی قم فان الدیک صاح غن لی بیتا و ناول کاس راح لست اصبر عن حبیبی لحظه هل الیه نظره منی تباح بذل روحی فی هواه هین یحمد القوم السری عند الصباح رام قتلی لحظه من غیرسیف اسکرتنی عی...
دلا فیض بر از لقای صباح ببر عطر جان از هوای صباح ترا هر چه مشکل شود تیره شب بجو حل آن از هوای صباح صباحست مشکل گشای جهان صلاهر که دارد لقای صباح صباح از شبت میگشاید گره بدست آر مشک...
وصل با دلدار میباید مرا فصل از اغیار می باید مرا چون نی ام از اصل خود ببریده اند نالهای زار می باید مرا من کجا و رسم عقل و دین کجا مست یارم یار می باید مرا بی وصال او نمیخواهم بهشت...
چشم او کرد بقتلم تصریح نگهش کرد بعفوم تملیح سوی من کرد نگاه گرمی که در آن بود بوصلش تلویح کرد مژگانش اشارت با لب که بیفشان شکری با تملیح لب لعلش شکری داد بمن نمکین شکر شیرین ملیح س...
خطیب عشق ندا کرد با زبان فصیح که خلق جمله مریضند و عاشق است صحیح زبان گشاد دگر بار بر سر منبر که اهل عشق جوادند و اهل زهد شحیح دگر چه خوش نگین گفت خلق بی نمکند مگر سری که زشور محبت...
خوش آن زمان که رود جان بدانسرای فراخ خوش آن نفس که برآید در آن هوای فراخ زغصه در قفس تنگ آسمان مردیم برون جهیم ازین تنگنا بجای فراخ به بند طایر جان اندرین قفس تا چند برون رویم و به...
نعیمی یا جحیمی جنتی ای عشق یا دوزخ شوی گاهی بهشت من شوی گاهی مرا دوزخ چه روی دوست بنمایی بهشت آنجا چه بنماید چه سوزی در فراق او دلمرا حبذا دوزخ گشایی چون در وصلم بهشت نقد می بینم چ...
جز خدا را بندگی تلخ است تلخ غیر را افکندگی تلخست تلخ زیستن در هجر او زهرست زهر بی وصالش زندگی تلخست تلخ جز بعشقش نیست شیرین کام جان روحرا افسردگی تلخست تلخ گر نبودی مرک مشکل میشدی ...
کاش از جانان رسد پیغام تلخ تا کسی شیرین کند زان کام تلخ از لب چون شکرت ای کان لطف سخت شیرینست آن دشنام تلخ مستی من چون لب شیرین تست نیست از جام می گل فام تلخ زهر چشم تو دلم از کار ...
تا کی ز صلاح من و زهد تو بگویند ای کاش برین شهرت بی اصل بمویند تا کی چمن طاعت ما خوش بنماید زین باغ ملایک گل اخلاص ببویند بر نامه ما چند نویسند گناهان کو اشگ ندامت که بدان نامه بشو...
اهتدوا بالعشق طلاب الرشد گم شود آنکو ره دیگر رود من بفتراک غم عشق کسی بسته ام دل را بحبل من مسد ای نگار می فروش عشوه گر مست عشقت فارغ است از نیک و بد شربتی زان لب بکام من رسان تا ب...
آن شوخ که داد دلبری داد در فن ستمگریست استاد بنیاد مرا بخواهد او کند کرده است دگر ستیزه بنیاد از جور و جفاش کی برم جان و ز بیدادش کجا برم داد از غمزه کافرش صد افغان و ز دست غمش هزا...
هرکجا بود خوبی در فنون حسن استاد در رموز معشوقی از تو میبرد ارشاد زلف کافرت سرکش تیر غمزه ات جانکاه دین ز دست این نالد جان از او کند فریاد عشق تو خرابم کرد هجر تو کبابم کرد از لبت ...
آن چه را از بهر من او خواست آن آید مرا خواستش از راز پنهان ناگهان آید مرا سعی در تحصیل دنیا و فضولش بیهده است در ازل قدری که روزی شد همان آید مرا سوی مشرق گر روم یا راه مغرب بسپرم ...
غم کشت مرا ز دست غم داد فریاد ز غم هزار فریاد اجزای مرا ز هم فروریخت غم داد مرا چو گرد بر باد بنیاد مرا نهاد بر غم آن روز که ساخت دست استاد بنیاد منست بر غم و هم غم میکندم ز بیخ و ...
داد از غم عشقت ای صنم داد فریاد ز تو هزار فریاد بیمارت را نمی کنی به غمناکت را نمیکنی شاد بر ناله من نمی کنی رحم وز روز جزا نمیکنی یاد داد از تو کجا برم که جز تو کس نتواند داد من د...
ز خویش دست نداریم هرچه بادا باد سری ز پوست بر آریم هرچه بادا باد اگر چه تخم محبت بلا ببار آرد ببوم سینه بکاریم هرچه بادا باد گذر کنیم ز جان و جهان بدوست رسیم ز پوست مغز بر آریم هرچ...
تن در بلای عشق دهم هر چه باد باد سر در قفای عشق نهم هر چه باد باد گاهی دل شکسته من عشق کهربا این که به کهربا بدهم هر چه باد باد چون در هوای او تن من ذره ذره رفت جان هم بمهر دوست ده...
از آن میان نزنم دم که مو نمی گنجد و زان دهان که در و گفتگو نمی گنجد چه گویم از غم دل در شکنج گیسویش که در زبان سخن تو بتو نمی گنجد حدیث آن لب شیرین نیایدم بزبان حلاوت اینهمه در گفت...