غزل شمارهٔ ۲۲۵
ز قرب دوست چگویم که مو نمی گنجد ز بعد خود که درو گفت وگو نمی گنجد چه جای نکته باریک و حرف پنهانست میان عاشق و معشوق مو نمی گنجد بیان چه سان بتوان از جمال او حرفی چه در بیان و زبان ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ز قرب دوست چگویم که مو نمی گنجد ز بعد خود که درو گفت وگو نمی گنجد چه جای نکته باریک و حرف پنهانست میان عاشق و معشوق مو نمی گنجد بیان چه سان بتوان از جمال او حرفی چه در بیان و زبان ...
کشد هر جنس جنس خود سخن گرد سخن گردد دل از خود چون بتنک آید بگرد آن دهن گردد چو گردم تشنه معنی دلم ز آن لب سخن گوید چو آب زندگی جویم در آن خط و ذقن گردد می و مستی اگر خواهم ز چشمانش...
جان جز خیال رویت نقشی دگر نبندد دل جز بعزم کویت رخت سفر نبندد بوی تو تا نیاید جان ننگرد گلی را روی تو تا نبیند بر بت نظر نبندد مهر تو تا نتابد یک جان ز جا نخیزد گر خدمتت نباشد یک د...
مرغ خیال کس را کس بال و پر نه بندد هر جا پرد بر و کس راه گذر نه بندد عاشق چو هست صادق یکلحظه نیست بی وصل معشوق بر خیالش راه نظر نه بندد یاری که دل نشین شد با جان چو جان قرین شد بر ...
دل از ادنی کند آن کس که بر اعلی نظر بندد شکوفه برگ افشاند که تا بادام تر بندد ترا رفعت اگر باید ره افتادگی بسپر ز بالا قطره می بندد که در پایین گهر بندد نسوزد تا دل از عشقی به سر ش...
یک نفس بی یاد جانان برنمی آید مرا ساعتی بی شور و مستی سرنمی آید مرا سر به سر گشتم جهان را خشک و تر دیدم بسی جز جمال او به چشمم تر نمی آید مرا هم محبت جان ستاند هم محبت جان دهد بی م...
نمی بینم در این میدان یکی مرد زنانند این سبک عقلان بیدرد ندیدم مرد حق هر چند بردم بگرد این جهان چشم جهان کرد گرفته گرد گرداگرد عالم نمی بینم سواری زیر آن کرد سواری هست پنهان از نظر...
مرا دردیست در دل نه چو هر درد دوای آن نه در گرمست و نه سرد دوای درد من دردیست سوزان که آتش در زند در گرم و در سرد دوای درد من درد رساییست که از هر درد بیرون آورد گرد دوای درد من در...
بر دل و جان رواست درد در سروتن چراست درد تا که رسد ز تن بجان تا نپرد تمام مرد میرسد از بدن بجان میکشد این بسوی آن گر بتنست و گر بجان هر چه بود سزاست درد مغز ز پوست میکشد هر دو بدوس...
حاشا که مداوای من از پند توان کرد دیوانه به افسانه خردمند توان کرد شور از سر مجنون به نصیحت نشود کم ای لیلیش افزون بشکر خند توان کرد پنهان نتوان داشت جنون در دل عاشق در سوخته آتش ب...
خنگ آنکو دلش شد از جهان سرد روانش یافت از برد الیقین برد تعلقها بدل خاریست یک یک خوش آنکو از دلش خاری بر آورد نمیدانم چسان می بایدم زیست شود تا ما سوی الله بر دلم سرد نمی دانم چه ح...
تا جان نشود ز این و آن فرد بر دل نشود غم جهان فرد تا دل نشود بعشق او جفت جان کی گردد در این و آن فرد در آتش عشق تا نجوشی جان می نتوان فدای آن کرد بیدردی از آن تمام دردی در دست دوای...
سرم ز مستی عشق تو های و هو دارد دل از خیال تو با خویش گفت وگو دارد شراب از آن ید بیضا حلال و شیرینست طهور باد که طعم سقا همو دارد چه سان طرب بکند دل که ساقیش لب تست چرا طلب نکند جا...
در سرم عشق تو غوفا دارد عشق تو قصد سر ما دارد بی خودم کرد نگاه مستت چشم تو نشاه صهبا دارد میکند عارض تو عرض خطی با دل ما سر سودا دارد دانه خال تو بهر صیدم دامی از زلف چلیپا دارد زم...
غرور خشکی زهد ار دماغ تر دارد بیا که مستی ما نشأه دیگر دارد بهشت و خلد و نعیمش کی التفات افتد کسی که حسن رخ دوست در نظر دارد بهشت یکطرف و عشق یک طرف چو نهند غلام همت آنم که باده بر...
کسی کو چشم دل بیدار دارد زهر مو دیده دیدار دارد وصالش هر کرا گردد میسر سرمست و دل هشیار دارد کجا بیند رخش آنگوز پستی نظر پیوسته با اغیار دارد کسی کو بار هستی بسته بر دوش کجا در بزم...
آفتاب وصل جانان بر نمی آید مرا وین شب تاریک هجران سرنمی آید مرا دل همی خواهد که جان در پایش افشانم ولی یک نفس آن بی وفا بر سر نمی آید مرا طالع شوریده بین کان مایه شوریدگی بی خبر یک...
کسی کو چشم دل بیدار دارد نظر پیوسته با دلدار دارد بهر جا بنگرد چشم خدا بین تماشای جمال یار دارد تماشا در تماشا باشد آن را که در دل دیده بیدار دارد دل هشیار هر جا افکند چشم روان چشم...
ز شراب وصل جانان سر من خمار دارد سر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد چه کند دگر جهانرا چو رسید جان بجانان چو رسید جان بجانان بجهان چه کار دارد سر من ندارد این سر غم من ندارد این دل ...
هر دم سر پر شورم سودای دگر دارد آهوی جنون من صحرای دگر دارد طوفان محیط عشق با دل چه تواند کرد این قطره خون در سر دریای دگر دارد ای خواجه سوداگر سودا ببرم از سر کاین دم سر سودایی سو...
دل من بیاد جانان ز جهان خبر ندارد سر من بغیر مستی هنری دیگر ندارد هنر دگر نباشد بر ما بغیر مستی نبود هنر جز آنرا که ز خود خبر ندارد کند آنکه عیب مستان نچشیده ذوق مستی خودش او تمام ...
گفتم مگر ز رویت زاهد خبر ندارد گفتا که تاب خورشید هر بی بصر ندارد گفتم بکوی عشقت پایم بگل فرو شد گفتا که کوچه عشق راهی بدر ندارد گفتم سرای دل را ره کو و در کدام است گفتا بدل رهی نی...
با هیچکس این کش مکش آن یار ندارد جز با دل سر گشته ما کار ندارد بر دوش من افکند فلک بار امانت زان چرخ زنان است که این بار ندارد بیمارم و بیماریم از دست طبیب است دردا که طبیبم سر بیم...
غمی هست در دل که گفتن ندارد شنفتن ندارد نهفتن ندارد چو گفتن ندارد غم دل چگویم چگویم غم دل که گفتن ندارد نهفتن ندارد غم دل چه پوشم چه پوشم غم دل نهفتن ندارد شنفتن ندارد غم دل چه پرس...