غزل شمارهٔ ۲۴۷
سرم سودای سودایی ندارد دلم پروای پروایی ندارد بجز سودای عشق لا ابالی سر شوریده سودایی ندارد بجز پروای بی پروا نگاری دل دیوانه پروایی ندارد دل آزاده ام از هر دو عالم تمنای تمنایی ند...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
سرم سودای سودایی ندارد دلم پروای پروایی ندارد بجز سودای عشق لا ابالی سر شوریده سودایی ندارد بجز پروای بی پروا نگاری دل دیوانه پروایی ندارد دل آزاده ام از هر دو عالم تمنای تمنایی ند...
چه عیش آن را که سودایی ندارد سر شوریده در پایی ندارد چه لذت یابد از عمر آنکه در سر خیال سروبالایی ندارد چه حظ از زندگی دارد که در دل جمال ماه سیمایی ندارد ز چشم بی فروغش بهره ای نی...
دلم هیهای او دارد سرم سودای او دارد نمک بادا فدای جان که جان غوغای او دارد گهی در جعد مشگینی گرفتارم ببوی او گهی این آهوی جانم غم صحرای او دارد گهی در دام هجرانم اسیر قید حرمانم گه...
ای که در این خاکدان جان و جهانی مرا چون بروم زین سرا باغ و جنانی مرا جان مرا جان تویی لعل مرا کان تویی در دل ویران تویی گنج نهانی مرا آن که به دل می دمد روح سخن هر دمم تا نزند یک ن...
خوشا آن سر که سودای تو دارد خوشا آندل که غوغای تو دارد ملک غیرت برد افلاک حسرت جنونی را که شیدای تو دارد دلم در سر تمنای وصالت سرم در دل تماشای تو دارد فرود آید به جز وصل تو هیهات ...
خورشید فلک روشنی از روی تو دارد هر جاست گلی چاشنی از بوی تو دارد چشمی که رباید دل خلقی به نگاهی آن دلبری از نرگس جادوی تو دارد هر جا که زند خیمه بر و بوم بسوزد قربان شومت عشق تو هم...
مستی ز شراب لب جانان مزه دارد می خوردن از آن لعل بدخشان مزه دارد چون پرده بر اندازد از آن روی چه خورشید بر گردنش آن زلف پریشان مزه دارد لعل لبش آندم که درآید به تبسم شوریدن ما در ش...
شهره شهر شود هر که جمالی دارد کشد آزار خسان هر که کمالی دارد حسن را جلوه مده در نظر بی دردان جلوه آفت بود آنرا که جمالی دارد خمش ای مرغ خوش آواز که در سر صیاد بهر تدبیر شکار تو خیا...
ز روی مهوشان چشمم دمی دل بر نمی دارد ازین بهتر کسی از عمر حاصل بر نمی دارد یکی میگفت دل بردار از روی بتان گفتم مرا عشقست چون جان کس ز جان دل بر نمی دارد ز تیغ جور خوبان زنده میگردد...
خبر شوق مرا هر که به یاران ببرد چه مضاعف حسنانی که بمیزان ببرد سیآتش حسنات آید و دردش درمان خبر مرگ مرا هر که بدرمان ببرد چه دعاها کنمش گر خبری باز آرد از دل من غم و اندوه فراوان ب...
مخموری از خمار بجامی که میخرد تا کردمش اسیر غلامی که میخرد از مستی الست خماریست در الست سر را ازین خمار بجامی که می خرد جان در تن آیدم چو پیامی رسد زدوست جانی برای من به پیامی که م...
از بهر من شراب بوامی که می خرد مخموری از خمار بجامی که میخرد گر زاهدی بدست من افتد فرو شمش تا می بدست آرم خامی که میخرد زین قوم عرض خود بسلامی توان خرید زیشان و لیک جان بسلامی که م...
بی لقای دوست حاشا روزگارم بگذرد سربسر چون زندگانی بی بهارم بگذرد بی جمال عالم آرایش نیارم زیستن عمر بی حاصل مگر در انتظارم بگذرد گر سر آید یک نفس بی دوست کی آید بکه ف در تلافی عمره...
تا بکی بی باده و مطرب مدارم بگذرد تا بکی در نیک نامی روزگارم بگذرد عمر ضایع شد گهی در خانقه گه مدرسه یاریی یاران که در مستی مدارم بگذرد جامه در عشق ورندی نیز می باید درید در لباس ز...
ترا سزاست خدایی نه جسم را و نه جان را تو را سزد که خودآیی نه جسم را و نه جان را تویی تویی که تویی و منی و مایی و اویی منی نشاید و مایی نه جسم را و نه جان را تویی که تای ندارد وحید ...
جان گذر میکند آن به که بجانان گذرد قطره شد بیمدد آن به که بعمان گذرد دل چو غم میخورد آن به که غم دوست خورد عمر چون میگذرد به که بسامان گذرد تا بکی وقت بلاطایل و بیهوده رود تا بکی ع...
عارف خدای دید در اصنام و حال کرد زاهد زحق ببست دو چشم و جدال کرد با زاهدان خام نجوشند عارفان آنکه این خیال پخت خیال محال کرد زاهد برو که نیست مرا با کسی نزاع دانا باهل عربده کی قیل...
خوشا آنکو انابت با خدا کرد بحق پیوست و ترک ماسوا کرد خوشا آنکو دلش شد از جهان سرد گذشت از هر هوس ترک هوا کرد خوشا آنکسکه دامن چید از غبار بیار واحد فرد اکتفا کرد خوشا آنکسکه فانی گ...
آمد شبی خیالش در صدر سینه جا کرد در مسجد خرابی بتخانه ای بنا کرد از دل ببرد صبر و از جان گرفت آرام از سر ربود هوش و در سینه کارها کرد حرفی ز عشقم آموخت ز آن آتشی بر افروخت کز پای ت...
روی در روی یار باید کرد پشت بر کار و بار باید کرد خوندل را زدیده باید ریخت دل و جانرا نثار باید کرد عشق هوش است و عقل سرپوشی خویش را هوشیار باید کرد بندگی و فکندگی خواهی عاشقی اختی...
عشق آمد و عقل را بدر کرد فرزند نگر چه با پدر کرد بس عیب نهفته بود در عقل عشق آمد و جمله را هنر کرد آنها که غم تو کرد با من کس را نتوان از آن خبر کرد گفتم که کنم بصبر چاره کارم را چ...
لعل لب تو چه با شکر کرد وان لؤلؤ تر چه با گهر کرد زلف و خالت چه کرد با مهر چشم و ابرو چه با قمر کرد رفتار خوشت چه کرد با سرو گفتار خوشت چه با شکر کرد آب و رنگت چو کرد با گل سیب ذقن...
خوش بود عدم هستی ما را که خبر کرد این مایه آشوب و بلا را که خبر کرد خون شد دلم از یاد سرا پرده فطرت ز آسایش جان جور و جفا را که خبر کرد این تن ز کجا راه بسر منزل جان برد این زنده ب...
تا مرا عشق تو با دیوانگان زنجیر کرد فارغم از خدمت استاد و جور پیر کرد آب حیوان در لب لعل تو و ما خشک لب حسرت آن لب مرا از جان شیرین سیر کرد روز اول بر وصالت دل نمی بایست بست کار چو...