غزل شمارهٔ ۳۳۳
در دیگ عشق باده کشان جوش کرده اند بر خود ز پختگی همه سرپوش کرده اند بادا حلالشان که بحرمت گرفته اند هر مستی که زان می سر جوش کرده اند سوی جناب عشق به پرهیز رفته اند پرهیز را برندی ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
در دیگ عشق باده کشان جوش کرده اند بر خود ز پختگی همه سرپوش کرده اند بادا حلالشان که بحرمت گرفته اند هر مستی که زان می سر جوش کرده اند سوی جناب عشق به پرهیز رفته اند پرهیز را برندی ...
قومی به منتهای ولایت رسیده اند از دست دوست جام محبت چشیده اند از تیغ قهر زندگی جان گرفته اند وز جام لطف باده بی غش چشیده اند هرچند گشته اند سراپای صنع را غیر از جمال صانع بی چون ند...
خنک آن روز که از عقل نجاتم دادند سوی آرامگه عشق براتم دادند یار مستان خرابات الستم کردند از دم روح فزاشان برکاتم دادند عشق بگرفت مرا از من و بنشست به جا سییاتم ستدند و حسناتم دادند...
از سر ازل پرده به بوی تو گشادند اول در ایجاد بروی تو گشادند آمد چو به بازار عیان درج حقایق اول سر آن حقه ببوی تو گشادند آفاق پر از غالیه مشگ ختن شد آن دم که سر طره موی تو گشادند صح...
خوشا آنان که ترک کام کردند به کام عار ننک از نام کردند بخلوت انس با جانان گرفتند بعزلت خویش را گمنام کردند بشوق طاعت و ذوق عبادت شراب معرفت در جام کردند ز بهر صید معنی دانه ذکر فکن...
در دل شب خبر از عالم جانم کردند خبری آمد و از بی خبرانم کردند گوش دادند و در آن گوش سروش افکندند دیده دادند و سر دیده روانم کردند آشنایی بتماشا گه رازم دادند آنگه از دیده بیگانه نه...
عاشقان از لب خوبان می مستانه زدند بنظر زلف دلاویز بتان شانه زدند هر که مجنون تو شد از همه قیدی وارست عاقلان راه نبردند به افسانه زدند عاشقان چاره دل دادن جان چون دیدند جان نهاده بک...
دارد شرف بر انجم و افلاک خاک ما آیینه خدای نما جان پاک ما تاامر و خلق جمله شود دوست دست صنع کشته است تخم مهر گیاهی بخاک ما درما فکنده دانه از مهر خویشتن تا کاینات جمع شود در شباک م...
جهان را بهر انسان آفریدند در ایشان سر پنهان آفریدند بانسان میتوان دیدن جهان را از آن در چشم انسان آفریدند چو انسان بود روح آفرینش ز روح الله در جان آفریدند بیا جان در ره جانان فشان...
صد جلوه کنی هر دم و دیدن نگذارند گل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند در باغ جمالت گل و ریحان فراوان یک مردم چشمی بچریدن نگذارند در آرزوی آب حیات از لب لعلت لب تشنه بمردیم و مکیدن نگذا...
در روی چه خورشید تو دیدن نگذارند گرد سر شمع تو پریدن نگذارند از بدر جبین تو هلالی ننمایند گل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند صد بار نظر افکنم آن سوی و مکرر از شرم و حیای تو رسیدن نگذ...
عاشقان محو یار میباشند در غم عشق زار می باشند از برون گر شکفته و خندان در درون سوگوار می باشند آنجماعت کز اهل معرفتند در تماشای یار می باشند منعمان در شمار روز شمار پست و بی اعتبار...
عارفان از چمن قدس چو بوی تو کشند خویش را بیخرد و مست بکوی تو کشند چون بخورشید فتد چشم حقایق بینان برقع چشمه خورشید ز روی تو کشند خستگانت بدرون ظلمات ار گذرند هر طرف دست بیازند که م...
شوخ آهو چشم من چون روی در صحرا کند بهر صید از تیر مژگان رخنه در دلها کند تیر آن ابرو کمان هرگز نمی گردد خطا هر کرا گردد دچار اندر دل او جا کند افکند تیری ز مژگان جانب نظارگان تا بر...
هر که حرفی ز کتاب دل ما گوش کند هر چه از هر که شنیده است فراموش کند تا ابد از دو جهان بیخبر افتد مدهوش هر که یک جرعه می از ساغر ما نوش کند لذت مستی بی باده ما هر که چشید کی دگر یاد...
عشق استفاده از قلم و لوح حق کند در مکتب خدا رخ خوبان سبق کند عز قبول و رفعت اخلاص عشق راست کو هر چه می کند همه از بهر حق کند هر کس که از حرارت عشقش عرق نریخت در ورطه کشاکش دنیا عرق...
آنکه باشد مست زهد او عیب مستان چون کند خود بت خود گشته منع بت پرستان چون کند از چنین رویی مکن بیهوده منعم زاهدا هر که دارد چشم با این گوش با آن چون کند طاعت حق بهر کام خود کنی گویی...
ای خنک آن نیستی کو دعوی هستی کند با کمال عجز اظهار زبردستی کند چون در آید از ره معنی بر اوج معرفت در حضیض جهل معنی افتد و پستی کند هستی آن دارد که هستی بخش هر هستیست او غیر او را ک...
غم زخوی خویش داردخاطر غمناک ما نم زجوی خویش دارد دیده نمناک ما ناله اش از جور خویشست ایندل پر آرزو زخمش از دستخودست این سینه صد چاک ما بر روان ما زخاک ما بسی بیداد رفت داد میخواهد ...
باده ای خواهم بدن مستی کند چون بجام آید بدن مستی کند چون رسد بر لب نرفته در دهن مو بمویم جان و تن مستی کند باده ای خواهم که جان بیخود کند سهل باشد گر بدن مستی کند باده ای خواهم که ...
هر که دارد درد عشقی یاد درمان کی کند هیچ عاقل عیش خود را ماتمستان کی کند هر کسی در عشق تازد عشق او را سر شود وانکه عشقش شد بسامان فکر سامان کی کند دل نمیخواهد مرا با عاقلان هم صحبت...
گر زنم لاف از سخن شعر این تقاضا می کند نیست لاف از خوی من شعر این تقاضا می کند جای لافست آنسخن کان وقت را خوش می کند شعر را اینست فن شعر این تقاضا می کند دعوی عرفان و عسق و حرف هجر...
عاقل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند غافل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند در فکر اویم صبح و شام در ذکر خیر او مدام کاهل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند حقم سراپا حق پرست بر م...
در کار دینم مرد مرد عقل این تقاضا می کند وز شغل دنیا فرد فرد عقل این تقاضا می کند تقویست زاد ره مرا علم است چشم و زهد پا ره شاهراه مصطفی عقل این تقاضا می کند دنیا نمیخواهم مگر باشد...