غزل شمارهٔ ۴۴۱
ای بهار جان و ای جان بهار ز ابر رحمت جان ما را تازه دار تاب قهری بر هوای دل بزن آب لطفی بر زمین دل ببار پای توفیق از سر ما وا مگیر دست تایید از دل ما بر ندار ریشه جان را از آن کن آ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ای بهار جان و ای جان بهار ز ابر رحمت جان ما را تازه دار تاب قهری بر هوای دل بزن آب لطفی بر زمین دل ببار پای توفیق از سر ما وا مگیر دست تایید از دل ما بر ندار ریشه جان را از آن کن آ...
آمدم کآتش زنم در بیخ جبر و اختیار تا بسوزد شرک و گردد نور توحید آشکار آمدم تا خویش را بر لا و بر الا زنم تا نماند غیر یار اغیار گردد تار و مار آمدم فانی شوم در ساقی جام الست تا بقا...
شهر یارم آرزو شد در دیار در دیار در دیارم برد آخر تا دیار شهریار بود عقل و هوش یارم بردم از سر هوش یار در طریق عشقبازی هستم اما هوشیار ارزو بویی صبا سویم که جانم آرزوست هم بیار از ...
بکوش ساقی از آن باده ساغری دست آر که بوی ان کند ارواح مست را هشیار چو روح از آن بکشد دین و دل و بباد دهد چو عقل از آن بچشد افکند سر و دستار بدل سرور بیارد ز سر غرور برد بدیده نور ب...
فروغ نور جمال تو در دل بیدار ز دود ز آینه کون ظلمت اغیار بسوخت غیر سراسر در آتش غیرت منادی لمن الملک واحد قهار چو سیل قهر جلال احد هجوم آرد چه چاره جز که بجولان او رود اغیار بساحت ...
ساقی قدحی بیار سرشار تا هر دو کشیم می بیکبار از دست شویم هر دو با هم یک مست شویم ما دو هشیار تن را بدهیم و جبه بر سر از سر برهیم و بار دستار گردیم دمی ز خویش بیخود باشیم دمی ز خود ...
ما را پیوسته بسته بر کار دارد با ما عنایتی یار دادند بدست خلق ما را پا بسته فتاده ایم در کار دادند عنان بدست سفله ما را کردند بر خسان خوار هر دم بتن از کسی رسد رنج هر دم به دل از خ...
شب همه شب زاری بر در پروردگار روز چو شد یاری خسته دلان فکار داد گدایی بده بر در الله دوست داد گدایان بده از مدد کردگار غم ز دل خستگان تا بتوانی ببر بر در حق ناله ها تا بتوانی بیار ...
اهل الدیار اهل الدیار هل جامع العشق القرار با عشق کی گنجد قرار ناصح برو شرمی بدار ناصح برو شرمی بدار با پند عاشق را چه کار پایند بهر او بیار یا با جنونش واگذار
هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزال ها افکند تن اثقال ها بگشود جان را بال ها افکند هر حامل چنین از هول زلزال زمین گشتند مست اینچنین انداختند احمال ها بی هوش شد هر مرضعه از شدت این ...
با عشق کی گنجد قرار ناصح برو شرمی بدار با پند عاشق را چکار ناصح برو شرمی بدار من حرف او را طی کنم من ترک نقل و می کنم این کارها من کی کنم ناصح برو شرمی بدار ای عاقلان بهر خدا جان م...
مرا رنجور کردی یاد میدار ز خویشم دور کردی یاد میدار چو دل بستم بوصل از من بریدی مرا مهجور کردی یاد میدار نهان کردی ز من خورشید رویت مرا بی نور کردی یاد میدار چو در عشق خودم کردی گر...
ز حق جویی نشان الله اکبر نشان کی میتوان الله اکبر نشان از بی نشان ی میتوان یافت نیاید در نشان الله اکبر برو در عالم اسما سفر کن مظاهر را بدان الله اکبر ز اقلیم هیولی رخت بر گیر برو...
گفتی مرا که چیست ز خوبان عجیب تر ز ایشانست آفرینش ایشان عجیب تر در آب و خاک روح دمیدم عجب بود در خون و نطفه صورت انسان عجیب تر گویند آفتاب عجیبسب و مه غریب از مهر و ماه عارض خوبان ...
دلم تابان مهر اوست یا رب باد تابان تر بصر حیران حسن اوست یا رب باد حیران تر فروزان از جمال دوست شد چشم خدا بینم خدایا دم بدم سازش بلطف خود فروزان تر مرا گیرد ز من هر دم دگر با خویش...
ای ز تو در هر دلی نوری دگر وز غمت در هر سری شوری دگر تا برد از چشم بیمارت شفا هر طرف بنشسته رنجوری دگر سرمه خاک رهت را منتظر بر سر هر کوچه کوری دگر بر سر بازار عشقت دارها بر سر هر ...
ای در سرم از تو جوش دیگر در کشور جان خروش دیگر در چشمه سلسبیل نوشی است و اندر دهن تو نوش دیگر هر عاشق را غمی و جوشی است عشاق تراست جوش دیگر هر کس باشد ز ساقی مست وین قوم ز میفروش د...
تجلی حسنه من معدن النور فدک القلب منی دکه الطور حرزت صاعقا ثم استفقت رأیت الموت و الاحیا بلاصور تخرب فی هواه دار جسمی و لکن بیت قلبی فیه معمور و من ینظر الی آیات وجهه یجده مصحفافی ...
میبرد دل را هوا دستم تو گیر پای می لغزد ز جا دستم تو گیر پای دل در دام دنیا بند شد اوفتادم در بلا دستم تو گیر روز روشن در ره افتادم به چاه کور گشتم از قضا دستم تو گیر در ره عصیان ب...
ای که در گل زار حسنش میخرامی مست ناز میفکن گاهی نگاهی جانب اهل نیاز ای که سر تا بپا رویی چو خور بنمای رو تا به بینم شاهد حق ز آینه ارباب راز روی دارم سوی آنکو روی دارد سوی او روی ا...
لذات نماند و الم ها شادی گذرد چو برق و غم ها غمناک مباش ازآن و زین خوش چون هردو رود سوی عدم ها هر حادثه ای که بر سر آید هم سوی عدم کشد قدم ها هر یسری راست عسر در پی هر عسری را ز پی...
گوشه چشمی بسوی دردمندان کن بناز تا به بینی روی ناز خود بمرآت نیاز آنکه از خود رفت از دیدار تو بازار رخت باز می آید بخود چشمی کند گر باز باز ناز کن هرچند بتوانی که عاشق میکشد عاشقان...
ای دل ار بگذری ز عشق مجاز بر تو گردد در حقیقت باز چو به پهنای راه میگردی از برای حقیقت است مجاز راه بسیار رو به مقصد کن راه نبود مگر برای جواز بهل این قوم بی حقیقت را اسب همت ز مهر...
دامن از دوستان کشیدی باز مهر از عاشقان بریدی باز زانکه پیوند با تو محکم کرد بی سبب مهر بگسلیدی باز می ندانم دگر چه بد کردم می نگویی ز تن چه دیدی باز خسته کردی دلم بجور و جفا وز سر ...