رباعی شمارهٔ ۴۳
ای فیض بس است آنچه خواندی بس کن از هیچ فن اندرز نماندی بس کن تا قوت گفتگوی بودت گفتی اکنون که ز گفتگوی ماندی بس کن

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ای فیض بس است آنچه خواندی بس کن از هیچ فن اندرز نماندی بس کن تا قوت گفتگوی بودت گفتی اکنون که ز گفتگوی ماندی بس کن
ای فیض بیا بجانب حق رو کن این روی و ریای خلق را یکسو کن کاری که بمیزان خدا ناید راست بر هم زن و با جهانیان یک رو کن
شادی و طرب به غم سرایی میکن تحصیل نوا به بینوایی میکن بنشین که ترا برگ شود بی برگی بر مسند فقر پادشاهی میکن
مهرت به سرشته حق در آب و گل من جا کرده چو جان به تن در آب و گل من از مهر علی و مهر اولاد علی است محصول دو عالم من و حاصل من
مستم ز ندای لا اله الا هو هستم ز برای لا اله الا هو این مستی من ز لا اله الا هو جانم بفدای لا اله الا هو
دیدیم جمال لا اله الا الله دیدیم جلال لا اله الا الله از دوزخ و از بهشت آزاد شدیم جستیم وصال لا اله الا الله
ای فیض بسی موعظه گفتی گفتی بس گوهر بی نظیر سفتی سفتی یک خفته ز گفته تو بیدار نشد احسنت کزین فسانه گفتی خفتی
دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبست با بهر چه سار و سوزشان مطلوبست از دوزخ مرهوب و بهشت مرغوب آگاه شدن درین جهان مطلوبست
یا رب جان را غذای دانش دادی دل را دادی ز فیض دانش شادی توفیق عمل بعلم هم نیز بده آن هم تو معید نعم و هم بادی
تو یار مرا ندیده ای معذوری زان روی گلی نچیده ای معذوری از گلشن عشق یار بویی نوزید در زهدستان چریده ای معذوری
نی اهل دلی که بشنوم زو رازی نی هم نفسی که باشدم دمسازی کی باشد و کی که با پر و بال فنا در عالم لامکان کنم پروازی
ملا به تو بحث و گفتگو ارزانی صوفی به تو وجد های و هو ارزانی زاهد به تو انگبین و حور ارزانی معشوق به ما و ما به او ارزانی
ای نسخه اصل خوبی و یکتایی سرچشمه آبروی هر زیبایی روشن بود از جمال تو هر دو جهان پنهانی تو ز غایت پیدایی
ای حسن تو مجموعه هر زیبایی وز هر دو جهان ز عشق تو شیدایی نگذاشته داغ تو دلی را بی درد سودای تو کرده عالمی سودایی
ای فیض غم زیان هر سودت هست با این همه در امید بهبودت هست هر چیز که پاک سوخت دودی نکند با آنکه تو پاک سوختی دودت هست
تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفت خواهی خوردن بروز و شب خواهی خفت امروز تو را ز تو اگر حق نخرید در روز جزا نخواهی ارزید بمفت
سر خاک شد و نقش خیال تو نرفت خون گشت دل و شوق وصال تو نرفت هر چند ز هجران تو زنگار گرفت ز آیینه دل عکس جمال تو نرفت
تن را بگذار تا شوم من جانت جان را تو بباز تا شوم جانانت از پای درآی تا بگیرم دستت با درد بساز تا شوم درمانت
پس امر شد ملایکه را سجده آورید این قالب خلیفه بگزیده مرا فی الفور در سجود فتادند سر به سر جز دیو سرکشی که نمود از سجود ابا گفتا که او ز خاک بود من ز آتشم چون زاده اثیر شود ساجد ثرا...
الا یا ایها المهدی مدام الوصل ناولها که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکل ها صبا از نکهت کویت نسیمی سوی ما آورد ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دل ها چو نور مهر تو تابید بر دل های مش...
مژده وصل آن رفیع جناب آمد از نزد حق به نص کتاب میوزد از درش نسیم بهشت بوی رحمان از این نفس دریاب اینک اینک رسید وقت لقا السرور السرور یا احباب هاتف غیبم این پیام آورد کابشروا بال...
بسی شدم به بلاد و جبال و کوچه و باغ به کوی مهدی هادی کسی نداد سراغ چه حکمتست که محرومم از جمال امام مگر ز معصیت آید مرا به دل این داغ مرا شب است ز هجران او سراسر عمر ولیک هست به دس...
میروم از بر امام طوفکنان به هر طرف طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف در ره او رود سرم باز لقاش برخورم این بشود زهی طرب آن بشود زهی شرف سعی من از برای او جان و دلم فدای او مطلب من...
سلوک راه حق و خدمت امام شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است که نیست راهنمایی به حق جدیر و حقیق بسی مسایل دینیه خورده است گره مگر امام گشاید به ناوک...