غزل شمارهٔ ۵۲۸
ای که هستی بنور هستی طاق احی من احرقته نار فراق لطف کن جامی از شراب وصال سوختند از فراق تو عشاق ارنا من لقایک المیمون نظره بالعشی و الاشراق می توانی که زنده گردانی بوصال آنکه را کش...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ای که هستی بنور هستی طاق احی من احرقته نار فراق لطف کن جامی از شراب وصال سوختند از فراق تو عشاق ارنا من لقایک المیمون نظره بالعشی و الاشراق می توانی که زنده گردانی بوصال آنکه را کش...
ای تو در لطف و نکویی طاق رحم کن بر اسیر قهر فراق بتو دادیم امیدها هر چند در بدی کرده ایم استغراق هم تو ما را نگاه دار از خود ما لنا منک ربنا من واق کاری از دست ما نمی آید هم تو کن ...
براوج خوبی دیدم مهی شب گفتم زمهرش در تاب و در تب گفتم چه باشد نزد من آیی در خدمت تو باشم یک امشب گفتا چه مطلب از خدمت من گفتم چه باشد غیر از تو مطلب گفتا بیایم منزل کدامست گفتی که ...
هی نیاری بر زبان جز حرف حق نیست لایق زان دهان جز حرف حق لا اوحش الله زان دهان شکرین حیف باشد زان لبان جز حرف حق بر وفای عهد و پیمان دل منه بر زبانت مگذران جز حرف حق من چو حق گویم ت...
شکرلله که شد عیان ره حق یافت جانم درین جهان ره حق پیشتر ز آنکه پا زره ماند دید چشم دلم عیان ره حق در تنم بود مرغ روح قریب برد او را به آشیان ره حق در پس پرده ره عیان دیدم دیدم از ر...
ای وصل تو جانفزای عاشق وی یاد تو دلگشای عاشق ذکر خوش تو حلاوت او نام تو گره گشای عاشق ای روی تو والضحی و مویت و اللیل اذا سجای عاشق مویت کفرست و روی ایمان ای مایه ابتلای عاشق دردش ...
تا به کی حسرت برم بر کشتگان زار عشق هرچه باداباد گویان می روم بر دار عشق ز آشنایان جهان بیگانه گشتم در غمش از جهان بیزار گردد هرکه باشد زار عشق هر که با عشق آشنا شد خویش را بیگانه ...
جان منزل جانان عشق دل عرصه جولان عشق تن زخمی چوکان عشق سر گوش در میدان عشق عشق است در عالم علم عشقست شاه و محتشم شی لله دلها نگر بر درگه سلطان عشق هم طالب و مطلوب عشق هم راغب و مرغ...
تن را بگداز در ره عشق جان را در باز در ره عشق درمان مطلب مخواه راحت با درد بساز در ره عشق از دیده بریز خون دل را شو جمله نیاز در ره عشق تن را از اشک شست شو ده جان پاک بباز در ره عش...
زنده آن سر کو بود سودای عشق حبذا آن دل که باشد جای عشق از سر شوریده من کم مباد تا قیامت آتش سودای عشق خارها در دل بخون میپرورم بو که روزی بشکفد گلهای عشق رفته رفته دل خرابی میکند ع...
در جهان افگنده غوغای عشق عالمی را کرده شیدای عشق آفتاب و ماه و اخترها روان روز و شب سرگشته سودای عشق کرد مینای فلک قالب تهی بر زمین تا ریختی صهبای عشق میدهد جانرا حیوتی دم بدم صور ...
عشق است اصل بندگی من بنده و مولای عشق عشق است آب زندگی من بنده و مولای عشق برتر ز جان دان عشق را مشمار آسان عشق را مفروش ارزان عشق را من بنده و مولای عشق عشق است جان جان جان از عشق...
هم تویی راحت جانم ای عشق هم تویی درد و غمانم ای عشق هم تویی حاصل و محصول دلم هم تویی جان و جهانم ای عشق هم تویی مایه سوداگریم هم تویی کار و دکانم ای عشق هم تویی اصل وجود و عدمم هم ...
آنکه را هستی همیشه در طلب در تو پنهان است از خود می طلب زانچه میجویی بروز و شب نشان در بر تو حاضر است او روز و شب تار و پود هیکلت او می تند در دلت از وی فتد شور و شغب از فراق او تن...
بوی گلزار هوست قصه عشق میبرد سوی دوست قصه عشق میکشد رفته رفته جان از تن مغز گیرد ز پوست قصه عشق ای که صد چاک در دلست ترا چاک دلرا رفوست قصه عشق هست در ذکر حق نهان مستی می حق را کدو...
درد دل مرا نکند به دوای خلق بیماری خدای بهست از شفای خلق رنج از خداست راحت و راحت ز خلق رنج قربان یک بلای خدا صد عطای خلق صحرا و کوه خوشترم آید ز شهر و ده صد ره صدای کوه بهست از ند...
عاشق که بود غلام معشوق سرمست علی الدوام معشوق از خویشتنش خبر نباشد دایم مست مدام معشوق مستی نکند ز آب انگور مستیش همه ز جام معشوق برخواسته از سر دو عالم پابنده شده بدام معشوق از کا...
ارانی اراک و لست اراک ارانی سواک و لست سواک ارانی اراک و انت بمرای ارانی و انت سوی ما اراک ارانی و لست اری غیر وجهک ارانی اری ما سواک سواک هواک اراک ولست بمرای ارانی و انت سوی ما ر...
الهی الهی فقیر اتاک ولا یرتجی من لدنک سواک لقاک هوای رضاک منای فهب لی لقاک وهب لی رضاک هواک رضای رضاک هوای هوای هواک رضای رضاک جفاک وفآء و حق الوفآء جفاک وفاء فکیف وفاک غنای لدیک و...
ذاب قلبی من اشتیاق لقاک حسرت وصل می بریم بخاک بر سر آتش تو می سوزیم در هوای تو می شویم هلاک چون ضروریست سوختن ما را احرق ارواحنا بنار هواک می دهیم از پی صال تو جان اهدانا ربنا سبیل...
بهوای تو می شویم هلاک وز برای تو می شویم هلاک بر سر آتش تو می سوزیم در هوای تو می شویم هلاک می دهیم از پی رضای تو جان در رضای تو می شویم هلاک گر پسندی که ما هلاک شویم برضای تو می ش...
چه بنشینم چه برخیزم قعودی لک قیامی لک ترا ام نیستم خود را شخوصی لک مقامی لک اگر گویم سخن با کس اگر خاموش بنشینم بتو وزتست بهر تو سکوتی لک کلامی لک شفا خواهم که تا باشم توانا بر عبو...
در دلم تا جای کرد از لطف آن رشگ ملک غیر او تا ثبت کردم غیرت او کرد حک گفت فارغ ساز بهر من فان القلب لی گفتمش از جان برم فرمان فان الامر لک رو بوصل تو نبردم چند گشتم کو بگو ای دل سر...
ای دهانت تنک شکر لعل لب کان نمک نیستم گر قابل بسیار از آن باری کمک وه چه رفتار و چه گفتار و دهانست و میان ای ز سر تا پای شیرین وی ز پا تا سر نمک چشم و ابرو خط و خال و زلف و گیسو خد...