غزل شمارهٔ ۵۵
در وصل تو میزنند احباب افتتح یا مفتح الابواب چه شود گر بر تو ره یابند کم بقوا ناظرین خلف الباب تا کی ازحضرت تو صبر و شکیب طال تطوا فهم وراء حجاب در پس پرده تا بکی حسرت ارحم نظرة بل...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
در وصل تو میزنند احباب افتتح یا مفتح الابواب چه شود گر بر تو ره یابند کم بقوا ناظرین خلف الباب تا کی ازحضرت تو صبر و شکیب طال تطوا فهم وراء حجاب در پس پرده تا بکی حسرت ارحم نظرة بل...
میبرد غیرت ز حسن تو ملک رشک دارد بر تو خورشید فلک کو ملکرا چشم و ابروی چنین کی بود حور جنانرا این نمک از میانت میشوم من در گمان وز دهانت نیز می افتم بشک نی توانم نفی و نی اثبات کرد...
یا املی و بغیتی لیس هوای فی سواک لیس سواک منیتی لیس هوای فی سواک انت حبیب مهجتی انت طبیب علتی انت شفاء لوعتی لیس هوای فی سواک یار گرفته ام کسی چون تو ندیده ام کسی غیر تو نیست مونسی...
آن روی در نظر چو نداری ببار اشک چون حق بندگی نگذاری ببار اشک از بهر کار آمده یا به ساز کار ور نه بعذر بیهده کاری ببار اشک از پای تا بسر همه تقصیر خدمتی در عذر آن بگریه و زاری ببار ...
پرورد گارا بنده ام الملک لک و الحمد لک ز احسان تو شرمنده ام الملک لک و الحمد لک دل بسته فرمان تو جان غرقه احسان تو پیش تو سر افکنده ام الملک لک و الحمد لک از خود ندارم هیچ هیچ جز ا...
وجودی لک شهودی لک ثبوتی لک ثباتی لک بقایی لک حیاتی لک فنایی لک مماتی لک قیامی لک قعودی لک رکوعی لک سجودی لک خضوعی لک خشوعی لک قنوتی لک صلاتی لک سکوتی لک کلامی لک فطوری لک صیامی لک ...
کی بود دل زین چنین گردد خنک جانم از برد الیقین گردد خنک وارهم ز اغیاد و گردم مست یار خاطرم از آن و این گردد خنک جان بمهر او دهم تا دل مرا زان عذار آتشین گردد خنک بر فراز آسمان ها پ...
آفریننده جهان لبیک هرچه گویی کنم بجان لبیک سر فرمان نهاده ام پیشت امر فرما مرا بخوان لبیک گر بیا عبدیم خطاب کنی تا ابد گویمت بجان لبیک گر ندایی کنی مرا پنهان من هویدا کنم عیان لبیک...
گذر کن ز بیغوله نام و ننگ بشه راه مردان درآبی درنگ رسوم سفیهان ابله بمان که رسم سفیهان کند کار تنگ فراخست و هموار راه خرد در اینراه نه خار باشد نه سنگ بدست آوری گر تو میزان عقل نبا...
دلم بحر و عشق تو در وی نهنگ نهنگی که جا کرده بر بحر تنگ هزاران هزار ار غم آید بدل کند جمله را لقمه عشق شنگ غمم بر سر غم نه و شاد باش دل عاشق از غم نیاید به تنگ غمی کز تو آید بشادی ...
عاشق و معشوق را راهی بود از دل بدل امشبم این نکته روشن گشت از آنشمع چگل شور عشقی در سرم هر لحظه افزون میکند لطف شیرینی که هر دم میرسد از راه دل صحبتی داریم با هم بی غباری از رقیب ع...
در وصل تو میزنند احباب تاب هجران نماندشان بشتاب بی تو جان تا بکی تواند زیست دل بیچاره چند آرد تاب بنماآفتابرا بسی ابر بگشا از جمال خویش نقاب تا بمانند عاقلان حیران خشک مغزان شوند ا...
پرتو شمع رخت شد در وجودم مشتعل سوخت از من هرچه بود از اقتضای آب و گل بود ذرات دلم هر یک بفرمان کسی مهرت آمد حاکم این مملکت شد مستقل گفت از بهر نثار ما چه داری غیر جان خود فدای ما ن...
نگاه ارکنی جان ستانی تغافل کنی دل ز وصلت جگر خستگانرا مه من چه حاصل چه لطفت نوازد کسی را چو قهرت گدازد چو زهر تو نوش است و نوش تو زهر قاتل چو آیی ز شادی دهم جان روی چون ز اندوه ز د...
گلزار رخت دیدم شد خار به چشمم گل پیچید دلم را عشق در سنبل آن کاکل چشمت ز نگه سر مست لب ساغر می در دست اجزای تو هر یک مست از باده حسن گل حسن تو جهان بگرفت ای جسم جهانرا جان افکند می...
ای جمال هر جمیل و ای جمالت بی مثال هر جمال از تست زانرو دوست میداری جمال از جمالت پرتوی بر هر جمیل افکنده زین سبب دل میبرد هر جانبی صاحبجمال تا بود اهل نظر را حسن خوبان دلربا میرسد...
منزلگه یار است دل ماوای دلدارست دل از غیر بیزارست دل کی جای اغیار است دل جمعیت خاطر مده از دست بهر کار تن در بارگه قدس جان پیوسته در کار است دل گر در ره دلدار نیست بر اهل دل عار اس...
صد شکر که عاقبت سر آمد غم دل کرد آنکه دلم ریش شد او مرهم دل شد دوزخ من بهشت اندوه و نشاط بگرفت سپاه خرمی عالم دل آمد سحری بدل سرافیل سروش صوری بدمید سور شد ماتم دل یکچند اگر دیو هو...
ای فغان از هی هی و هیهای دل سوخت جانم ز آتش سودای دل این چه فریاد است و افغان در دلم گوش جانم کر شد از غوغای دل این همه خون جگر از دیده رفت بر نیامد دری از دریای دل میخورم من خون د...
تا کی ز فراق تو نهم بر سر غم غم تا چند بدل غصه نشیند بسر هم ای صیقلی اشک بیا تا بزداییم این زنگ که از سینه بهم آمده از غم ای بلبل همدرد دمی گوش فرادار من هم بسرایم بود این غم شودم ...
بیا بیا بسرم تا بپات جان بدهم جمال خود بنما تا ز خویشتن بروم بخار زار فراق تو راه گم کردم بیا بگلشن وصل ابد نمای رهم بیا بیا که ز عمرم نماند جز نفسی بود بشادی وصل تو آن نفس بدهم بی...
روز میگردد اگر رو مینمایی در شبم جان بتن می آیدم چون می نهی لب بر لبم میرسد هر دم خیالت میبرد از جا دلم چون هوا تأثیر کرد از شوق میگیرد تبم چاره تعلیم کن در هجر جانسوزت مرا یا ز وص...
گفتمش دل بر آتش تو کباب گفت جانها زماست در تب و تاب گفتمش اضطراب دلها چیست گفت آرام سینه های کباب گفتمش اشک راه خوابم بست گفت کی بود عاشقانرا خواب گفتمش بهر عاشقان چکنی گفت بر گیرم...
هر رنج که میرسد بجانم از خود رسدم اگر بدانم از هیچکسم شکایتی نیست از خویش بخویش در فغانم بر من ازمن غمست و محنت از بود و نبود خود بجانم درد دل من ز غیر من نیست خود درد دل و بلای جا...